رد اتاق مى شد از ديدن آن عزيز، بى اختيار سيل اشك بر رخسارش جارى مى شد. آيا اين على است؟ شير غران ميدانهاى جنگ؟ موج خروشان كارزارهاى سخت؟ كوه صلابت و قدرت؟ قهرمان يكه تاز بدر و احد؟ سردار سرافراز خندق و خيبر؟ اينك اوست كه اين چنين رنجور و ناتوان در بستر افتاده است؟

پيشانى مباركش را با دستمال زردى بسته بودند. رنگش چهره پارچه يكى بود، سم قوى و مهلكى را كه به تيغه ى شمشير خورانده بودند، پيدا بود كه در سرتاسر خونش پراكنده گشته است و اثر كشنده ى خود را كاملا به جا نهاده است. اطرافيان آرام مى گريستند. اما لبخند نمكين و كم رنگى بر لبان بى رنگ آن حضرت نقش بسته بود. ديگران را دلدارى مى داد و مى فرمود: آرام باشيد. غم مخوريد. بى تابى مكنيد. اگر بدانيد به چه مى انديشم و چه مى بينم هرگز غمگين نخواهيد بود. اگر نمى دانيد بدانيد كه همه ى دل مشغولى من اين است كه هر چه زودتر به حبيب و سرورم پيامبر اكرم بپيوندم. دوست دارم هرچه زودتر به ديدار همسر مهربان و فداكارم، زهراى عزيز، بشتابم. آگاه باشيد اين پيامبر خداست كه هم اينكه به روى من مى خندد و مرا پيش خود فرامى خواند. عزيزانم ناراحت نباشيد، صبورى كنيد.

از پشت در، صداى گريه ى آرام و سوزناك زنان و دختران، دل انسان را كباب مى كرد. به دستور آن حضرت، ايشان نبايد ضجه بزنند و بى تابى كنند. نبايد صدا به ناله و فرياد بلند كنند. حق داشتند فقط گريه كنند، اشك بريزند، عزادارى كنند. اما نبايد سيلى به صورت بزنند يا گونه به ناخن بخراشند يا موى از سر بكنند يا فرياد بزنند و بى قرارى كنند. مردان حاضر در مجلس هم همين وظيفه را داشتند. البته زينب و ام كلثوم آموخته بودند كه هرچند آتش غم، وجودشان را شعله ور سازد، چگونه آرام و بى سر و صدا اشك بريزند. آخر آنها زمانى كه كودكانى بيش نبودند در مصيبت مرگ مادر همين دستور را از پدر امر و توصيه ى پدر، آرام اشك مى ريختند.

اميرالمومنين عليه السلام نگاهش را كه بى فروغ بود اما هنوز تا عمق جان نفوذ مى كرد، در جمع حاضر به گردش درآورد و همه را از نظر گذراند و نگاهش به ديدگان پر اشك حسن، پسر بزرگش دوخته شد و آهى كشيد و فرمود: پسرم حسن! جلوتر بيا، بيا كه با ديدن چهره ى جذاب و گيراى تو، خاطره ى برادرم رسول خدا برايم زنده مى شود. شباهت تو به پيامبر بسيار شگفت انگيز است. جلو بيا، به نزد من.

حسن به دستور پدر جلو آمد و در مقابل بستر آن حضرت ايستاد. اميرالمومنين خواست به او كمك كنند تا بنشيند. دو سه بالش كوچك تكيه گاهش كردند تا توانست در بستر بنشيند. آنگاه دستور داد صندوقى را كه درون گنجه اى قرار داشت بياورند. در حضور همه، خود، در صندوق را گشود. شمشير ذوالفقار، عمامه و رداى رسول اكرم، كتابچه اى سر به مهر، كتابى نسبتا قطور، قرآنى كه خود به دست مباركش فراهم آورده و نوشته بود، و چند چيز ديگر كه از پيامبر به عنوان ميراث امامت به ارث برده بود، همه را يك به يك تسليم حضرت حسن كرد. و حاضران به شهادت طلبيد و فرمود: شما همگى شاهد باشيد، امام و پيشواى پس از من، حسن، سبط اكبر پيامبر است. سپس به امام حسن فرمود: و تو پسرم، اينها را كه امانت امامت است پس از خود به برادرت حسين خواهى سپرد. آنگاه اميرالمومنين سربرگردانيد و چشم به حسين دوخت. همه ى آنهايى كه آنجا بودند ديدند كه وقتى چشم آن حضرت به حسين افتاد، چند بار سر تا پاى او را ورانداز كرد و اشك در چشمان بى فروغش حلقه زد و فرمود: حسين جان، جلوتر بيا. شبيه ترين چهره ها به چهره ى پيامبر از آن حسن است و شبيه ترين اندامها به اندام آن حضرت از آن تو. و شما دو نفر هر دو فرزندان رسول خدا و از اصحاب كساء هستيد. پسرم حسين تو هم فراموش مكن كه امام پس از تو پسرت على است.

على كه پسرى دوازده ساله بود در كنار پدر ايستاده و در غم از دست دادن پدربزرگ اشك مى ريخت. او هم مثل ديگران آرام گريه مى كرد. اما همين كه حضرت على از او خواست تا به كنار بسترش برود على خود را در آغوش پدربزرگ انداخت و تاب از دست بداد و بغضش تركيد و هاى هاى گريست. ديگران هم به صداى گريه على زار زار گريستند و صداى گريه بلند شد. اميرالمومنين هم با همه ى صبورى از گريه ى معصومانه ى على اشكش جارى شد. پس از چند دقيقه، با اشاره ى دست آن حضرت هم آرام شدند. سپس آن بزرگوار دست نوازش بر سر على كشيد و فرمود: عزيز جانم فراموش مكن كه امام پس از تو فرزندت محمد خواهد بود. پيامبر به من سفارش كرده است تا به تو بگويم سلام آن حضرت را به او برسانى. سلام مرا هم به او برسان و بگو كه پيامبر فرموده بود او در زمان خويش باقرالعلوم لقب مى گيرد.

آنگاه حضرت اميرالمومنين عليه السلام دوباره امام حسن را مخاطب قرار داد و فرمود: فرزندم! تو پس از من ولى امر و صاحب خون من خواهى بود. اگر خواستى از قاتل من درگذرى خود مى دانى. و اگر تصميم گرفتى او را به سزاى عملش برسانى، در برابر ضربتى كه او به من زده است، فقط يك ضربت به او بزن و مراقب باش كه در اين قصاص، از حدود الهى خارج نشوى.

همه مى دانستند اميرالمومنين كسى نيست كه بخواهد انتقام بگيرد. مى دانستند اگر او زنده بماند، چه بسا از ضارب خويش بگذرد. اما اين را هم مى دانستند كه به اجراى حكم الهى نيز حرمت مى گذارد. و لكم فى القصاص حيوه يا اولى الالباب [ سوره ى بقره، آيه 179. ] اى خردمندان بدانيد كه در دل قصاص، حيات و زندگى نهفته است. و آن بزرگوار در تفسير اين آيه فرموده بود: القتل يقل القتل [ تفسير نورالثقلين ج 1 ص 158. ] كشتنى كه از بسيارى كشتن ها مى كاهد، همان حكم قصاص است.

از اين رو از جانشين خويش خواست تا اگر تصميم گرفت قاتل او را به سزاى عملش برساند به عنوان اجراى حكم خداوند اين كار را انجام دهد، نه به عنوان انتقام جويى و فرونشاندن آتش خشم و غضب. پس از اين سفارش، به فرزند برومندش فرمود: اينك پسرم! كاغذ و قلمى بياور و در حضور جمع حاضر آنچه را كه مى گويم، بنويس. امام حسن به دستور پدر قلم و كاغذ آورد و آماده شد تا وصيت اميرالمومنين را بنويسد تا در تاريخ ماندگار شود و براى آيندگان درس عبرت گردد. شاهد توحيد و رسالت

امام حسن عليه السلام چنين نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم

هذا ما اوصى به على بن ابى طالب عليه السلام . اوصى انه يشهد ان لا اله الا الله، وحده لاشريك . له، و ان محمدا عبده و رسوله . به نام خداوند بخشنده مهربان اين نوشتار، همان است كه على بن ابى طالب به آن وصيت مى كند. وصيت نخست او آن است كه شهادت مى دهد جز خداى يگانه معبودى نيست. همان خداوندى كه يكتاست و هيچ همتايى ندارد. و نيز شهادت مى دهد كه محمد بنده ى خدا و فرستاده ى اوست.

شهادت به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر اكرم از همان كودكى با گوشت و خون و همه ى وجود او آميخته بود. از همان دورانى كه پيامبر به غار حراء مى رفت و با خداى خويش خلوت مى كرد، همراز خلوت پيامبر بود. نور وحى را مى ديد و رايحه ى نبوت را مى بوييد. [ ارى نور الوحى و اشم ريح النبوه. "نهج البلاغه نسخه صبحى صالح خطبه ى 192 بخش آخر". ]

مى گويند وق