اشتند اين مانع را بر سر راهشان رفع كنند حتى اگر با كشتن او تمام شود. ولكن او براى اينكه احترام كعبه را نگه دارد راه خود را به سوى كوفه پيش گرفت.

در راه كوفه او با يك هزار سرباز مسلح روبرو گرديد كه فرمانده ى آنها به حضرت پيشنهاد كرد تا با يزيد بيعت نمايد. در غير اين صورت آن حضرت اجازه نداشت كه به كوفه وارد شود. امام حسين پيشنهاد او را قبول نكرد و مجبور شد او با همراهان در بيابان گرم و سوزانى به نام كربلا چادرها را برپا كنند.

فرماندار كوفه در ظرف مدت چهار روز يك لشكر سى هزار نفرى را به كربلا اعزام داشت تا او و خانواده اش را محاصره نمايند و به منظور اينكه او را از تشنگى وادار به تسليم نمايند، دستور داد تا راه آب را بر او و خانواده اش ببندند، به طورى كه كسى جز خودشان نمى توانست آب بياشامد، آنها آن چنان بر او سخت گرفتند كه فرياد تشنگى كودكان از دور شنيده مى شد.

وقتى كه امام حسين به كربلا رسيدند، هزار نفر با ايشان بودند و امام به آنها اختيار دادند كه با ايشان بمانند يا آنجا را ترك كنند، زيرا امام در اين سفر با كمال تأسّف به قتل مى رسيدند.

آن عده او را ترك كردند و فقط هفتادودو نفر كه شامل فرزندان و برادران و برادرزاگانش هم مى شد، جهت حمايت و يارى او باقى ماندند.

هر يك از آنها كلماتى اظهار داشتند كه دالّ بر خلوص و صميميّت آنها بود.

به هر حال آنها بسيار تشنه بودند و بدتر اينكه دشمن نسبت به كودكان و سالمندان هم ترحّم نمى كرد. سه روز بود آب در چادرها يافت نمى شد و تمام، مخصوصاً بچه ها سخت تحت فشار تشنگى بودند. روز بعد در اول صبح دشمن تيرها را روى كمان گذاشت و به طرف خيمه هاى امام حسين نشانه رفت و آنها بدين وسيله اعلام جنگ نمودند.

در اين حمله چند نفرى از ياران امام حسين به شهات رسيدند و سپس آنها يكى پس از ديگرى جلو دشمن آمده و هر يك نسبتاً تعداد زيادى از آنها را به خاك هلاكت افكندند.

سپس نوبت جانبازى به خود امام رسيد، به طورى كه سبب شد تا دنيا را به تحسين وادارد.

مردى را در نظر بگيريد كه بسيار خسته و تشنه و از صبح تا ظهر گرفتار مشكلات زيادى بوده و بارها از اسب سوار و پياده شده تا بدنهاى پاك و غرقه به خون شهدا را به خيمه گاه منتقل نمايد. در اين لحظات بحرانى، دشمن پيشنهاد مى كند كه چاره اى نيست يا بايد كشته شود يا با يزيد بيعت نموده جان به سلامت بيرون برد.

امام حسين "ع" فرمود: 'آن حرامزاده "ابن زياد فرماندار كوفه" مرا وادار كرده تا يكى از دو چيز را انتخاب نمايم: مرگ يا ذلّت و خوارىِ تسليم، ما هرگز زندگى با اين اشرار و فرومايگان را، بر شهادت در راه خدا ترجيح نمى دهيم و در خانواده ما شهادت يك افتخار است.'

سپس او بدنهاى غرقه به خون شهدا را زير آسمان در رديف هم قرار داد تا ملكوتيان "آفريدگان دو عالم" را به تحسين و تمجيد وادارد.

سپس براى آخرين خداحافظى به طرف چادرهاى زنان و كودكان رفت. آنها دور او را احاطه كردند و براى غريبى و تنهايى او نوحه سرايى نمودند. او با نرمى و مهربانى آنها را تسلى داد و به آنها فرمود: كه در برابر مصيبتها چاره اى جز صبر نيست و سپس عازم ميدان جنگ گرديد. طبق رسوم ديرينه او براى جنگ تن به تن مبارز طلبيد و به اين طريق تعدادى از شجاعان دشمن را سر به نيست كرد. از آن به بعد كسى جرأت نكرد به تنهايى با او رو به رو شود. بنابراين تمام دشمن يك حمله ى دسته جمعى به امام نمود و او مرتباً حملات آنها را پس مى زد. وقتى كه آنها نتوانستند به اين طريق نتيجه بگيرند، بدنش را با باران تير و نيزه هدف قرار دادند.

در اين لحظه دشمن شروع به دويدن به سوى خيمه ها كرد، اما او با صداى بلند فرمود: 'اگر شما اخلاق و دين نداريد، همان طور كه رسم و آيين قومى شما ايجاب مى كند لااقل در دنيا آزاده و جوانمرد باشيد.' آنها برگشتند و با كمال تأسّف كارش را ساختند.

يك بانوى دانشمند انگليسى در دايرْالمعارف قرن نوزده فرانسه مقاله اى تحت عنوان سه شهيد، نوشته است. به طور خلاصه او مى نويسد: 'تا آن جا كه تاريخ به ياد دارد سه مرد عاليقدر بودند كه جان خودشان را براى بالا بردن كلمه حق و بسط عدالت و آزادى به خطر انداخته و گوى سبقت را از ساير جانبازان ربودند:

"اولين مرد سقراط فيلسوف نامدار يونان قديم بود و دومى حضرت عيسى مسيح و آخرين آنها امام حسين "ع" فرزند گرامى حضرت على "ع" و نوه ى دخترى پيغمبر اسلام بود". البته بايد دانست كه فداكارى امام حسين از حيث درجه بالاتر از دو نفر اولى است زيرا او خانه و ديار خود را ترك و به غربت كوچ كرد و گرفتار مشكلات بسيارى شد، به طورى كه ياران و افراد خانواده اش در حالى كه بسيار تشنه بودند در برابر جشمانش كشته شدند و خودش نيز به طور غم انگيزى مقتول گشت، در حالى كه مى دانست در آينده اى نزديك زن و بچه هايش اسير شده، روانه ى كوفه خواهند شد.'

اين مختصرى از داستان مصيبت بار بزرگترين فداكار و جانباز بر ضد استبداد و ظلم و ستم بود كه تمام خوشى ها را بر خود حرام كرد و نمى خواست خود را به خوارى و ذلّت تسليم كند و با نابكاران سازشكارى نمايد.

اجازه فرماييد به مطلب اصلى خودمان برگرديم.

بعد از جريانات حكميت، معاويه به شهرهاى حوزه ى حكومت امام على حمله ور شده و بدين طريق كشتار و غارت در همه ى اطراف بسط مى داد و بدين وسيله موجب ترس و وحشت ساكنان اطراف كوفه مى شد.

امام على "ع" مردم را دعوت به جنگ و تعقيب دشمن مى كرد اما جواب مثبتى داده نمى شد و به نظر مى رسيد كه مردم از شركت در جنگ كراهت دارند.

او آنها را دوباره نصيحت فرمود تا لااقل جهت حفظ سرزمين خودشان هم شده در جنگ شركت كنند. تا اينكه سرانجام يك نيروى چهارهزار نفرى قيام كرد تا دشمن را تعقيب نمايد كه در نتيجه دشمن جلو آنها فرار نمود.

چند روزى قبل از اينكه حضرت به شهادت برسد، فرماندهان سپاه را دعوت كردند و پس از اينكه آنها را به علت تنبلى و بى ميلى به جنگ سرزنش نمودند، چنين اظهار داشتند: 'من تصميم گرفته ام كه با شاميان به مبارزه برخيزم، هرگاه كسى به كمك من نيايد من به اتفاق خانواده ام تنها به سوى آنها خواهم رفت.' آنها مى دانستند كه او هر چه بگويد عمل مى كند، از اينرو آنها به جمع آورى سپاه پرداخته و گفتند: 'آن كسر شأن ماست اگر او تك و تنها كشته شود.' براى اجتناب از اين ننگ، چهل هزار سرباز مسلح آماده ى جنگ شدند. آنها تصميم گرفتند تا آخرين نفس با معاويه جنگ نمايند، كه متأسفانه دست جنايتكار ابن ملجم زندگى بزرگ پيشواى مؤمنين را خاتمه داد.

آن بسيار باعث تأسّف است كه عمرش وفا نكرد تا به هدفش برسد و موقعى كه محاسن شريفش از خون سرش رنگين شد، فرمود: 'به خداى كعبه "از غصه و رنج" خلاص شدم.'

آرى او دچار يك رشته حوادث شده بود كه جز غصه خوردن كارى نمى توانست بكند.

اگرچه بسيارى از مردم شيفته ى صفات عالى او شده بودند، ولى آنها كه در زمان عثمان ثروت زيادى جمع كرده بودند و تحمل عدالت او را نداشتند، اغلب فتنه به پا مى كردند تا حكومتش را سرنگون سازند.

از طرف ديگر امام نمى ت