فت آور ابراهيم و هيبت عظيم موسوى و عبادت طاقت فرساى عيسوى مى باشد و احدى از صحابه اين افتخار را ندارد.
ايـنـك قـضـاوت با عاقلان است كه ببيند چه كسى درخشان ترين چهره براى اداره جامعه اسلامى بوده است ؟ شايد اين نكته به ذهن آيد كه آنانى كه بر مسند خلافت پيش از امام على (ع ) تكيه زدنـد، نـيـز بـرجـسـتگى هايى نسبت به ساير مردم داشته اند تا از ميان سايرين براى اين امر انتخاب شده اند؟
آرى ! مـمـكن است از نظر بعضى مردمان آن روزگار، آنان داراى برجستگى هايى بوده اند كه آن هـا را از ديـگـر رقـيـبـان مـتمايز مى كرد. حتى اگر اين را هم بپذيريم ـ كه البته نحوه انتخاب خـليـفه در سقيفه بيان كننده اين مساءله است كه انتخاب از روى شايستگى حتى براى آنانى كه در آن جـا جـمـع شـده بـودنـد، اتفاق نيفتاد ـ تفاوت ميان آنان با امام على (ع )، تفاوت از زمين تا آسـمـان اسـت . زيـرا فضايلى كه ما براى امام (ع ) برشمرديم ديگران يا به كلى فاقد آنند، مـثـل پـاكـى از كـفـر و شـرك ، يـا اگـر بـهـره اى بـرده انـد در حـدّ نـازل اسـت . امـام (ع ) چـون پـرنـده اى بـلنـد پـرواز در مـعـراج فضايل ، سير دارد و ديگران همانند مورچگانى اند كه در شب تاريك روى زمين حركت مى كنند.
بـا ايـن بـيـان ، روشـن اسـت كـه اگـر زمـام امـور جـامـعـه بـه دسـت دانـاتـريـن و فـاضـل تـريـن فـرد سـپرده مى شد، در مشكلات پيش آمده و يا در قضاوت بين مردم ، حكم خدا را صـادر مـى كـرد و اخـتـلاف برداشت و تفسير از قرآن پيش نمى آمد. در نتيجه امت اسلامى از خطا، تـفـرقـه و آسيب ايمن بود. اين همه اختلاف ، تضاد و تناقض بين گروه هاى اسلامى ، ناشى از صـدور احـكـام ، نـه از روى اسـتـنـبـاط صـحـيـح از شـرع ، بـلكـه از روى جـهـل ، و به اقتضاى خواست و ميل افراد بشر است . نمونه بارز اين گونه بدعت گزارى ها در احكام ، مساءله ممنوعيّت ((طواف نساء)) است كه توسط خليفه دوم صادر شد و يا ((نماز طواف )) است كه به حكم خليفه سوم مى بايست تمام خوانده شود!آفتاب پنهان
در آخرين روزهاى ماه صفر سال يازدهم هجرى ، خورشيد رسالت بر سينه دريايى ولايت غروب كـرد و در پى ، آن شب تاريك جهل و نادانى و كينه توزى ، بر شهر مدينه مستولى شد و دامنه هـاى خويش تا سراسر حجاز گسترد. سياهى چنان بود كه رهگذران راه خويش گم كردند و حتى بسيارى از آشنايان به مسير و دانايان حقيقت ، سر از بيراهه در آوردند.
هـنـوز سـاعـاتـى بـيـش نـگذشته بود كه شهر حال غريبى پيدا كرد. يك بام شد با دو هوا؛ يك سـوى ، مـحـل فـرود و صـعـود مـلائك بـود و سـوى ديـگـر مـحـل اجـتـمـاع شـيـاطـيـن . در يـك سـوى عـلى (ع ) آب بـر پـاره اى از نـور مـى ريـخـت تـا بـدن رسـول الله را غـسـل دهـد و مـلائك بـراى تـبـرك و تـيـمـن تـن و بـال خـويش با قطرات آب جدا شده از پيكر مى شستند و در سوى ديگر، ابليس در مستى تحميق نادانان ، ميگسارى مى كرد.
در خـانـه رسـول الله (ص ) فـرشـتـگـان در هـمـهـمـه اى مـويه واربه همراه على (ع ) بر پيكر نورانى رسول خدا نماز مى خواندند و دسته دسته بر گِردش عزادارى مى كردند و فوج فوج براى خاكسپارى اش فرود مى آمدند اما در سقيفه ، شيطان چنان اجتماع كنندگان را مسحور خويش كـرده بـود كـه نـامـى از رسـول خـدا بـرزبـان نـمـى رانـدنـد! گـويـى آن حـضـرت را و اعـمـال و سـخـنـانش را به كلى فراموش كرده بودند! خاطر مكدرشان لبريز از هياهوى قوميت و تعصب جاهلى بود و سنيه هاى حريص شان مملو از كينه هاى حقارت .
مـديـنـه حـال غـريـبى داشت . تك ستارگان هر چند كه پرفروغ بودند نورشان در پشت سياهى ابرتيره جهل ، خاموش مى شد
در سـقـيـفـه بـنـى ساعده ، جنجالى براى كسب قدرت به پا شد. رشته كار بايد ابتدا در دست انـصـار بـود. امـا مـدعـيـان خـلافـت ، بـه سـرعت خود را به سقيفه رسانده و خود را نامزد خلافت كـردنـد. بـحـث در سقيفه به مشاجره و زد و خورد انجاميد تا در نهايت به انتخاب شيح قوم منجر شـد. در ايـن گـيـر و دار، امـام عـلى (ع ) مـشـغـول غـسـل و كـفـن و سـايـر اعـمـال لازم بـراى دفـن رسـول خـدا(ص ) بـود نـاگهان صداى شادى و هلهله در كوچه هاى مدينه پـيـچـيـده گـروهـى از جـاهـلان بـه جـاى عـزادارى در رحـلت رسـول خـدا(ص ) بـه يـمـن دسـت يـافـتـن بـه آنـچـه مـى خـواسـتـنـد و غـصـب مـقـام جـانـشـيـنـى رسـول خـدا(ص ) شـادى مـى كـردنـد؛ در حـالى كـه نـاله هـاى جـان سـوز اهل بيت (ع ) از خانه رسول خدا(ص ) شنيده مى شد.
مـردم سـاده دل مـديـنه كه بسيارى از آنان از قبايل اطراف بودند و پس از اسلام آوردن در مدينه ساكن شده يا بدان رفت و آمد مى كردند تسليم جو حاكم در مدينه شدند. امام چه بايد مى كرد؟ آيا بايد سكوت مى كرد؟ آيا بايد همرنگ جماعت مى شد؟ اگر اين گونه مى شد، آن همه سفارش پـيـامـبـر دربـاره حفظ دين بر زمين مى ماند و ممكن بود حق ، ناحق جلوه كرده تلاش هاى پيامبر در طول ساليان پر رنج رسالت بر زمين بماند.
گـروهـى از صـحـابـه و دوسـتـان نـزديـك پـيـامـبـر كـه بـه گـفـتـه رسول خدا(ص ) مبنى بر جانشينى على (ع ) ايمان داشتند، براى اعلام اين كه تسليم جو نشده و خواهان اجراى عدالت هستند در خانه دختر رسول خدا(ص ) اجتماع كرده و متحصن شدند.
آنـان اعـتـقـاد بـه ولايـت امـام عـلى (ع ) داشـتـنـد و مـى خواستند به سفارش پيامبر درباره خلافت عمل شود. اما غاصبان خلافت كه تحمل سخن مخالف را نداشتند؛ به خانه حضرت زهرا(س ) هجوم آوردند. محاصره نظامى خانه دختر پيامبر، آتش زدن و شكستن در خانه ، بى اعتنايى به سخنان دختر پيامبر و مجروح ساختن ايشان ، از جمله اقدامات آنان براى به چنگ آوردن خلافت و سركوب مخالفانى بود كه خواهان اجراى منويات رسول خدا(ص ) بودند. به هرروى مخالفان بيعت به لحـاظ مـصـالحـى دسـت از مـخـالفـت بـرداشـته و به بيعت تن دادند. بعضى ديگر چون سلمان و ابوذر و تعداد اندكى ، بر ايمان و عقيده خويش پايدار مانده و در اين راه با رها مورد آزار و اذيت و تعرض واقع شدند.
امـام (ع ) در مـسـجـد حاضر شد. اما نتوانست ساكت بماند. امام (ع ) با ديدگان خويش ‍ مى ديد كه اداره جـامـعـه رسـول خدا(ص ) از مسير خود خارج شده و به يقين بسيارى از ارزش هاى ديگر ممكن است به بيراهه رفته و به ضد ارزش تبديل شود. اگر امام ساكت مى شد شايد مردم و تاريخ سكوت ايشان را نشانه تاءييد كارهاى ناشايست غاصبان و تاءييد سنت شكنى آنان مى دانستند و به نوعى حقانيت خليفه را القا مى كرد. امام در مقابل غاصبان كه از او بيعت مى خواستند در مسجد به ايراد سخن پرداخت :
((اى گـروه مـهـاجـر! حـكـومـتى را كه حضرت محمد(ص ) اساس آن را پى ريزى كرد از دودمان او خـارج نـسـازيـد و وارد خـانـه هـاى خـود نـكـنـيـد. بـه خـدا سـوگـنـد خـانـدان پيامبر به اين كار سـزاوارتـرنـد. زيـرا در مـيـان آنـان كـسـى اسـت كـه بـه مـفـاهـيـم قـرآن و فـروع و اصول دين احاطه كامل دارد و به سنتهاى پيامبر آشناست و جامعه اسلامى را به خوبى