 نهاد: انسان !
انسان ، همان كسى بود كه تمام نعمات براى او خلق شد و مى بايست بهترين و برترين موجود در عـالم هـسـتـى باشد. تا آن جا كه خداوند حتى فرشتگان را براى تعظيم اين مخلوق ويژه امر به سجده نمود. اكنون بهترين موجود و زيباترين مخلوق هستى ، به حيات درآمده بود تا نماينده خـدا در روى زمـيـن بـاشـد. اما آيا اين موجود داراى عقل و شعور، به تنهايى مى توانست بد را از خـوب و بـايـد را از نـبـايـد تـشـخـيـص دهـد؟، هـرگـز! هـر چـنـد او بـرتـريـن و كـامـل تـريـن موجودات بود و قدرت عقل و نطقش او را از ديگر مخلوقات متمايز مى ساخت ، اما به تنهايى نمى توانست صواب را از ناصواب و سره را از ناسره بازشناسد. پس نياز به يارى خـالق داشـت و خـالق ، او را، هـمـو كه تنها بود و كسى غير او نبود، پيامبر خويش قرار داد. آدم ، پـيـامـبـر خـدا شـد، ابـتـدا بـراى خـويـش و سـپـس بـراى اهل و خاندان و بازماندگانش .
آرام آرام ، فـرزنـدان آدم بر عرصه گيتى گام نهادند و هر روز به موازات پيشرفت نفوسشان در بـهـره گـيـرى از نـعـمـات الهى و استفاده از عقل و هوش و درايت خدادادى ، تواناتر شدند. امّا هـرگـز از ارشـاد الهى بى نياز نشدند و خداوند عالم ، در هر زمان به فراخور پيشرفت بشر نـمـايـنـدگـى از مـيـان خـود آنان براى رهبرى شان فرستاد تا آنان را به سوى خير و نيكى و صلاح هدايت و از كجروى و جهالت و شرك دور گرداند.
هـدايـت الهى گام به گام تكامل يافت تا اينكه به تشخيص بارى تعالى ، بشر به مرحله اى از كـمـال رسـيـد كـه مـى بـايـسـت آخرين پيامبر با كامل ترين دين برايشان فرستاده شود. به عـبـارت ديـگـر، جـامـعـه بـشـرى بـراى دريـافـت ((ديـن كامل )) توسط آخرين فرستاده الهى آماده گرديد.
بدين سان بود كه محمد(ص )، نداى ((قُولُوا لا اِلهَ اِلا اللّهَ تُفْلِحُوا)) سر داد و مردمان على رغم مـخالفت مشركان و كينه توزى جاهلان ، چنان به ايشان گرويدند كه در هنگام رحلت ايشان به مـحضر الهى ، تمام سرزمين حجاز تحت سيطره پرچم ((لا اِلهَ اِلا اللّه ، محمدٌ رَسُولُ اللّه (ص ))) قرار گرفت .
آخـرين پيامبر نيز چونان ساير ابناى بشر عمرى محدود داشت و با رفتنش دفتر رسالت بسته مـى شـد. امـا آيـا بـشـر بـه يـك بـاره مـى تـوانـسـت از اتـصـال بـه مـنـبـع فـيـض الهـى قـطـع و بـه صـِرف بـودن كـتـابِ (قـرآن ) غـيـر قـابـل تـحـريـف الهـى در مـيـانشان ، به حال خود رها شود؟ اگر مردم در شرايط جديد قرار مى گرفتند و كسى نمى توانست حقيقت كتاب خدا را دريابد و به مردم بازگويد، چه مى شد؟ اگر مردمان ، هر يك به گونه اى كتاب خدا را تفسير مى كردند، آيا غير از اين است كه دين الهى در تـضـارب آراء و افـكـار و بـرداشـت هـاى مـتـضـاد و مـتـنـاقـض پـايـمـال مـى شـد؟ آيـا جـامـعـه بـشرى نياز به راهبر، حاكم ، الگو و ((ولى )) نياز نداشته و ندارد؟
بـدون تـرديـد، هـر جـا انـسـان هـايـى گـرد هـم آيـنـد و جـامـعـه اى تشكيل دهند به رهبر و پيشوا نياز دارند. تاريخ ، جامعه اى را سراغ ندارد كه تدبير امور آنها بدون رهبر ـ اين نياز اساسى و اوليه هر جامعه بشرى ـ صورت گرفته باشد.
وجود يك پيشواى با كفايت مى تواند افراد جامعه اى را در جنبه هاى مختلف فرهنگى ، اقتصادى ، سـيـاسى و اجتماعى به سوى كمال مادى و معنوى سوق دهد. موضوع ((پيشوا)) و ((پيشوايى ))، در تـاريـخ بـشـر همواره فصل عمده اى از علم سياست را به خود اختصاص ‍ داده است . در اسلام ، نـيز موضوع امامت و ولايت بسيار با اهميّت تلقى شده و عالمان دين ، بحث هاى اين موضوع را از ديدگاه هاى گوناگون فقهى ، قرآنى ، تاريخى و كلامى مورد بحث و بررسى قرار داده اند. آنچه باعث شد تا اين بحث مورد توجه و مداقّه بيشترى قرار گيرد، تغيير مسير خلافت و رهبرى جـامـعـه پـس از رحـلت پـيـامـبـر(ص ) از نصّ فرمان آن حضرت ، و ناديده گرفته شدن حق مسلم پيشواى واقعى مسلمانان ، حضرت على (ع ) بود.
انتصاب امام
در ايـن كـه پـس از پـيـامبر(ص ) فردى بايد اداره امور مسلمانان را در دست گيرد، در حفظ دين و شـريـعـت بـكـوشـد و از نـابـسـامـانـى جـامعه و تفرقّه امّت اسلامى جلوگيرى كند، بين شيعه و اهـل سـنـت تـوافـق نـظر وجود دارد. ولى سخن در اين است كه جانشين پيامبر(ص ) بايد داراى چه شرايط و خصوصياتى باشد و چه كسى مى بايست او را بدين مقام منصوب كند؟
اهـل سـنـّت مـعـتقدند هر مسلمانى كه مردم او را به عنوان خليفه انتخاب كنند، حاكم مسلمانان و واجب الاتـّبـاع است . افزون بر اين گروهى از آنان عقيده دارند حتى اگر كسى از راه قهر و غلبه ، يـعـنـى بـه زور اسـلحـه و قـدرت نـظـامـى هـم مـنـصـب خـلافـت را اشغال كرده ، هر چند كه فاسق و جاهل باشد او خليفه واجب الاطاعه مسلمانان است .(15)
دريـغـا كـه گـروهـى سـاده انـديـش ، مـقـام جـانـشـيـنـى پـيـامـبر و منصب رفيع زعامت مردم را چنان تـنـزل داده انـد كـه هـر نـاصـالحـى مى تواند ادعاى جانشينى وارسته ترين انسان روى زمين را نـمـايـد! در حـالى كـه جـانشينى ايشان منصبى الهى است و هر كس بر آن تكيه زند بايد همانند پـيـامـبـر، از طـرف خـدا تعيين شود. دين اسلام ، آخرين دين آسمانى و جاويد و جهانى است و اداره جامعه براساس اين دين و پاسخگو بودن در برابر جهانيان ، كسى را مى طلبد كه شمه اى از فـيـض الهـى را درك كـرده بـاشـد. بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كـه شـيـعـه بـه درسـتى عقيده دارد كه سرپرستى جامعه پس از پيامبر به كسانى سپرده مى شود كه از نعمت عصمت بهره مند باشند. بـدون تـرديـد كسى غير از ائمه معصومين (ع ) چنين ادعايى نكرده است . كسى كه در راءس جامعه قـرار مـى گـيـرد بـايـد نـمـونه و اگلو باشد و ضمن برخوردارى از سجاياى بلند اخلاقى و صـفـات عـالى انـسـانى ، صاحب علم خدادادى براى پاسخگويى به مشكلات و معضلات فكرى ، فـرهـنـگـى ، اقـتـصـادى و... نيز باشد. بر همين مبنا است كه شيعه معتقد است ، على (ع ) و يازده فرزندش ، امام مسلمانان و جانشين پيامبر(ص ) هستند، خواه خانه نشين باشند و مردم با آنان بيعت نـكـنـنـد و ديـگران را به خلافت برگزينند و خواه مردم با آنان بيعت كنند و عهده دار مقام خلافت گردند.
ايـن اعـتـقـاد، يـعـنـى ضرورت وجود امام معصوم (ع ) در جامعه ، براى تصدى امور جامعه ، مرجعيت ديـنـى مـردم و ولايـت مـعـنـوى بر جامعه دلايلى دارد كه به اختصار پاره اى از آنها را يادآور مى شويم :
الف ـ لزوم حفظ شريعت
هـر اجـتـمـاع ديـنـى ، نـيـازمـنـد شـخـصـى اسـت كـه سـخـن و رفـتـارش ؛ حجّت قاطع ، ميزان حق و بـاطـل و الگـو بـاشـد تـا اگـر در مسائل و محتواى آن دين ، اختلافى پيش آمد با مراجعه به او اخـتـلافـات حـل شود و دين از انحراف مصون بماند. در دين مقدّس اسلام نيز پس از پيامبر(ص )، وجـود چـنـيـن اسـطـوره هـايـى كـه داراى مـلكـه عصمت ـ براى درامان بودن از خطا و اشتباه ـ و علم خـدادادى بـاشـنـد، ضـرورى اسـت ؛ و گرنه برداشت هاى مختلف از دين بقاى آ