گ دنياى آن روز، پيش از ظهور قدرت برتر اسلام ، لقب گرفته و بـا امـپـراتـورى قـدرتـمـنـد ايـران برابرى مى كرد، از اين رو مبارزه و جهاد با آنان ، براى بـسـيـارى از مـسـلمـانـان مـشـكـل و حـتـى پيروزى بر آنان غير ممكن مى نمود. همين امر موجب شد تا رسـول خـدا(ص ) در گـردآورى و تـجهيز سپاه و افزودن بر شمار آن ، تلاش ‍ بى سابقه اى نمايد. ايشان از پيش اعلام فرمود كه هدف ، ناحيه اى است كه قلعه تبوك در آن واقع شده و طبق گزارش خبرچينان ، سپاه روم در آن گرد آمده اند. چون زمان مقّرر فرا رسيد، پيامبر(ص ) دستور حـركـت دادند و نماينده خود را در مدينه معيّن نمودند. اما برخلاف ساير سفرها و جنگ ها، اين بار رسول خدا(ص ) نزديك ترين يار و خويشاوند خويش و دلاورترين مبارز ميادين جنگ را به ماندن در مدينه و سرپرستى خاندان ايشان و گروه مهاجر امر نمود.
نبودِ دلاورى چون على (ع ) در ميان رزمندگان ، برايشان گران بود. منافقان نيز از اين فرصت در پى بهره جويى آمدند. آن ها براى مدت طولانى غيبت پيامبر(ص ) در مدينه ، نقشه ها داشتند، امـا در صـورت مـانـدن عـلى (ع ) در شـهـر، كـارى از پيش نمى بردند. به همين جهت چنين شايعه كردند كه رسول خدا(ص ) را حفظ جان داماد و پسر عمّ، عزيزتر از جهاد با روميان بوده و شايد ايـن بـه خواست خود وى ـ على (ع ) انجام شده است . اين شايعه را على (ع ) دريافت و سراسيمه خـود را بـه لشـكـر كـه در اردوگـاه نـظامى خارج از شهر آماده حركت بود رسانيد و مصرّانه از مـقـتـداى خـويـش خـواسـت تـا اذن حـضـور در ركـاب را صـادر نـمـايـد. امـا رسـول خـدا(ص ) را عـقـيده همان بود كه از اوّل فرموده بود. ايشان در ظاهر براى اطمينان خاطر عـلى (ع )، و در واقـع بـراى تفهيم مساءله اى مهم به مسلمانان و حاضران در اردوگاه ، به على (ع ) فرمود:
((اَما تَرْضى اَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّه لا نَبىَّ بَعْدى ))(11)
آيـا راضـى نـيـسـتى به اين كه براى من چون هارون براى موسى (ع ) باشى با اين فرق كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.
كـلام ، قـاطـع بـود و روشـنگر. هر كند ذهنى مى دانست كه اين كلام چه مفهومى دارد و تنها براى رضـايـت و دلخـوشـى عـلى (ع ) نـيـسـت و در واقـع اعـلام جـانـشـيـنـى وى بـراى رسول خدا(ص ) است .
به هر روى سپاه به جانب تبوك روان شد و پس از طى مسافت بسيار، بدون وقوع درگيرى به مـديـنـه بـازگـشـت . امـا همگان ، گفتار پيامبر خدا را بارها و بارها در ذهن خود مرور كردند و در حـلقـه خويش تكرار نمودند. خير خواهان با يادآورى آن دلشاد مى شدند و بدانديشان ، بافته هاى باطل ذهنى خويش را بر باد رفته مى ديدند. اين بگذشت تا موسم آخرين حجِ آن خيرالبشر گرديد. اراده آن حضرت كه ملهم از خواست خداوندى بود بر اين قرار گرفت كه مردمان جملگى را از ايـن سـفـر آگـاه سـازد تـا هـر كـه ـ از مـهـاجـر و انـصـار تـا قـبـايـل اطـراف و سـاكـنـان تـمـام بـلاد ـ تـوان دارد، در مراسم حج ، آن سرور را همراه باشند و دستور فرمود تا خبر به همگان ابلاغ شود.
جـار زنـان خـبـر را در كوچه هاى مدينه ، با فرياد رسا بانگ زدند. عابران با شنيدن خبر به تكاپو افتادند. پيام همه جا نقل شد و دهان به دهان گرديد. آنانى كه در بيرون شهر به كار در نـخـلسـتـان مشغول بودند يا به چراى گوسفندان و شتران رفته بودند، پس از بازگشت ، به محض ورود خبر را دريافتند.
پيك هاى ويژه به تمام نقاط فرستاده شدند و مردم شهرها، واحه ها و باديه نشينان به همراهى پـيـامـبـر فـراخـوانـده شدند. همه جا اين پيام ابلاغ شد: ((هر كه توان دارد، حضرتش ‍ را همراه باشد در طواف و سعى و صفا و مروه و وقوف و رمى جمره .))
تـوانـمـنـدان تـمـام قـبـايـل ، آهـنـگ حركت كردند. از باديه نشينان صحراهاى ((نجد)) تا ساكنان ((بـطـحـاء)) و طـائف و واحـدهـاى اطـراف مـديـنـه تـا مـرز عـراق و شام . شترداران ، اسباب سفر بـربـسـتـند؛ اسب داران ، مركب خويش زين كردند؛ پيادگان نيز باره توشه اى سَبُك ، به راه افتادند.
سـيـل مـردمان مشتاق اطراف مدينه ، از كوره راه ها، چون سيلى سوى شهر روان شدند تا قدم به قدمِ رسول خدا(ص )، از مبداء عازم سفر شوند و هر كه قدرت آمدن به مدينه نداشت ، در مسير آن حـضـرت قـرار مـى گـرفـت تـا از اوّليـن نقطه ممكن ، افتخار همراهى حضرتش را بيابد. مدينه دگرگون شده بود.
رسـول خـدا(ص ) پـيـشـاپـيـش كـاروان حـجـّاج از شـهـر خـارج شـدنـد و كـاروانـيـان بـه دنبال وى . هر كه قدرت يا توفيق همراهى نداشت ، با اشك ، كاروان را بدرقه مى كرد.
در ميان راه مردمان ، گروه گروه و دسته دسته به كاروان حجّ مى پيوستند.
رسـول خـدا(ص ) در ((ذُو الحُلَيْفه )) (مسجد شجره ) احرام بست و لبّيك گويان به سوى مكه روان شد و كاروانيان به تاءسى از پيامبر، همان مى كردند كه وى انجام مى دادند. اين بار نيز رسول خدا(ص ) را يار و ياور هميشگى همراه نبود و همه جاى خالى وى را در كنار پيامبر احساس مـى كـردند و شايد خود پيامبر بيش از ديگران . او كه همواره گوش به فرمان بود و سفرها و خطرها را بر جان مى خريد، به دستور رسول خويش عازم يمن شده بود.
تـك سـوارى شـتـابان و برق آسا، از جانب يمن به سوى مكّه مى تاخت ؛ چنان كه گويى آتشى سـوزان جانش را مى گداخت و اضطرابى عظيم تپش قلبش را چند برابر مى كرد. سوار نه بر مـركـب خـويش تازيانه مى نواخت و نه بر او خشم مى گرفت بلكه با نوازش و خواهش از او مى خواست هر چه در توان دارد، در قدم هايش ريزد و او را به پيش بَرد و اسب كه گويى از ضمير سـوارش آگـاه بـود، هـمـانند پرنده اى سبكبال ، پرواز گونه مى تاخت و صحراها و دشت ها را درمـى نـورديـد. سـوار، چـشـم بـه دور دسـت ها داشت و ذكر خدا بر لب . تنها به رو به رو مى نـگـريـست و تمام تلاشش اين بود كه خود را به مرادش برساند و رسم بندگى را آن گونه كه در گذشته آموخته بود، به جا آرد و عبادتش را به گُلاب همراهى مراد، معطّر سازد.
سـوار را هـمـه مـى شـنـاختند. او كسى نبود جز مولاى حق پرستان كه در نبرد تبوك سرپرستى خـاندان رسول را به عهده گرفته و لقب هارونى براى پيامبر گرفته بود. او على (ع ) بود كه چندى قبل از حركت كاروان حجّ، در فرماندهى گروهى عازم يمن شده بود و چون عزم بازگشت نـمـود، خـبـر حـجّ رسـول خـدا(ص ) را شـنـيـد و براى آن كه زودتر به خدمت آن حضرت برسد، فرماندهى سپاه را به جانشين خويش سپرد و بى درنگ آهنگ مكّه نمود. سرانجام محرم شد و خود را به مراد خويش رساند. رسول خدا(ص ) از ديدار وى شاد گشت و او را در آغوش گرفت .
عـاشـقان رسول خدا(ص ) به دنبال حضرتش عازم مِنا شدند و تا طلوع آفتاب در آن جا به ذكر حـق و سـتـايـش جـلال و جـبـروت ربّ و شـسـت و شـوى زنـگـار دل پرداختند. آن گاه به دنبال رهبر خويش كه سوار بر شترى بود عازم عرفات شدند. جمعيّت در صـحـراى عـرفـات بـه سـان دريـاى بـيـكـران آرام گـرفـت تـا سـخـنـان رسـول خـويش بشنوند و شايد اين اجتماع ، تمرينى بود براى اج