ماعى بزرگ تر و سخنانى مهم تر.
وقوف در عرفات و سپس مشعر و مراسم رمى جمره و قربانى و تقصير(12)، همان گونه كـه رسـول مـى آمـوخـت و خود انجام مى داد، عاشقانه انجام پذيرفت و كاروانيان شادمان از انجام مـنـاسـك در كـنـار پـيـامـبـرشـان ، آهـنـگ بـازگـشـت نـمـودنـد. خـيـل مـسـلمـانـان ، سـرمـسـت از اطاعت الهى و توفيق همراهى پيامبرشان ، مكه را ترك مى گفتند و مـكـّيـان كـه چند روزى را شاهد حضور مسلمانان نواحى مختلف بودند، با حسرت ، حركت حجّاج را نـظـاره مـى كـردنـد. سـواره هـا از پـيـش و پـيـاده هـا در شـمـارى بـسـيـار بـيـشـتر در پى آنان . رسـول خـدا(ص ) چون خورشيدى فروزان در پيشانى اين موج موّاج و خروشان ، سوار بر شتر خـويـش رو بـه سـوى مـديـنـه داشـت . رسـول حـق (ص ) پـس از سـال هـا سـخـتـى و شـكـنـجـه و مـحاصره و تبعيد و سپس جنگ و درگيرى ، اكنون به رضايت حق خـوشـدل بـود و شـادمـان از ايـن كـه زمـانى در خفا و شبانه و غريبانه مكّه را ترك مى گفت ، امّا اكـنـون امـداد الهـى او را بـه مـقـامـى رسـانـده بـود كـه تـمـامـى اهـل حـجـاز بـه رسـالتـش مـؤ مـن گـشـتـه و بـرتـريـن آنـان در كـنـار وى اعمال حج را به جا آورده اند؛ گرچه وسوسه خناسان هرگز خاطر ايشان را آسوده نمى گذاشت .
آفـتـاب تـازيـانـه آتـشـين بر صحرا مى نواخت و ريگ ها را مى گداخت . تمام دشت را هيچ سايه سـارى جز آسمان نبود. كاروان ، خرامان و دامن كشان پيش آمد تا به ناحيه ((رابغ )) رسيد. حالِ پـيـامـبـر دگـرگـون شـد. چـهـره اش حـالتـى خـاص بـه خود گرفت ؛ حالتى كه همواره هنگام نـزول وحـى بـر ايـشان عارض مى شد. امين وحى ، پيغام قاطع خداوندى را بر رسولش ‍ ابلاغ نمود:
((يـا اَيُّهـَا الرَّسـُولُ بـَلِّغْ مـا اُنـْزِلَ اِلَيـْكَ مـِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ))(13)
اى پـيـامـبـر! آن چـه از طـرف پـروردگـارت بـر تـو نـازل شـده كاملاً به مردم برسان ! و اگر نكنى رسالت او را انجام نداده اى ! خداوند تو را از مردم نگاه مى دارد.
پـيـامـبـر(ص ) توقف نمود. محل توقف ، آخرين نقطه مشترك مسير كاروانيان بود و از آن پس ، هر كـدام ، راه ديـار خـويـش ، در پـيـش مى گرفتند. بعضى از كاروانيان جدا شده و در مسيرهاى خود مسافتى پيموده بودند. بعضى در حال وداع با دوستان بودند و عدّه اى نيز از كاروان عقب افتاده و به محل توقف نرسيده بودند.
رسـول خـدا(ص )، هـم اهـمـيـت پـيـام را دريافته بود و هم اهميت زمان ابلاغ آن را. مى دانست پس از رحـلتـش از مـيـان امـت ، بـايـد زحـمـاتش پاس داشته شود. اگر اميرى توانا بر كاروان گمارده نـشـود، رنـج سـال هاى سخت مكه ، محنتِ سفر طائف ، مشقّتِ انصار مدينه ، سختى هجرت مهاجران ، خـون شـهـداى بـدر و اُحـُد و احزاب و خيبر و حُنين به هدر خواهد رفت و از همه مهم تر، رسالتش تكميل نخواهد شد.
پـيـامـبـر(ص ) مـى دانـسـت فـرصـت طـلبـانـى در مـيـان امـت خـزيـده انـد كـه اگـر مـجـال يـابـنـد سـرنـوشـت امـت را آن گـونـه رقم خواهند زد كه خود مى خواهند و خواست خداوند و رسـولش نـزد آنـان مـتـاعـى اسـت كه خريدار ندارد. پس بايد كاروان خوش آهنگِ تازه به حركت درآمده را اميرى بايسته باشد و از طرفى ، زمان و مكان نيز مناسب ترين براى اين هدف است .
آهـنـگ تـوقـف كـاروان تـوسـط جـارچيان نواخته شد. رفته ها بازگشتند؛ پراكنده ها جمع شدند؛ پياده ها توشه بر زمين نهادند، سواره ها پياده شدند و همه گوش به فرمان . همه مى دانستند به يقين ، امر مهمى پيش آمده كه پيامبر، همگان را به ماندن و شنيدن آن دعوت كرده است .
بـانـگ رسـاى اذان ظـهـر، جـان هـا را معطر ساخت . حاجيان بى شمار در صفوف طولانى و به هم پـيوسته ، رو به جانب دوست ، تكبير بندگى و اطاعت گفتند و در پشت سر پيامبر خويش ، سر بـه آسـتـان عـبـوديـّت سـايـيـدنـد و پـس از آن ، آمـاده شـنـيـدن كـلام جـانـبـخـش رسول شدند.
در زيـر آفـتـاب ، مـوج جمعيت در حالى كه به هر وسيله ممكن ، سايبانى روى سر ساخته بودند تـا از سـوزش آفـتاب كم كنند، چشم به منبرى در ميان خويش دوختند كه از جحاز شتران مهيّا شده بود.
مـنـبـر در پـايـيـن تـريـن نـقـطـه دشـت بـنـا شـد تـا هـمـه بـتـوانـنـد آفـتـاب روى رسول خدا(ص ) را نظاره كنند. رسول خدا(ص ) بر منبر رفت . سكوت بر درياى جمعيّت حكمفرا شـد. تـعـدادى از آن مـيـان بـرخـاسـتـنـد تـا بـا تـكـرار گـفـتـه هـاى رسـول خـدا(ص )، در شـنـيـدن كـلام نورانى اش و دريافت پيام مهمّ آن حضرت ، جمعيّت را يارى دهند. حضرت پس از لحظاتى ، يكى از نزديك ترين ياران خويش را به بالاى منبر فراخواند. او بـراى هـمـگـان آشنا بود. اوّلين مؤ من به پيامبر و نخستين مدافع وى . جانفشانى اش در قرار گـرفتن در رختخواب پيامبر، هنگام هجرت ايشان به مدينه و شمشير زدن هايشان در بدر را همه بـه يـاد داشتند و همين طور نداى آسمانى ((لا فَتى اِلاّ عَلى لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفِقار)) را در روز اُحـُد. كـشـتـن عمرو بن عبدود در جنگ احزاب و شكسته شدن در قلعه خيبر، فراموش شدنى نبود. از هـمـه مهم تر، پيامبر او را براى خود به منزله هارون براى موسى دانسته و همگان اين گفته را به معنى جانشينى تعبير مى كردند.
رسـول خـدا(ص ) خـطـبه اى غرّا(14) بيان داشت و در ضمن آن على (ع ) را كنار خود بالاى مـنبر آورد و دست او را بلند كرد و فرمود: هر كه من مولاى اويم ، بعد از من اين على مولاى اوست . سـپـس بـراى ايـشـان دعـا فـرمـود و امـّت را بـه وفـادارى به مولا دعوت كرد. خيمه مولا آن روز حـال و هـواى خـاصـى داشـت . انبوه مسلمانان براى گفتن تبريك و اعلام وفادارى ، دسته دسته و گـروه گـروه وارد خـيـمـه مـى شـدند. رسول خدا(ص ) كه بار سنگين امانت الهى را از دوش خود بـرداشـتـه بـود بـه وفـادارى امـت نـسـبـت به جانشين خويش ‍ شادمان بود. اما در پشت تبسّم هاى ظـاهـرى ، پـيـامـبـر اسـلام حـوادث تـلخ آينده را مى ديد و خيانت افراد ظاهر فريبى كه در گفتن تـبـريـك بـه مـولا بـر ديـگـران سـبـقـت مـى گـرفـتـنـد، ولى در دل انـديـشـه هـاى بـاطـل داشـتـنـد، قـلب مـبـارك ايـشـان را مـى آزُرد. سـرانـجـام رسـول گـرامى اسلام (ص ) از ميان مسلمانان به سوى جهان ابدى رخت بربست و دنيا دوستان ، دوستى هر چند ظاهرى رسول و اهل بيتش را به كنارى نهادند و براى به دست آوردن مطامع خويش آن كردند كه در تاريخ آمده است و در ادامه به آن خواهيم پرداخت .ضرورت امامت
چون خواست الهى بر آفرينش هستى تعلق گرفت ، آسمان ها و زمين و آنچه در آن است از جمادات تـا نـبـاتـات و جـانـداران ، آن گونه كه مورد نظر آفريدگار بود، خلق گرديد و جهان خلقت بـراى زيـسـت موجود ويژه مهيا شد. نعمات كثير خوردنى ، آشاميدنى و... براى حيات بشر ايجاد شد و اولين كسى كه قرار بود نسل او، سلسله نمايندگان خدا روى زمين باشد، از خاك آفريده شد و پا به عرصه