 مى تواند اداره كند و جلوى مفاسد را بگيرد و غنايم را عادلانه تقسيم كند.
بـا وجـود چـنـيـن فردى نوبت به ديگران نمى رسد. مبادا از هوا و هوس پيروى كنيد و از راه خدا گمراه و از حقيقت دور شويد. (50)
امام در اين گفتار، بر لياقت خويش براى خلافت تاءكيد كرده و به علم وسيع خويش به كتاب هـاى آسـمـانـى و تـعـاليـم پـيـامـبـران گـذشـتـه و آن چـه خـواسـت رسول گرامى اسلام (ص ) بوده اشاره مى كند. به يقين كسى همانند امام على (ع ) قدرت روحى بـراى اداره جـامـعـه بـر اساس عدالت نداشت . اگر امام به پيوند خويشاوندى با پيامبر(ص ) تـاءكـيـد كـرده بـه ايـن دليـل اسـت كـه طـرف مقابل براى بيان شايستگى خود، برانتساب به پيامبر تكيه مى كردند.
امام در ادامه فعاليت براى احقاق حق خود، با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر حاضر شد و در بيان شاسيتگى خويش فرمود:
((من در حيات پيامبر(ص ) و هم پس از مرگ او به مقام و منصبش سزاوارترم . من وصى و وزير و گـنـجـيـنـه اسرار و مخزن علوم او هستم . منم صديق اكبر و فاروق اعظم . من اولين كسى هستم كه بـه او ايـمـان آوردم و او را در ايـن راه تـصديق كردم . من استوارترين شما در جهاد با مشركان ، اعـلم شـمـا بـه كـتـاب و سـنـت پـيـامـبـر(ص ) ، آگـاه تـريـن شـمـا بـه فـروع و اصـول ديـن و فـصـيـح تـريـن شـما در سخن گفتن و قوى ترين و استوارترين شما در برابر ناملايمات هستم چرا در اين امر با من به نزاع برخاستيد؟))(51)
در فـرصـتـى ديـگر امام (ع ) خلافت را سزاوار كسى مى داند كه براى اداره امور كشور بزرگ اسلامى ، بيش از ديگران به دستورات الهى آگاه باشد.
اى مـردم ! شـايسته ترين افراد براى حكومت ، تواناترين آن ها بر اداره امور و داناترين آن ها به دستورات الهى است . اگر در فردى اين شرايط جمع نبود و به فكر خلافت افتاد، از او مى خواهند كه به حق گردن نهدو اگر به افساد خود ادامه داد، كشته مى شود. (52)
تـلاش هـا و روشـن گـرى هـاى امـام بـراى اثـبـات شـايـسـتـگى خويش و تحقق خواست و سفارش رسول خدا(ص ) در گوش غاصبان خلافت فرو نرفت .
امـام (ع ) در آن شـرايـط حـسـاس ، كـه سـرنـوشـت امـت رسـول خـدا(ص ) رقـم مـى خـورد در يـك دوراهـى واقع شده بود: يا مى بايست به يارى خاندان بنى هاشم و تعداد اندكى از ياران باوفا كه هرگز تسليم جو وحشت انگيز نشده بودند و بر اجـراى عـدالت تـاءكـيـد مـى كـردنـد قـيـام مـى نـمـود و بـا تـوسـل بـه زور حـق از دست رفته را از غاصبان خلافت مى ستاند ؛ يا اين كه سكوت پيشه مى كـرد و از حـق خود براى حفظ كليت جامعه اسلامى و جلوگيرى از خون ريزى و ايجاد اختلاف ، مى گـذشـت . آيـا كـسـى چـون على (ع ) كه براى شكل گرفتن جامعه اسلامى از خود جان فشانى ها نـشـان داده و بـارهـا يك تنه خطر را پذيرفته و اسلام را از شكست رهانيده بود، حاضر مى شد براى رسيدن به خلافت ، كشور نو پاى اسلامى را در جنگ و آتش فتنه ببيند؟
آيـا كـسى كه خالق شگفتى جنگ هاى بدر و احد و احزاب و خيبر و حنين بود، مى توانست دست به اقدامى بزند كه دشمنان دين را شاد و مسلمانان را دچار ترديد و تفرقه و تشتت كند؟
بـه يـقين امام مى دانست بسيارى از دورويان كه به لحاظ مصلحت زمانى و يا به زور شمشير در سـلك مـسـلمـانان در آمده اند، برآنند تا از كوچك ترين اختلاف ميان مسلمين ، بزرگترين بهره را ببرند. هنوز كسانى بودند كه ايمان و عقيده دركنه وجودشان رسوخ نكرده و با كمترين بهانه اى ، در پـى عـادات و تعصبات جاهلى ، به دسته بندى هاى قبيله اى و عشيره اى روى آورده و دين را پايمال مى نمودند.
امـام در حالى كه خود از حق مسلم خويش محروم شده و همسرش در اثر كينه توزى غاصبان مجروح و فـرزندش قبل از تولد به شهادت رسيده بود، در برابر وسوسه شياطينى چون ابوسفيان كـه هدفى جز ايجاد فتنه و اختلاف و انحراف نداشتند، بر اهميت اتحاد جامعه اسلامى و دورى از اختلاف و تفرقه تاءكيد و در جمع مردم فرمود:
موج هاى فتنه را با كشتى هاى نجات بشكافيد. از ايجاد اختلاف و دودستگى دورى كنيد و نشانه هاى فخر فروشى را از سر برداريد.
اگر سخن بگويم مى گويند بر فرمانروايى حريص است و اگر خاموش بنشينم مى گويند از مـرگ مـى تـرسـد. بـه خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بيش از علاقه كودك به پستان مادر است . اگر سكوت مى كنم به سبب علم و آگاهى خاصى است كه در آن فرو رفته ام و ااگر شما هم مانند من آگاه بوديد، همانند ريسمان چاه ، مضطرب مى شديد.(53)
مدينه اگر چه در ظاهر آرام و ساكت مى نمود اما مانند ديگ جوشان سربسته اى بود كه بر اثر اخـتـلافـات ، درون آن بـه شـدت در حال جوشيدن بود. تعصب جاهلى و قوميت گرايى اعراب به عـلاوه حـس انـتـقام جويى در ميان آنان ، دوباره به غليان درآمده بود و اگر سر بر مى داشت چه بـسا تمام آن چه رسول گرامى اسلام (ص ) در مدت رسالت خويش با رنج هاى فراوان و نثار خـون شـهـدا بـه دسـت آورده بـود پـايـمـال مى شد. اگر درايت امام نبود، دوباره مدينه به زمان انـحـطـاط خـويـش كـه در آن اوسـيـان و خـزرجـيـان (54)، مـدام در حـال جـنـگ بـودنـد بـازمـى گـشـت و شـايـد ايـن بار دامنه اختلافات و برادر كشى ها به ساير قـبـايـل و حـتـى بـه درگـيـرى مـيـان مـهـاجـر و انـصار نيز كشيده مى شد. امام (ع ) چون باغبانى كـارآزموده براى پرورش نهايى كه پيامبر در سينه هاى تشنه و كوير مانند مردم حجاز كاشته بـود از خـلافـت دسـت كـشـيـد، تـا حـوادث نـاگـوار و طـوفـان جـهـالت ، نـتـوانـد حاصل رنج چند و چند ساله رسالت را بين ببرد.
خـورشـيـد ناآرام عدالت در پشت ابرهاى تيره كينه و تعصب و دنيا دوستى پنهان شد، اما همچنان دلسـوز و نـاآرام بـه پـرورش نـهـال ديـن و حـفـظ آن از شـدايـد و راهـنـمـايـى گـمـراهـان مـشـغـول بـود. مـهـر فـروزانى چون امام (ع ) اگر چه در مسند خلافت نبود، اما چون خورشيد پشت ابـر، وجـودش مـنـشـاء خـيـر و بركت براى اسلام و مسلمانان بود. حتى غاصبان خلافت بارها با راهـنـمـايـى ايـشـان گره از مشكلاتى كه خود ساخته بودند مى گشودند و به راستى اگر امام نبود، غاصبان خود در تار خويش تنيده و كلاف سر درگم خودشان نابود مى شدند.
سـرانـجـام آسـمـان كـشـور اسـلامى در زير چتر سياهى شب به خوابى عميق فرو رفت . خرناس شـيـطـانـى تـعـدادى از پرچمداران سياهى ، بى شباهت به اوهام زمان جاهليت نبود. انوار درخشان هـدايـت كـه بـه قلب مبارك رسول خدا(ص ) تابيده و تشعشع آن قلوب ستم ديدگان را روشن و فضاى حجاز را عطر آگين كرده بود؛ بر اثر خيانت آگاهان مغرض و نادانان بى مايه ، رو به خاموشى گذارد.
جـانـشـيـنـى رسـول خـدا(ص ) بـه غـيـر اهـل آن واگـذار شـد و امـت رسول خدا(ص ) دانسته و ندانسته خود را ازداشتن لايق ترين خليفه محروم كردند.
هـمـه چـيـز آن گـونـه كـه در انـديـشـه بـاطـل كـوردلان از مـدت هـا پـيـش زمـيـنـه چينى شده بود شـكـل گـرفـت و هـيـچ تـلاشـى سـود نـبـخـشـيـد. فـريـادهـاى حـق طـلبـى و ولايـت مـدارى دخـتـ