ى گيرد و دلشان را به بند مى كشد، چگونه مى شود شكوه و عظمت آن روح بزرگتر از كوه ، زيبايى و گستردگى آن قلب وسيع تر از هستى و عظمت و ناپيدايى آن سينه ناپيدا از كوير و عميق تر از دريا و جلوه آن طلوع بى غروب ، چشم و دل و عشق و احساسشان را پر نكند.
هر كس به هر مشربى و عقيده اى ، مى تواند دوستدار على باشد.
در على ، علم و عشق ،
تدبير و شمشير،
حريت و عبوديت ، نجواى دل و آتش سخن ،
زمزمه شب و فرياد روز،
قدرت و عزت و تواضع و ذلت ، (3)
نرمش و آشنايى و خشونت و پايدارى ، در على اين همه هست و اين همه بخاطر حق است و براى اوست و اين است كه همه او دوست داشتنى است و حتى دشمنش در دل شيفته اوست و مخالفش در پنهان شيداى او.
ولايت على ، نه على را دوست داشتن كه فقط على را دوست داشتن است .(4)
ولايت على ، على را سرپرست گرفتن و از هواها و حرف ها و جلوه ها بريدن است . و اين ولايت ، ادامه ولايت حق است و دنباله توحيد، (5) آن هم توحيدى در سه بعد؛ در درون و در هستى و در جامعه ؛ كه توحيد در درون انسان ، هواها و حرف ها و جلوه ها را مى شكند؛ هواهاى دل و حرف هاى خلق و جلوه هاى دنيا را.
و در جامعه طاغوت ها را كنار مى ريزد
و رد هستى خدايان و بت ها را.
در اين حد، موحد، جز خدا كسى را حاكم نمى گيرد. جز وظيفه چيزى او را حركت نمى دهد. هيچ قدرت و ثروت و جلوه اى در روح او موجى نمى آورد و هيچ دستورى او را از جا نمى كند. جز دستور حق و امرالله ، از هر زبانى كه اين دستور برخيزد و از هر راهى كه اين امر برسد.
و هنگامى كه روحى به آزادى رسيد و جز امر حق امرى نداشت و جز خواست او خواهشى نداشت ، اين روح به ولايت مى رسد و به سرپرستى مى رسد و دستور او و حتى نگاه او در دل هاى موحد عاشق ، حركت مى آفريند.
و اين است كه رسول به ولايت رسيد و به اولويت رسيد؛ كه النبى اولى بالمؤمنين من انفسم . (6)
و اين است كه على به ولايت مى رسد؛ كه : من كنت مولا فهذا على مولاه . (7) اين هم پس از آن جمله استفهامى و اقرارى الست اولى بكم من انفسكم ؟ و اين است كه پيشوايان ديگر به ولايت مى رسند؛ كه به عصمت و آزادى و آگاهى رسيده بودند. اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا . (8) و اين معانى ولايت است .
ولايت يعنى تنها على را حاكم گرفتن و تنها او را دوست داشتن و اين و ولايت و سرپرستى است كه معاويه و احمد حنبل و جرج جرداق و و و از آن بهره اى ندارند، كه حاكم در درون آنها و محرك در وجود آنها امر على و دستور على نيست ؛ كه هواها و حرف ها و جلوه ها در آنها حكومت دارند.
معاويه گرچه على را دوست دارد، ولى سلطنت را بيشتر از على خواهان است و دوستدار آن است .
و احمد حنبل گرچه براى على شعر مى سرايد اما حكومت ديگرى را به عهده دارد.
و جرج جرداق گر چه از چه از على مى نويسد، اما براى على نمى نويسد؛ كه محركى ديگر دارد و عاطفه اى فقط او را به چرخ انداخته است .
اما مالك ؟
اين مالك است كه ولايت على را به عهده دارد و اين بار گران را به آسانى مى كشد.
مالك چند سال براى نابودى معاويه رنج كشيده و كوشش كرده است . خويش و فاميل و قبيله اش را به خون كشيده ، شب ها و روزها را بر روى لبه تيغ و سر نيزه ها گذرانده و شمشير زده و شمشير زده تا اين كه لشگر شام را عقب رانده و معاويه را به حركت وادار كرده و در بيرون از خيمه آماده فرار نموده ، هان چيزى نمانده تا اين بت بزرگ بشكند و اين طاغوت سركش ‍ بميرد و يا فرارى شود و مالك به هدف نهايى ، به پيروزى محبوب دست بيابد و در ميان قومش و در ميان تمام مردم به بزرگى معرفى شود و بر رقيب خودش . اشعث و بر قبيله رقيبش ، كنده ، پيروز شود.
درست در اين هنگام ، در اين هنگام ، على او را مى خواند، على او را مى طلبد. على مى گويد كه برگرد.
و اين از مرگ سخت تر و اين از مرگ جانكاه تر است .
مخالفت يك هوى ، مخالفت يك هوس ، مخالفت با يك حرف و گذشتن از حرفهاى خلق ، مخالفت با يك جلوه از جلوه هاى دنيا ما را مى شكند، ما را از پاى در مى آورد. ما از راه حق با يك حرف با يك فحش با يك پشيز باز مى گرديم و اما مالك ؟ و اما مالك ؟
او از تمام هواهاى چند ساله و تمام حرف هاى مردها و زن هاى عرب و از زمزمه خفيف زبان ها بر سر راه مردان فاتح و از نگاه هاى شيفته سرداران و پيروز و از تمام جلوه هاى دنيا، از اين همه مى گذرد و باز مى گردد و به على اين سرپرست آگاه ملحق مى شود. چرا؟ چون در درون مالك ، ديگر هواها و غريزه ها حرف ها و زمزمه هاى زن هاى عرب جلوه هاى پررنگ و برق دنيا حاكم نيست ، اينها كوچكتر از اين هستند كه در روح بزرگ مالك موجى و حركتى ايجاد كنند.
اين بادهاى بى رمق بيچاره تر از اين است كه در اين درياى بزرگ ، طوفانى بپاكند: مالك از هواها از حرف ها از جلوه هاى دنيا بزرگتر است و عظمت او اسير اين حقارت ها نيست . او در سطح غريزه نيست . او انسانى است كه در حد وظيفه زندگى مى كند و زندگى و مرگ او با اين معيار مى خواند، او كوه است از طوفان نمى لرزد. او كاه نيست تا با نسيمى از دهنى زير و رو شود.
او به ولايت رسيده و از نعمت ولايت برخوردار است . نشستن و ايستادن و آمدن و رفتن و دوست داشتن و دشمن داشتن او همه از سمت ولى كنترل مى شود؛ نه از طرف هواها و حرف ها و جلوه ها. مالك اين را يافته كه على اين مرد آزاد از غير حق و اين انسان آگاه حق ، بيش از مالك به مالك علاقه دارد و بيش از مالك از مصالح و منافع مالك آگاهى دارد و بيشتر از مالك به منافع او مى انديشد و بهتر به منافع او مى انديشد؛ پس ديگر جاى درنگ نيست و جاى سركشى نيست ؛ كه سركشى ها حماقت هاى زيان آورى بيش ‍ نيستند. جاى تسليم است و اطاعت و پيروى و تشيع و دنباله روى .2 - زيربناى ولايت
و زيربنا و سر آن همه فداكارى و جانبازى شيعه در طول تاريخ همين شناخت و همين يافت برهانى و عينى است .
1 - او مى داند كه ولى بيش از او به او علاقه دارد.
2 - و بيش از او به منافع او آگاهى دارد، لذا امر او هرچه باشد مى پذيرد و دستور او را هرچه باشد گردن مى نهد و حتى به ميان آتش مى نشيند و به استقبال مرگ مى رود. مگر نه اين است كه مى ميريم ؟ پس بگذار مرگى را انتخاب كنيم كه زندگى هايى را بارور كند و بهره هايى بياورد. مگر نه اين است كه ما از كسى چيزى اطاعت مى كنيم ، پس بگذار اطاعت از آگاه دلسوز و مهربان باشد.
شناخت آگاهى و دلسوزى ، اطاعت را، تسليم را بدنبال مى كشيد و مالك مى دانست كه ولى بيش از خود او، را دوست دارد. علاقه من به خودم ،
علاقه مالك به خودش ، يك علاقه غريزى است و علاقه على ، علاقه اى از روى وظيفه است . مالك خودش را براى خودش مى خواهد و على مالك را براى خدا مى خواهد. و تفاوت علاقه ها به همان اندازه است كه انگيزه علاقه ها با هم تفاوت دارند.
و آنها مى دانستند و مالك مى دانست كه ولى بيش از او به منافع او آگاهى دارد. آخر ديد ما محدود است ، خيلى كه ببيند بيش از اين گذرگاه هستى ؛ اين محدوده هفتاد ساله و اين فرصت از زمان را نمى بيند؛ از قانون ها از عوامل حاكم بر تمام هستى آگاهى ندارد و چه بسا كه آنچه در اين محدوده و در اين هفتاد ساله مفيد باشد در مجموعه حيات ها و زندگانى 