 رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ثعلبه زكات مالش را نزد ابوبكر فرستاد، لكن ابوبكر آن را نپذيرفت و در زمان عمر براى او فرستاد عمر نيز آن را نپذيرفت تا آنكه ثعلبه در زمان عثمان به هلاكت رسيد. (23)
(مثال سوم ) خداوند متعال در سوره سجده آيه 18 مى فرمايد:
افمن كان مومنا كمن فاسقا لا يستوون آيا كسى كه مومن است همچون كسى كه نافرمان است ؟ يكسان نيستند.
به اجماع مفسران و محدثان شيعه و اهل سنت مقصود از مومن در اين آيه على بن ابى طالب عليه السلام است و مراد از فاسق ، وليد بن عقبه است (البته همين وليد فاسق از طرف عثمان والى كوفه شد و سپس از طرف معاويه و يزيد والى مدينه گرديد.) (24)
آيا مى شود عدالت تمام صحابه را پذيرا شويم و حال آنكه :
در مثال اول بيان شده كه عبدالله بن ابى سرح بر خدا افترا زده و قصد تحريف كتاب خدا را داشته و او از تمام خلق ستمكارتر است ، و محال است كه هدايت شود زيرا كه خداوند گروه ستمكاران را هدايت نخواهد كرد؟
و در مثال دوم خداوند بر نفاق درونى ثعلبه حكم كرده و فرموده كه او از دروغگويان است .
و در مثال سوم بيان فرموده كه وليد بن عقبه فاسق و اهل آتش است و براى او نجاتى از آتش جهنم نيست . او كسى است كه در زمان استانداريش در كوفه نماز صبح را (در اثر مستى ) چهار ركعت خواند و گفت اگر بخواهيد بيشتر مى خوانم ، ولى در عين حال برخى از اهل سنت ، معتقدند كه اين هر سه نفر (عبدالله بن ابى سرح ، ثعلبه و وليد بن عقبه ) چونكه از صحابه مى باشند پس عادلند و تكذيب آنان جايز نيست ، بلكه محكوم به پاكى و نزاهت بوده و اهل بهشتند و هيچ كدام داخل جهنم نخواهند رفت .
آيا پذيرفتن حكم خدا سزاوارتر است يا تقليد كوركورانه و قول بدون ذليل ؟
و ثانيا: اين نظريه بر خلاف سنت نبوى است و با برخى از احاديث در تعارض است از جمله :
* 1 -) ذوالئديه كه از صحابه به ظاهر زاهد و عابد بود و مردم از كثرت عبادت او در شگفت بودند نمونه جالبى براى تعارض نظريه عدالت تمام صحابه يا سنت نبوى است زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره مى فرمود: او مردى است كه در چهره اش اثرى از شيطان است .
ابن حجر عسقلانى در لاصابه فى تمييز الصحابه ج 1 ص 439. نقل مى كند كه روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر را فرستاد تا او را بكشد، ولى ابوبكر او را در حال نماز ديد و او را نكشت و برگشت . سپس آن حضرت عمر را فرستاد تا او را بكشد و او هم نافرمانى كرد و او را نكشت ، سپس على بن ابى طالب عليه السلام را فرستاد، لكن على عليه السلام او را نيافت چون از مسجد بيرون رفته بود آيا مگر مى شود رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرمايد در چهره يك (صحابى عادل ) اثرى از شيطان است و دستور دهد كه او را به قتل رسانند؟
البته همين ذوالئديه از دشمنان سرسخت على بن ابى طالب عليه السلام بود و رهبر خوارج گشت و در جنگ نهروان كشته شد (به همان گونه اى كه قبلا رسول خدا صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام خبر داده بود).
* 2 -) احمد بن شعيب نسائى در خصائص امير المومنين على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - ص 238 (باب 59 حديث 179) از ابو سعيد روايت كرده كه گفت ما نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوديم و آن حضرت غنائمى را تقسيم مى كرد، در اين حال ذوالخويصره كه مردى از بنى تميم بود وارد شد و گفت : يا رسول الله به عدالت رفتار كن ! آن حضرت فرمود: اگر من به عدالت رفتار نكنم پس چه كسى به عدالت رفتار مى كند؟ اگر من عدالت نكنم بد عمل كرده ام و زيانكار خواهم بود عمر اجازه خواست او را بكشد، پيامبر اجازه نداد، و فرمود: او يارانى دارد كه نماز و روزه آنان بگونه ايست كه شما نماز و روزه خود را در مقابل آنان ناچيز مى دانيد، اينان قرآن مى خوانند ولى از حنجره و گلويشان تجاوز نمى كند. از اسلام خارج مى شوند همان طورى كه تير از بدن شكار خارج شود و هيچگونه آلايش پيدا نكند و اگر تير انداز به نوك و سرتاسر تير خود نگاه كند چيزى بر آن نبيند، نشانه آنان مرد سياه چهره اى است كه يكى از بازوانش ‍ همانند پستان زنان و يا قطعه گوشتى در حركت است (همان ذوالئديه ) اينان بر بهترين مردم خروج مى كنند.
ابو سعيد گويد: شهادت مى دهم كه اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و همچنين شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب عليه السلام با آنان جنگ نمود و من همراه او بودم (بعد از پايان جنگ ) آن حضرت دستور داد در جمع كشته شدگان آن مرد را پيدا كنند، او را پيدا كردند و آوردند، من نگاه كردم او را به همان گونه اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله توصيف كرده بود يافتم .
(مثال سوم ) در سيره ابن هشام (ج 3 ص 235) آمده است كه گروهى از صحابه در خانه اى گرد آمده بودند و مردم را از رسول خدا صلى الله عليه و آله باز مى داشتند، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور دادند كه آن خانه را به آتش كشيدند.
(مثال چهارم ) متقى هندى در كنز العمال گويد: حكم بن عاص ‍ بن اميه عموى عثمان بن عفان و پدر مروان بن الحكم كسى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را و آنكه در صلب او بود لعن كرد و فرمود:
واى بر امت من از كسانى كه در صلب حكم بن عاص مى باشند.
و در حديث ام المومنين عائشه آمده است كه به مروان گفت :
گواهى مى دهم كه رسول خدا پدرت تو را كه در صلب او بودى لعنت كرد.
حكم بن عاص را رسول خدا از مدينه منوره به مرج در نزديكى طايف تبعيد كرد و ورود او را به مدينه تحريم فرمود.
عثمان بن عفان بعد از رحلت رسول خدا نزد ابوبكر براى عمويش حكم بن عاص شفاعت كرد تا اجازه دهد به مدينه برگردد، لكن او نپذيرفت ، پس از او نزد عمر شفاعت كرد، او نيز نپذيرفت ولى چون عثمان خودش بر اريكه قدرت نشست و به خلافت رسيد، عمويش حكم بن عاص را با عزت و احترام - بر خلاف فرمان پيامبر و سيره شيخين - به مدينه آورد، يكصد هزار درهم نيز به او بخشيد و فرزندش مروان را مشاور خود قرار داد سرانجام همين مروان با عملكرد خود اسباب كشته شدن خليفه را فراهم ساخت ، مردم به مروان لقب خيط باطل يعنى نخ باطل داده بودند و همين مروان بعدها به عنوان خليفه مسلمين در شام قدرت را در دست گرفت .
(مثال پنجم ) در سيره ابن هشام آمده است دوازده نفر از صحابه كه منافق بودند براى تفرقه در ميان مسلمانان مسجد ضرار را ساختند، و گفتند كه اين مسجد را براى رضا و خشنودى خدا ساخته ايم ، و به دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن مركز توطئه عليه السلام و مسلمين تخريب شد.
موارد گذشته كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرديم و دهها مثال ديگر به خوبى بر (نظريه عدالت در تمام صحابه ) خط بطلان مى كشد زيرا قطعا كسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور قتل آنان را صادر مى فرمايد و يا خانه آنها را بر سرشان تخريب و آتش مى زند عادل نيستند و همچنين كسانى كه به گواهى قرآن كريم مسجد ضرار را مى سازند و قصد ايجاد تفرقه ميان مسلمانان را دارند با اينكه منافق مى باشند چگونه مى توان گفت عادلند عدالت آنان با سنت نبوى مخالف است .
حال كدام يك را بايد پذيرفت سنت پيامبر صلى ال