جنگ امام على (ع )، به تنهايى سى و شش نفر از لشكر قريش كه بعضى از آنان جزو نامداران قريش بودند را از پاى درآورد.(32)
ـ در غـزوه احـد، عـلى (ع ) پـرچـمدار سپاهيان اسلام بود و پرچم لشكر كفر به دست طلحة بن ابى طلحه بود. وقتى حضرت على (ع ) او را به هلاكت افكند، پرچم مشركين را ديگرى به دست گـرفـت كـه حضرت او را نيز كشت و همين طور تا نُه نفر را از پاى درآورد. بدين سان و پس از درگيرى شديد مسلمانان و كفار شيرازه لشكر كفر از هم پاشيد و مشركين پا به فرار نهادند. امـا عـده اى از مـسـلمـانـان كـه نـگـهـبـان تـنـگـه كـوه احـد بـودنـد، از فـرمـان رسـول خـدا(ص ) نـافـرمـانـى كـرده و تـنـگـه را رهـا و مشغول جمع آورى غنايم شدند. در اين هنگام يكى از فرماندهان لشكر كفر از اين فرصت اسفتاده كـرد و از راه تـنگه و از پشت به سپاهيان اسلام حمله نمود و عده اى را كشت و به همراه يارانش ، بـا شمشير، نيزه و سنگ ، پيامبر(ص ) را مورد حمله قرار دادند. مسلمانان با ديدن اين صحنه ها، وحـشـت زده پـا به فرار گذاشتند. امّا على (ع ) از معدود كسانى بود كه با داشتن زخم هاى زياد در بـدن ، هـمـانـنـد پـروانـه گـرد شـمـع وجـود نـازنـيـن رسـول خـدا(ص ) مى گشت و دشمن را دفع مى كرد، در همين جنگ بود كه ملائك ندا دادند كه : ((لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّعَلِىُّ))(33)
ـ در جـنـگ احـزاب ، تـمـام گـروه هـاى ضـد اسـلام ، از يـهـوديـان گـرفـتـه تـا قـريـش و قـبـايـل مـخالف اسلام ، دست به دست هم داده ، براى نابودى اسلام و مسلمانان هم پيمان شدند و مـديـنـه را مـحـاصـره كـردنـد. سلمان فارسى براى مقابله با دشمن حفر خندق را پيشنهاد كرد و پيامبر(ص ) نظر وى را پذيرفت و تهاجم گسترده دشمن براى تصرف مدينه ، در برخورد با خندق ناكام ماند. در اين هنگام ((عمرو به عبدود)) كه از قهرمانان عرب بود به همراه چند قهرمان ديگر احزاب ، سوار بر اسب از خندق گذشت و مبارز طلبيد. كسى از مسلمانان را ياراى مقابله با وى نـبـود و در هـر رجـزخـوانى عمرو، تنها على (ع ) براى جنگيدن با وى اعلام آمادگى مى كرد. ولى پـيـامبر(ص ) اجازه نبرد به وى نمى داد تا بنگرد مسلمانان جواب خواهند داد يا نه . وقتى از ديـگـر مـسـلمـانـان مـاءيـوس شد، به على (ع )، اجازه نبرد داد و براى پيروزى وى دعا كرد و فرمود:
((خدايا، امروز تمام اسلام به ميدان تمام كفر رهسپار شده است .))(34)
عـلى (ع )، پـس از نـبـردى سـهـمـگـيـن در فـرصـت مـنـاسـب ((عمرو بن عبدود)) را از پاى درآورد و پـيـروزمـندانه به سوى پيامبر(ص ) بازگشت . پيامبر(ص ) در بيان اهميّت پيروزى على (ع ) فرمود:
((ضَرْبَةُ عَلِي يَوْمَ الْخَنْدَقِ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَيْنِ))(35).
ـ در مـاجـراى جنگ خيبر، بيش از ده روز دژ مستحكم يهوديان در محاصره مسلمانان قرار داشت . در آن جـنگ ، على (ع ) پرچمدار جنگ بود ولى آن حضرت را چشم دردى عارض شده بود. به اين جهت پيامبر(ص )، پرچم را به دست خليفه اوّل داد. او به ميدان رفت و از دست ((مرحب خيبرى )) شكست خـورد. روز دوّم پـيـامـبر(ص )، پرچم را به خليفه دوم داد، او نير رفت و شكست خورده برگشت . سـرانـجام پيامبر(ص )، با آب دهان مبارك ، درد چشم على (ع ) را مداوا كرد و پرچم مبارزه را به دسـت با كفايت او سپرد. على (ع ) به صحنه كارزار آمد و مرحب خيبرى را از پاى درآورد. شجاعت و دلاورى آن حـضـرت مـوجـب وحـشت لشكريان خيبر شد به طورى كه صحنه كارزار را رها و به داخـل قـلعـه گـريـخـته و در قلعه را بستند. آن حضرت درِ قلعه خيبر را از جاى كند. و روى خندق اطـراف قـلعـه ، بـه عـنـوان پـل قـرار داد. لشـكـر اسـلام از روى آن پل وارد قلعه شدند و دشمن را شكست دادند هنگام بازگشت ، آن حضرت با دست راست درِ قلعه را گـرفـت و آن را حدود چند ذراع پرتاب نمود، درحالى كه بيست نفر با هم آن در را باز و بسته مـى كـردنـد. پـس از پـرتـاب ، هـفـتـاد نـفـر از مـسـلمـانـان بـه كـمـك هـم آن را حمل و نقل كردند و خود حضرت على (ع ) فرمود:
((وَاللّهِ ما قَلَعْتُ بابَ خَيْبَرَ بِقُوَّةٍ جِسْمانَيَّةٍ وَ لكِنْ قَلَعْتُهُ بِقُوَّةٍ رَبّانِيَّةٍ))(36)
بـه خـدا سـوگـند من درِ خيبر را با نيروى جسمانى از جاى نكندم ، بلكه در پرتو نيروى الهى اين كار را انجام دادم .
در ديـگـر جـنـگ هـا اعـم از غـزوات و سـريّه ها نيز جانفشانى ها و فداكارى هاى مولاى متّقيان (ع ) زبـان زد عام و خاص است و آنچه به خامه قلم آمد، تنها نمونه هائى اندك از شجاعت و فداكارى عـلى (ع ) بـود. آرى شـمـشـيـر عـلى (ع ) غـم هـا و غـصـه هـاى بـسـيـارى را از دل پيامبر(ص ) زدود.
آن حـضـرت در راه خدا، بيشتر از ديگر صحابه ، جهاد و كوشش داشت و بدون شك هر كس شجاع تر، مجاهدتر و فداكارتر باشد، از ديگران افضل است . اين درحالى است كه تاريخ ، حتى يك نمونه از فداكارى يا شجاعت خلفاى قبل از آن حضرت را به ياد ندارد!
3 ـ نفس پيامبر(ص )
يـكـى ديـگـر از فـضـايـل امـام عـلى (ع ) كـه سـرآمـد ديـگـر فـضـايـل آن حـضرت است ، بلكه اگر تمام فضايل امّت در يك جا جمع شود، در حد و اندازه اين فـضـيـلت و ليـاقـت نخواهد بود، آن است كه على (ع ) نفس و جان پيامبر(ص ) شمرده شده و به نوعى با پيامبر برابر دانسته شده است .
در سـال نـهـم هـجرى ، نصاراى نجران كه نداى توحيدى دين اسلام و پيامبر جديد الهى حضرت مـحـمـد(ص )، بـه گـوششان رسيده بود، گروهى را براى تحقيق به مدينه ، نزد پيامبر(ص ) فرستادند. نمايندگان نصارا در گفت و گويى كه با پيامبر(ص ) درباره الوهيّت يا عبوديّت حضرت عيسى (ع ) داشتند با لجاجت بر ادعاى خود پافشارى كردند. در پى اين ماجرا، از سوى خداوند دستور مباهله (دعا و نفرين براى طرف مقابل ) با نصارا صادر شد. آيه چنين بود:
((فـَقـُلْ تـَعـالَوْا اَنـَدْعُ اَبـْنـائَنـا وَ اَبْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ...))(37)
(اى پـيـامـبـر!) به آنها بگو: بياييد ما و شما در برابر يكديگر با فرزندان ، زنان و نفوس خود، مباهله كنيم .
بـه اتـفـاق ، هـمـه مـفـسـران ، مـنـظـور از ((اَبـْنـائَنـا)) در آيـه ، حـسـن و حـسـيـن (ع ) و منظور از ((نـِسـائَنـا))، وجـود مـبارك زهرا(س ) و منظور از ((اَنْفُسَنا))، وجود نازنين حيدر كرار على (ع ) اسـت . آوردن عـبارت ((اَنْفُسَنا))؛ يعنى ، على ، جانِ پيامبر است و مساوى آن حضرت در كمالات ، بـه جـز نـبـوّت اسـت و بـدون تـرديـد پـيـامـبـر(ص ) از هـمـگـان افضل است ، پس على (ع ) نيز از همگان افضل است .(38) چنانكه پيامبر(ص ) فرمود:
((يـا عـَلِىُّ اِنَّكَ تـَرى مـا اَرى وَ تـَسـْمـَعُ مـا اَسـْمـَعُ اِلاّ اِنَّكَ لَسـْتَ بـِنـَبـِي وَ لكـِنَّكـَ وزيرٌ...))(39)
اى على ! تو مى بينى آنچه را من مى بينم (جبرئيل )، مى شنوى آنچه را من مى شنوم (وحى )، جز اينكه [فرق تو با من اين است كه ] تو پيامبر نيستى و جانشين من هستى .
4 ـ جود و بخشش
اطـعـام گـرسـنـگـان ، دسـتـگـيـرى از درمـاندگان ، يارى يتيما