شبيخون زده و او را شكنجه داده بودند.

وقتى كه امام در پايان جنگ رفت تا به عايشه تسليت بگويد، بانوى خانه به نام صفيه جلو آمد و كلمات زشتى بر زبان جارى كرد زيرا او به واسطه ى از دست دادن شوهرش در جنگ داغ ديده بود. بعضى از اطرافيان امام خواستند او را تنبيه كنند اما امام مانع شد و فرمود: 'او با من بدزبانى كرد و به من مربوط است كه او را مجازات كنم يا عفو نمايم.' سپس وارد اتاق عايشه گرديد و به جاى اينكه او را براى آن عمل زشت "بسيج سپاه بر عليه امام" مؤاخذه كند، او را محترمانه به مدينه فرستاد. وقتى كه معاويه در صفين آب را بر روى سپاه امام بست تا آنها را با تشنگى وادار به تسليم نمايد و از باز كردن آب امتناع ورزيد، عراقيها وقتى كه با شمشير مانع را برطرف و محل آبشخور را تصرّف كردند مى خواستند انتقام خود را از آنها بگيرند و مانع آب برداشتن دشمن شوند وليكن امام فرمود: 'بدى را با بدى جبران مكنيد، آن دور از انسانيّت است'.

دشمنانش "خوارج نهروان" اجازه داشتند كه به كوفه آمده رفت و آمد نمايند با وجودى كه دردسرهاى زيادى فراهم مى كردند، حقوق آنها را از بيت المال قطع نفرمود.

در زمانى كه خليفه بود روزى در كوچه هاى كوفه عبور مى كرد، با زنى برخورد نمود كه كوزه ى آبى بر دوش حمل مى كرد و مرتب نفس مى زد. او پرسيد: آيا كمك مى خواهيد؟ وقتى كه فهميد شوهرش را در جنگ از دست داده و او را با چهار كودك تنها گذاشته است، امام براى كمك به آن زن به خانه اش آمد تا با او در كارِ خانه كمك كند.

اين طور شايع است كه روزى او يك مرد مسيحى پيرى را ديد كه بارى سنگين بر پشت گرفته و با زحمت زياد آن را حمل مى كند. به نظر مى رسيد كه او مجبور است در آن سن و سال براى گذران زندگى اين چنين سخت كار كند، بنابراين به خزانه دار دستور فرمود كه همه ماهه هزينه ى زندگى او را پرداخت نمايد. امام على "ع" به اين طريق اساس بيمه هاى اجتماعى امروز را پايه گذارى كرد.

وقتى كه به يك مسافرت كوتاهى اطراف كوفه رفته بود، در راه بازگشت با يك نفر كليمى همسفر شد، آنها در موضوعات مختلف شروع به بحث و گفتگو كردند. موقعى كه آن مرد كليمى خواست از امام جدا شود، امام يك مسافتى با او همراهى كردند. آن مرد كليمى علت آن را پرسيد. امام فرمودند: 'ما از ملازمت و دوستى با يكديگر هر دو لذّت برديم، دوستى ما ايجاب مى كند كه مقدارى راه از تو مشايعت كنم.' در نتيجه آن مرد كليمى بعد از ديدن اين همه تواضع و ادب خود را به اسلام تسليم نمود.

آيا تاكنون شنيده ايد كسى به بازماندگانش سفارش كند تا با قاتلش به مهربانى رفتار شود؟ هيچ كس جز على نبود. او به فرزندش امام حسن "ع" فرمود: 'به او نگاه كن چگونه مضطربانه به اين سو و آن سو نگاه مى كند، همان شيرى كه من صرف مى كنم به او نيز بنوشانيد و همان خوراكى كه خودتان ميل مى كنيد به او نيز بخورانيد. اگر بهبودى حاصل نمودم من خودم بهتر مى دانم با او چگونه رفتار كنم، در غير اين صورت اگر طاقت ديدن او را داريد عفو كنيد و الاّ او را با يك ضربه به قتل رسانيد. مبادا او را مثله كنيد "اعضاى بدنش را جداجدا قطع كنيد"، زيرا من از پيغمبر "ص" شنيدم كه مى فرمود": حذر كنيد از مثله كردن اگرچه با سگ هار باشد". او پس از يك مكث كوتاه سپس فرمود: مبادا كسان ديگرى را به اتهام دست داشتن در كشتن من به زندان افكنيد يا به نام قتل خليفه به ناحق خونريزى كنيد.'

به طورى كه قبلاً گفته شد قسمت جنوبى ايران، در زمان خليفه ى دوم، عمربن خطاب، به دست مسلمانان گشوده شد. هرمزان والى خوزستان با غلام جوانش ابولؤلؤ به عنوان غنايم جنگى به مدينه فرستاده شدند. اين غلام جوان به مغيره كه مردى با نفوذ و در تمام عربستان به سياستمدارى معروف بود، بخشيده شد.

ابولؤلؤ شكايتى بر عليه صاحبش نزد عمر طرح كرد ولكن عمر به دادخواهى او توجهى نكرد و عاقبت خليفه به دست او كشته شد.

عبيدالله فرزند عمر، هرمزان را به اتهام دست داشتن در قتل پدر بدون اينكه دفاعيات او را گوش كند به قتل رسانيد.

امام على "ع" از اين عمل به خشم آمد و به عثمان اصرار فرمود تا انتقام قاتل هرمزان را از كشندگانش بگيرد ولى عثمان به بهانه اينكه خانواده عمر از مرگ پدر داغدار هستند و براى آنها غيرقابل تحمّل است تا دوباره داغدار شوند، اقدامى به عمل نياورد.

اما امام على "ع" قصد خود را بر عليه فرزند عمر بروز مى داد و مى فرمود: 'من نمى توانم زير بار اين بى عدالتى بروم، اگر بر فرزند عمر مسلط شدم طبق قانون شريعت و به قدر لازم او را تنبيه خواهم كرد.'

عثمان فكر مى كرد اسلام يعنى برترى عرب بر غيرعرب اما برعكس امام على "ع" عقيده داشتند، كه 'اسلام دين كامل و براى تمام بشر ايده آل است و آن منادى بى طرفى و تساوى حقوق انسانها مى باشد.'

طبق قاعده كلى چيزهاى ضد يكديگر با هم جمع نمى شوند و به ندرت اتفاق مى افتد كه شخصى با يك يا دو خصلت پسنديده با صفات اختصاصى ديگرى مشهور شود زيرا همه طبيعتى قبول نمى كند تا چند صفت انسانى را در خود پرورش دهد و هر صفتى يك ميزان رشد مخصوص به خود دارد و همچنين هر طبيعت انسانى زمينه ويژه اى براى ظهور صفات ويژه خود دارد، بنابراين هيچ گونه توافقى براى رشد و ظهور صفات مختلف بين آنها نيست و اين ناسازگارى اجازه نمى دهد صفات ديگرى رشد و نمو نمايند.

اصولاً فرماندهان بى باك و شجاع اغلب بى رحم هستند و ما با چشم خود مى بينيم وقتى فرماندهى وارد شهر فتح شده مى شود، آن را به آتش كشيده بدون رعايت حال سالمندان و كودكان با خاك يكسان مى كند، اما امام على "ع" كه بى باكى و شجاعتش تا آن اندازه بود كه جنگجويى جرأت روبه رو شدن با او نداشت، در همان حال براى زنى كه چيز سنگينى را بر دوش گرفته يا بر مرد پيرى كه عذاب مى كشد تا امرار معاش كند احساس رقّت مى كند و به كمك آنها مى شتابد.

حضرت امام حسن به اتفاق جمعى از يارانش از كوچه هاى كوفه عبور مى كرد كه ناگهان ناله اى از خرابه اى شنيد، حضرت وارد خرابه گرديد. پيرمرد زمين گيرى كه سخت گرسنه بود مشاهده نمود. او گفت يك مرد خوش خُلق و مهربانى هر روز مى آمد و با خوشخويى مرا غذا مى داد. امروز سه روز است كه او سراغ مرا نگرفته است. امام حسن فرمود: آن مرد مهربان پدر من حضرت امام على بود و امروز سه روز است كه به قتل رسيده است.

آرى، او هم نترس و بى باك بود، هم نسبت به فقرا مهربان. امام على "ع" كليه ى صفات متضاد را با هم داشت، مثل بزرگى با تواضع و فروتنى، جرأت با دورانديشى و احتياط، شجاعت با گذشت و اغماض، سخاوت و بخشندگى با ميانه روى و عفو و بخشش با قدرت و توانايى.

و مهمتر آنكه كردار را با گفتار وفق مى داد به طورى كه او خودش فرموده است: 'آنچه كه من به شما مى گويم انجام دهيد من خودم اول پيش از شما انجام مى دهم و آنچه را كه من از شما نهى مى كنم من اول آن را براى خودم قدغن مى نمايم.'

قرآن مى گويد: 'شما كه ايمان داريد چرا چيزها گوييد كه نمى كنيد و نزد خدا سخت مورد غضب است كه آنچه نمى كنيد بگوييد. "سوره ى صف، آيات 2 و 3"'.

آرى امام على "ع" آنچه 