 رسـول خـدا(ص ) در مـسـجـد، بـه گـوش سـنـگـيـن جـاهـلان فـرو نـرفـت . اسـتـمـداد پـاره تـن رسـول خـدا(ص ) كـه شـب هـا هـمـراه هـمـسـرش بـه در خـانـه انـصـار مـى رفـت و گـفـتـه هـاى رسـول الله (ص ) در غـديـر را بـه آنـان يـاد آورى مـى نـمود، بى پاسخ ماند. در چنين احوالى مـولاى مـتقيان ، از امور سياسى و حكومتى فاصله گرفت و سعى كرد در اقدامات كسانى كه خود را خليفه مى دانستند مشاركت نكند.
عمده فعاليتهاى امام (ع ) در دوران خلفا بدين قرار بود.
الف : تعليم شاگردان
امـام ضـمن دورى از هر گونه مسئوليت و پرهيز از مخالفت علنى بااقدامات خلفا، وقت خويش را صـرف تـعـليـم و تـربيت شاگردان و پيروان خويش مى نمود. شيعيان مخلص آن حضرت در هر زمـان مـمـكـن ، از محضر ايشان علم مى آموختند. امام كه سينه اى لب ريز از معارف الهى داشت ، هر كـدام از شـاگـردان را در زمـيـنـه اى كـه مـسـتـعـد مـى ديـد پـرورش ‍ مـى داد. بـه طـور مـثـال كـميل بن زياد نخعى ، شب هاى زيادى تا صبح در محضر امام بود و امام آموزه هاى عرفانى در قـالب دعـا و نـيـايـش بـه ايـشـان مـى آمـوخـتـنـد كـه نـمـونـه آن دعـاى كميل است .
سـلمـان ، عـمـار يـاسـر، عـبـدالله بـن عباس ، عبدالله بن مسعود،...از شاگردان ويژه آن حضرت بودند
ب : برطرف كردن معضلات اجتماعى و مذهبى .
امـتـى كـه صـاحـب ديـن ، تـمـدن و آداب و رسـوم جـديـدى اسـت و حـلقـه اتـصـال خـويـش بـا مـنبع وحى الهى را از دست مى دهد، در رويارويى با حوادث و شرايط، دچار سـئوالات و ابـهـامات فراوانى مى شود و به طور حتم به راهبرى نيازمند است كه بتواند امت را بـه سـان كـشتى طوفان زده ، به سوى ساحل اطمينان و استقرارش پيش برد. چنين راهبرى اگر هـمـانـنـد پـيـامـبـر بـا ريـسـمـان وحـى بـه فـيـض و عـلم الهـى متصل نباشد دست كم بايد از عنايات الهى الهام گيرد و قادر به درك ارتباط بين هستى و خالق آن و همچنين درك ارتباط بين پديده هاى طبيعى باشد.
بـه عـبـارت ديگر هم علم جهان طبيعى را داشته باشد و هم مكنونات ماوراى آن را بداند . كسانى كـه بـه نـاحـق خـود را خـليـفـه امـت رسـول خـدا(ص ) نـامـيـدند، نه چنين علمى داشتند و نه لياقت فراگيرى آن را.
جـامـعـه اسـلامى در حالى كه تنها بيست و سه سال از آغاز اولين نداى توحيدى مى گذشت ، در بـرخـورد بـا مـسـائل بسيارى از جمله تهديد دشمن خارجى ، ارتداد و بازگشت عده اى به عقايد سـابـق ، مـخـالفـت كـسـانـى كـه با رسول خدا پيمان داشتند و... نياز به ارشاد پيامبر گونه داشـتـند و دولتمردان گاهى حتى از حل منازعه بين دو فرد از مسلمانان نيز عاجز بودند ؛ تا چه رسـد بـه ايـن كـه بـه طـور مـثـال پـاسـخ كـسـانـى بـدهـنـد كـه در اصـل ديـن تـشـكـيـك مـى كـردنـد و بـعـضـى هـمـانند كشيشان رومى از بنيان فكرى استوارى نيز بـرخـوردار بـودنـد و در اوليـن اسـتـدلال مـى تـوانستند خلفا را مقهور خويش كرده و دين خود را بـرتـر جـلوه دهـنـد. در چـنين شرايطى مردم و حتى خود خلفا مى دانستند كه كسى غير از امام (ع ) نمى تواند پاسخگوى نيازهاى جامعه اسلامى باشد.
از امام در موارد بسيارى براى حل مشكلات پيش آمده اينك چند نمونه به اختصار بيان مى شود.
پس از رحلت رسول گرامى اسلام (ص ) گروهى از مسيحيان كه يك اسقف عالى مقام در ميان آنان بود و وارد مدينه شد و به بحث با حليفه اول پرداخت . خليفه كه قدرت پاسخگويى به آنان را نداشت ، مسيحيان را به حضور امير مؤ منان (ع ) فرستاد. آنان از امام (ع ) پرسيدند كه خدا كجاست . امام (ع ) آتشى افروخت و از اسقف مسيحى پرسيد: روى اين آتش كجاست ؟
اسقف جواب داد: آتش پشت و رو ندارد و همه طرف آن روى آن است .
امـام (ع ) فرمود: اگر آتشى كه خدا آفريده طرف خاصى ندارد خالق آن كه هرگز شبيه آتش ‍ نيست برتر از آن است كه پشت و رو داشته باشد. مشرق و مغرب از آن خداست و هر طرف كه رو كنى ، آن طرف روى خداست و همه جا وجود دارد و چيزى براو مخفى و از آن پنهان نيست .
راءس الجـالوت ، پـيـشـواى يـهـوديـان كـه در اقـدامـى مـشـابـه نـزد خـليـفـه اول آمـده بـود از وى سـئوالاتـى پـرسـيد و نظر قرآن را در اين باره جويا شد. سئوالات راءس الجالوت اين گونه بود:
ريشه حيات موجودات زنده چيست ؟
چيزى كه روح ندارد اما تنفس مى كند چيست ؟
كدام قبر بود كه به همراه صاحب آن حركت كرد؟
خـليـفـه از جواب عاجز ماند. امام در جواب راءس الجالوت فرمود: ريشه حيات و موجودات آب است (55)و آن كه بدون روح تنفس مى كند صبح است (56)و قبرى كه با صاحبش حركت كرد قبر يونس بودكه ماهى به همراه يونس حركت مى كرد. (57)
در پـى پـيـروزى مـسلمانان بر سپاه ايران در جنگ قادسيه ، حكومت ايران كه خطر مسلمانان را جـدى و تـاج و تـخـت را در شـرف نابودى ديد، سپاهى انبوه به فرماندهى ((فيروزان )) گرد آورد تـا جـلوى حـمـله بـعـدى مسلمانان را بگيرد و در صورت امكان ، خود عليه مسلمانان دست به حـمـله بـزنـد. سـعـد وقاص ، فرمانده مسلمانان ، خبر گرد آمدن سپاه ساسانى را به خليفه دوّم ابلاغ كرد. خليفه به مسجد رفت و در جمع سران صحابه اعلام كرد كه مى خواهد مدينه را ترك و براى فرماندهى سپاه مسلمانان به نزديكى كوفه برود.
بـعضى از صحابه خليفه را براى اين تصميم تشويق كردند و از خليفه خواستند سپاهيان يمن و شـام را نـيـز بـراى تـقـويـت مـسـلمـانـان ، بـه جـانـب كـوفـه گسيل دارد.
امام (ع ) رو به خليفه فرمود:
سـرزمـيـنـى كـه به زحمت و جديداًبه تصرف مسلمانان در آمده نبايد از سپاه اسلام خالى باشد. اگـر مـسـلمـانـان يـمـن و شـام را فـراخـوانـى ، مـمكن است سپاه حبشه يمن را و ارتش روم ، شام را اشـغـال كـنـنـد و زنـان و فـرزنـدان مـسلمان كه در يمن و شام اقامت دارند صدمه ببينند. اگر خود مدينه را ترك گويى ، اعراب اطراف از اين فرصت استفاده كرده ، فتنه اى به پا مى كنند كه ضـرر آن بـيـشـتـر از ضـرر فـتنه اى است كه به استقبال آن مى روى . فرمانرواى كشور مانند رشته مهرها ست كه آن ها را به هم پيوند مى دهد.
اگر رشته اى از هم بگسلد، مهره ها از هم مى پاشند. اگر نگرانى تو به سبب قلت سپاه اسلام است ، مسلمانان به جهت ايمانى كه دارند بسيارند. تو مانند ميله وسط آسياب باش و آسياى نبرد را بـه وسـيـله سـپـاه اسـلام بـه حركت در آور. شركت تو در جبهه مايه جراءت دشمنان مى شود. زيـرا بـا خـود مى انديشند كه تو يگانه پيشواى اسلام هستى و مسلمانان به جز تو پيشوايى ندارند و اگر از ميان بردارند مشكلاتتان حل مى شود و اين انديشه حرص آنان را بر جنگ و كسب پيروزى دو چندان مى كند.))
خليفه پس از اين نصيحت امام (ع ) از رفتن منصرف شد و گفت :
راءى ، راءى على است و من دوست دارم كه از راءى او پيروى كنم (58)
قـبـل از ظـهور اسلام ، اعراب ، عام الفيل (59)را مبداء تاريخ مى دانستند. اما پس از آن ، تـا سـال سـوم خـلافـت خـليـفه دوم ، هيچ مبداءى براى تاريخ نبود و چه بسا مشكلاتى در زمينه نـگـارش نـامه ها به وجود مى آمد. زيرا در ك