شت و آنها امام را وادار كردند كه پيغامى براى مالك اشتر بفرستند تا از ميدان جنگ برگردد. [ مالك اشتر به علت خلوص و ثبات قدم و استوارى در دين از اصحاب درجه ى اول و بلند پايه ى پيغمبر بود و پيغمبر به او كاملا اعتماد داشت. او در حقيقت در تمام مشكلات بازوى راست امام على بود و علاوه بر شجاعتش قدرت زيادى در سازماندهى و اداره ى كارهاى دولتى داشت. همين قدر كافى است كه خود امام فرمود : 'او با من آن چنان بود كه من با پيغمبر خدا بودم '. ] وقتى كه مالك دستور را دريافت كرد، مايه ى تعجب او شد و گفت: 'حالا وقت آن نيست كه من جنگ را واگذارم. به امام على بگو چند دقيقه اى صبر كند تا من با مژده ى پيروزى برگردم.' پيام مالك به امام داده شد، اما بسيارى از سربازان فرياد كشيده و اصرار داشتند كه مالك هرچه زودتر برگردد.

آن مرد به سوى مالك برگشت و گفت: 'آنها همه شورش كرده اند، هرگاه جان امام نزد تو عزيز است فوراً برگرد.' مالك اشتر چاره اى نديد جز اينكه خدمت امام برسد و پس از اينكه شورشيان را سرزنش نمود گفت: 'طبق بيعتى كه با امام نموده ايم اطاعت او بر ما واجب است.' اما متأسفانه آنها به دلايل او توجّهى نكردند.

پس از آن دو طرف موافقت كردند كه هر يك حَكَمى معرفى كند تا آنها موضوع خلافت را مطابق حُكم قرآن اصلاح نمايند. 
عمروبن عاص از طرف اهالى سوريه و ابوموسى اشعرى از طرف عراقيها به امام معرفى شدند. امام على در نظر داشتند كه ابن عباس يا مالك اشتر را به عنوان نماينده ى خود معرفى فرمايد اما آنها به او گوش ندادند و به ابوموسى اشعرى چسبيدند.

بعضى از جاسوسان معاويه با تعدادى از سركردگان لشكريان امام چون اشعث ابن قيس كندى در تماس بودند و سعى مى كردند كه شرايط را بدتر كنند.

تاريخ نگاران مى نويسند: ابوموسى مرد احمقى بود و اعتماد و اطمينانى به امام نشان نداده بود. او حتى مانع مى شد كه مردم به سپاه امام در جنگ بصره ملحق شوند.

وقتى كه شورشيان درباره ى معرّفى ابوموسى به عنوان حَكَم اصرار مى كردند، امام فرمود: 'حالا كه به اندرز من گوش نمى دهيد راه خودتان را انتخاب كنيد. آن زمان دور نيست كه شما به علت كارهاى خلافتان دستهاى خود را با دندان گاز خواهيد گرفت.'

سرانجام عمروبن عاص و ابوموسى اشعرى به عنوان دو داور انتخاب شدند و با هم مشورت نموده، تصميم گرفتند كه هر دو، معاويه و امام على، را از خلافت عزل كنند تا مردم مرد لايق و صلاحيت دارى را براى اين منظور انتخاب نمايند.

بعد از انجام تشريفات ظاهرى عمرو به ابوموسى گفت: 'آن خلاف ادب است كه من از تو پيشى بگيرم، تو از من سالمندترى، بنابراين اول تو مردم را مطلع نماى.'ابوموسى در حالى كه از چاپلوسى عمرو به خود مى باليد، جلو جمعيت آمد و گفت: 'ما دو نفر بنا را بر آن گذاشتيم تا معاويه و امام على را عزل نماييم و متعاقب آن به مسلمانان حق مى دهيم تا خليفه اى را كه مى پسندند انتخاب نمايند.'سپس نوبت عمرو شد و گفت: 'اى مردم اكنون شنيديد كه ابوموسى على را از مقام خود معزول و آن از طرف من تأييد مى شود اما دليلى ندارد كه من معاويه را عزل نمايم، من او را به عنوان خليفه منصوب مى كنم.' به محض اينكه عمرو كلماتش را پايان داد، مردم نسبت به رأى حكمين سخت اعتراض كردند اما توجهى به اعتراض آنها نشد.

ابوموسى با صداى گرفته بر سر عمرو داد كشيد و گفت: 'تو به من حقه زدى و مانند سگى مى باشى كه اگر بر او چيزى بار كنند پارس مى كشد و اگر هم او را ول كنند باز پارس مى كشد.' عمرو جواب داد: 'مَثَل تو چون خرى است كه كتابهايى بر آن بار كرده باشند.'

به هر حال فريب و حقه عمرو قدرت معاويه را بيشتر از قبل نمود. مردمان ساده لوحى كه امام را مجبور كردند تا حكميت را بپذيرد نسبت به دو حَكَم خوش بين بودند چرا كه تصور مى كردند آن دو نفر طبق قرآن داورى خواهند نمود اما آنها به هيچ وجه به قرآن توجه نكردند، در صورتى كه تعدادى از آيات قرآن به امامت امام على را اشاره مى كنند و مسلمانان بايد از آن پيروى نمايند.

قرآن مى گويد: 'شما كه ايمان آورده ايد قرين راستگويان باشد. "سوره ى توبه، آيه ى 119".' بسيارى از مفسرين اهل سنّت و جماعت نوشته اند، راستگويان محمّد "ص" و على هستند و 'با آنها باشيد' يعنى مسلمين بايستى از آنها پيروى كنند. [ [
الف- امام ثعلبى، در كتاب كشف البيان،

ب- جلال الدين سيوطى، در كتاب درالمنثور،

ج- حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب حلية الاولياء،

د- شيخ سليمان حنفى، در كتاب ينابيع الموده،

ه- محمد بن يوسف گنجى، در كفاية الطالب. ] ]

حكمين فرمايش پيغمبر را فراموش كرده بودند كه فرموده بود:

'على داناترين و بهترين قضاوت كنندگان و برترين از همه شما است. مخالفت با گفتار و داورى اش مخالفت با من است و مخالفت با من انكار خداست و آن به كفر نزديك است.'

آيا مى شود كه اين شرح كوتاه داورى براى مسلمانان راهنما باشد تا با فريب و نيرنگ دشمن به دام نيفتند يا قرآن و سنّت و روش پيغمبر وسيله اى براى تأمين قدرت و يا فراهم كردن خواسته هاى دنيوىِ "پول و مقام" گروه هايى از مردم به كار برده نشود.

بسيار باعث تأسّف است بعضى از قدرتها اسباب نيرنگ و فريب را به كار مى گيرند تا ملتها و مردم فقير را تحت عنوان 'انسانيت' استثمار كنند.

امام على "ع" معتقد بودند كه دانش و دين هر دو بايستى در خدمت انسان قرار گيرد و چنين مى فرمايند: 'خدا مردم نادان را مجبور نكرده است "واجب شرعى نيست" كه كسب دانش كنند اما دانشمندان را ملزم كرده است كه "مردم را" آموزش دهند.' [ نهج البلاغه، سخنان كوتاه آن حضرت، شماره هاى 439 و 470. ]

باز مى فرمايد: 'كسى كه تجارت را پيشه ى خود قرار دهد و نسبت به احكام دين نادان باشد به رباخوارى مى افتد.' [ نهج البلاغه، سخنان كوتاه آن حضرت، شماره هاى 439 و 470. ] جنگ نهروان

پس از نصب حكمين مردمى كه به امام على اصرار مى كردند تا حكميّت را قبول كند، چنين اظهار عقيده كردند كه نصب كسى جز خدا به عنوان حَكَم بدعت است.همان طور كه قرآن مى گويد: 'تصميم گرفتن فقط با خداست. "سوره ى انعام، آيه ى 57"' چون حضرت على حكميت را قبول كرده از دين برگشته است. البته آنها معنى آيه را از جاى خود منحرف نموده و بدين وسيله موجب شدند كه مردم ساده لوح و بى اطّلاع از معانى قرآن، از سپاه امام على جدا شوند.

وقتى امام به اين توطئه ها آگاهى يافت، چند نفر از اصحاب پيغمبر را به سوى آنها فرستاد و سپس خود امام به اردوگاه آنها رفت و آن عدّه پس از دلايل قانع كننده اى متفرق شدند.

وقتى آنها وارد كوفه شدند، مجدداً شروع به شايعه پراكنى نمودند كه امام على قرارداد حكميّت را زير پا گذاشته و قرار است دوباره با سوريه جنگ كند. امام على "ع" ادّعاى آنها را با دليل تكذيب كرد.

اين مردم بر عليه او شورش كردند و در جايى به نام نهروان نزديك بغداد اُردو زدند. اين گروه از مردم را 'خوارج' گويند. وقتى كه امام على رأى حكمين را شنيد به آنها نوشت كه حُكم داوران مطابق دلخواه خودشان بوده و با قرآن مطابقت ندارد و براى او قابل قبول نيست. بنابراين ا