وانست در برابر استبداد معاويه و بدكردارى مأمورينش و همچنين صرف بيت المال در راه اغراض شخصى و منظورهاى سياسى خونسرد و بى تفاوت باشد و مهمتر از همه او مى بايست در برابر خواسته هاى غيرقانونى اقوام و خويشان نيز مقاومت كند تا اينكه شأن و مقام دين كاسته نگردد.

تعدادى از خرده گيرها تقصير را به گردن او مى اندازند و مى گويند آيا بهتر نبود كه او مسؤوليت را بعد از مرگ عثمان قبول نمى كرد تا اين چنين گرفتار مشكلات زياد نگردد و يا سرانجام او مى بايستى از مقامش استعفا مى داد و مردم را به خودشان واگذار مى كرد مخصوصاً وقتى كه در ميدان صفين جاسوسان معاويه مردم را بد راه مى كردند تا نسبت خطا به او بدهند.

اما غافل از اينكه مردم به سوى او هجوم بردند و مصرانه خواهش كردند تا دستهايش را براى بيعت دراز كند، در صورتى كه مى دانستند او مردى است كه هرگز به منافع مسلمانان به خاطر مصلحت اين و آن غفلت نمى كند و از اينها گذشته طبق قانون شريعت وقتى كه تعداد كافى افرادى هستند كه از حق دفاع كنند علماى ربّانى وظيفه دارند كه قيام كنند و حق از دست رفته مظلومين را از ستمگران پس بگيرند. او مى گويد: 'به خدايى كه دانه را مى شكافد تا نمو كند و آن خدايى كه تمام مخلوقات را آفريده است، اگر مردم با دليل مرا وادار به موافقت نكرده بودند و اگر تعهدى بين علما و خداى تبارك و تعالى نبود، تا آنها آرام ننشينند وقتى كه مى بينند مظلومين از ستم خسته شده و وامانده اند و از دست ستمگران كاردشان به استخوان رسيده، من ريسمان خلافت را به گردنش مى انداختم و همان كارى مى كردم كه در روز اول پس از رحلت پيغمبر انجام دادم.'

در قسمت ديگرى از همان خطبه مى فرمايد: 'مردم براى بيعت با من از همديگر پيشى مى گرفتند، همان طور كه شتران تشنه با جست وخيز به سوى آبشخور خود حمله ور مى شوند. مردم اطراف مرا از هر طرف احاطه كردند به طورى كه نزديك بود حسن و حسين زير پا لگدمال شوند.'

از طرف ديگر هر آينه بنا بود معاويه بر سپاهى چون عراقيها فرمانروايى كند، او هم گرفتار زحمات زيادى مى شد به طورى كه معاويه خودش به دوستانش گفته است: 'من بر مردم احمقى حكم مى رانم كه آنها كوركورانه از من اطاعت مى كنند، اما پيروان امام على همه در مسايل دينى با هم رقابت دارند و با جديّت مطالب شرعى را دنبال مى كنند و گاهى راجع به آنها با خود امام على بحث و منازعه مى نمايند. در نتيجه هيچ مطلب پنهانى درباره ى امور مملكتى نيست كه او آن را جلو مردم باز نكند اما من كارهايم را پنهان و محفوظ مى دارم و آن سرّ موفقيت من است.'

امام على فرموده است: 'معاويه از من هوشيارتر نيست او متملق است و به مردم حقه مى زند.' صفات انسانى امام على

قريش از قوى ترين قبايل عربستان بود و به شاخه هايى چند تقسيم مى شد كه خانواده اى اميه و هاشم از آنها بودند. اين دو خانواده به علت داشتن جرأت، سخاوت، شجاعت، فصاحت و خوش بيانى معروف بودند، اما خانواده هاشم علاوه بر اينها به علت تقوا و پاكدامنى ترجيح داده مى شد، زيرا محمّد "ص" پيغمبر بزرگ اسلام از اين خانواده برگزيده شد.

تمام صفات مذكور در ذات و طبيعت امام على "ع" جمع شده بود زيرا پدر و مادرش هر دو از خانواده هاشم بودند.

مورخين مى نويسند: امام على از كودكى تحت سرپرستى پيغمبر قرار گرفت. او كودك بااستعدادى بود و با آموزش و تربيت پيغمبر "ص" رشد و نمو نمود.

قواى عقلانى و ذهنى و قوه ى ادراك او، آنچنان تند و سريع بود كه در سن نه سالگى به محمّد ايمان آورد، آن ايمانى كه خيلى بيشتر از آنچه شخص بتواند در آن سن و سال تشخيص دهد و در آن زمان براى هيچ كس مثل حضرت على "ع" اين چنين فرصت مناسب به دست نيامد.

منظور اصلى تعليمات پيغمبر، پرستش خداى يكتا كه سرچشمه ى رحمتهاى بى پايان است، و فرقى بين دو نفر نيست مگر به پرهيزكارى و دانش، و تمام مردم در برابر خدا مساوى اند چه سياه و چه سفيد، زيرا همه ى مردم از خاك آفريده شده اند و عاقبت به خاك برمى گردند، در نتيجه اين تربيت، انسان به ارزش خود پى مى برد و فقط خدا را پرستش مى كند و عقيده به ساير چيزها در امور بى اثر و بى نتيجه است، بنابراين هيچ كس حق ندارد به واسطه ى اشراف زادگى و حسب و نسب زورگويى كند و هيچ كس نبايستى به خاطر ثروت و دارايى ديگرى به او تعظيم نمايد.

امام على "ع" با اين گونه تعليمات در مكتب پيغمبر پرورش يافت و اساس كارهاى او بر اين قبيل آموزشها قرار داشت و از صفات خوب و پسنديده او اعتماد به نفس بود.

گويا مقدّر شده بود او جانشين پيغمبر گردد تا پيام و نتيجه ى نبوّت را ادامه دهد اما تاريخ مى گويد كسى كه مى توانست اين وظيفه ى الهى را پى گيرى كند، خانه نشين شد و مردم از تعليمات او دور نگه داشته شدند. البته اعتماد به نفس شامل كليه ى صفات قابل تحسين است مثل شجاعت و جرأت و عفو و بخشش و غيره.

او در ده سالگى در جواب پيغمبر گفت: 'من به تو ايمان مى آورم و از تو حمايت مى كنم در جايى كه بزرگان قريش به واسطه ى دين جديد در غضب بودند.' تاريخ نشان مى دهد كه هر چه گفت عملى كرد.

نشانه هاى بسيارى از جرأت و شجاعت سرتاسر زندگى اش ظاهر شده اند، چه در عمل و چه در گفتار.

او در شب هجرت "مهاجرت پيغمبر از مكه به مدينه به علت آزار مردم" در بستر پيغمبر خوابيد تا او را از شرّ دشمن نجات دهد. با وجود خطرهاى بزرگى كه او را براى آن كار تهديد مى كرد، جان خود را به خطر انداخته آن كار را انجام داد.

از آن زمان كه اولين جنگ با بت پرستان مكه در گرفت، تا آخرين جنگ او با خوارج نهروان، جنگ آورى نبود كه جلو او بيايد و كشته نشود و از ترس جان فرار نكند. او چنان بى باكانه به دشمن حمله مى كرد كه گويا به استقبال مرگ مى رود يا مرگ از هيبت او فرار مى كند.

جنگ تن به تن او در آغاز جوانى با يك قهرمان با تجربه و جنگجو چون عمروبن عبدود كه به اندازه ى هزار سرباز به حساب مى آمد، داستان ساختگى نيست. امام على "ع" او را به زمين انداخت و سپس سرش را از تن جدا كرد. وقتى كه او بر روى سينه عمرو قرار گرفت تا سرش را برگيرد عمرو جسارت كرده، آب دهان به صورت امام افكند. او بلند شد و اطراف ميدان شروع به قدم زدن نمود. وقتى كه از او سؤال شد به چه سبب شروع به قدم زدن نموده، جواب فرمود: 'من از عمل جسارت آميز او به خشم آمدم و اگر سر او را در آن لحظه جدا كرده بودم من از خودم انتقام گرفته بودم، اما من با قدم زدن خشم خود را خاموش تا كارم براى رضاى خدا خالص باشد.' اين عمل حاكى از احساسات بى آلايش او نسبت به خدا بود. او هميشه قبل از شروع جنگ پيشنهاد صلح مى داد، چون از صلح نااميد مى شد، مبادرت به جنگ مى نمود زيرا به عقيده ى او كسى كه جنگ شروع كند در حقيقت ظالم است و روبه رو شدن با ظالم شرعى است. براى اين منظور بدون اسلحه در جنگ جمل جلو آمد تا با طلحه و زبير كه تا بن دندان مسلح بودند آشتى كند. در اين جنگ او بر سرسخت ترين دشمنانش غالب آمد، سپس آنها را بخشيده، اجازه داد به هر كجا كه مى خواهند بروند در حالى كه آنها به فرماندار بصره 