هاى ما جز ضرر چيزى نداشته باشد.
ضرر يا نفع يك پديده را به يك روز و دو روز آن را كشف نمى كنند. چه بسا يك دارو يك غذا يك سيگار كه امروز در من شور و حال و خوشى هم بياورد اما در مجموعه عمر من به ضرر و زيان بينجامد.
انسان پس از گسترش دانش هايش اگر چيزى را بدست بياورد و چيزى را كشف كند، همانهايى است كه تجربه اش كرده و با آن روبرو بوده است و چه بسيار عوالمى كه هنوز به آن نرسيده ايم و تجربه اش نكرده ايم و چه بسيار مراحلى كه هنوز از آن بى خبريم و غافليم .
و بخاطر اين محدوديت در ديد و اين وسعت در ديدگاه هستى است كه انسان ، به سوى خدا مى شتابد و از او مى پرسد و از او مى پذيرد. او كه به تمام هستى آگاه است ؛ از تمام نفع ها و ضررها و از تمام اثرها؛ اثر يك غذا بر تمام سلول ها، آن هم نه در يك سال و دو سال هفتاد سال و در اين محدوده هستى و در اين عالم ؛ و در اين عالم ؛ كه در تمام طول راه ، تا بينهايت . انسان هنگامى كه تمام راه را رفت ، آنگاه مى يابد كه اثر يك نگاه ، اثر يك خيال ، اثر يك تصميم ، بر تمام هستى و بر تمام عوالم تا چه اندازه بوده است و آنگاه مى يابد كه چقدر بر اثر بى توجهى و سركشى ضرر كرده و زيان ديده است و آن روز بانگ بر مى دارد و ناله مى كند كه : يا حسرتا على ما فرطت فى جنب الله و ان كنت لمن الساحرين . (9)
اما امروز خيلى هم كه دوربين به دست بگيرد و از وسايل علميش كمك بستاند بيش از اين محوطه ، بيش اين عالم را نمى بيند و نمى يابد و تجربه نمى كند. از اين رو از آنچه از عوالم بعد مى گذرد و از آنچه يك نگاه و يك لبخند و يك غذا و يك مشروب بدنبال مى آورد نه در اين محدوده بلكه در آن وسعت و در آن مرحله بيگانه است .
اين پيداست كه ناچار يا وحى آشنا مى شود و از خدا مدد مى گيرد. و خدا روح هايى را از پليدى جدا كرده و به عصمت رسانده و او دل هايى را با نور (10) و با فرقان ، (11) همراه نموده و او براى آنها از تمام هستى حكايت كرده و بر طبق قانون هايى گذاشته و دستورهايى داده و به آنها سپرده است . و مالك كه اين همه راه يافته ، سرسپرده روح معصوم آگاه مهربان مى شود و ولايت او را به عهده مى گيرد. و اين ولايت و سرسپردگى است كه بر اساس اين همه شناخت و برهان و منطق استوار است . و اين ولايت است كه ادامه توحيد است و اين ولايت است كه همه فداكارى و از خود گذشتگى و تسليم را به دنبال مى آورد. و بر اساس اين ولايت است كه مالك طرز خوابيدن و بيدار شدن و خوردن و آشاميدن و رفتن و آمدن و نگاه كردن و نشستن و ايستادن و مسافرت كردن و معاشرت كردن و و و تمام رفتار و گفتار و پندار خود را از ولى مى پرسد و از او مى گيرد. و همان طور كه من وقتى مى يابم كه فلان مكانيك آگاهى و دلسوزى دارد، تمام اجزاء ماشين را تحت اختيار او مى گذارد و تمام مسايل را از او مى پرسم و از او مى گيرم .
آنها كه ولايت را قبول كردند، آنهايى هستند ماشين پيچيده وجود آنها را امام و ولى بهتر از خود آنها رهبرى مى كند و در اين را شلوغ هستى كه اعمال و افكار انسان غوغايى بپا كرده ، او بهتر انسان را به قصد مى رساند و نجات مى دهد.
و توضيح اين ولايت و سرسپردگى در همين آگاهى نهفته است . وجود ما، جان ما، براى خداست و از اوست . هر كس كه اينها را بهتر به كار بگيرد، در اينها حق تصرف دارد. و همين است كه رسول خدا و پيشوايان اولويت دارند. به تصرف در هستى ما، سزاوارتر از ما هستند. و همين است كه پدر بر فرزند و بر اموال فرزند ولايت دارد و حق تصرف دارد.
و در اين هنگام و پس از آن همه توضيح مى توانم بگويم كه چرا ولايت بزرگترين نعمت هاست و بالاترين نعمت هاست و به تعبير قرآن متمم نعمت هاست ؛ (12) چون اين مقام ولايت است كه تمام نعمت ها را به كار مى گيرد و به جريان مى اندازد و اين مقام ولايت است كه تمام استعدادها را شكفته مى كند و بارور مى نمايد، درست مثل اينكه من يك كارخانه بزرگ وسيع را دارا باشم اما از طرز بهره بردارى از آن بى خبر باشم . اين كارخانه كه مى تواند در روز، بى نهايت به من سود برساند، بر اثر نبود آگاهى و جهالت من ، يك بار سنگين مى شود كه به مرور زمان مرا از پاى در مى آورد و خودش ‍ هم مى پوسد و هدر مى شود. يك مهندس آگاه و مهربان متمم اين كارخانه وسيع و عظيم است . بدون او اين همه نعمت ، اين همه استعداد، راكد مى ماند و حتى به هدر مى رود و ضايع مى گردد. ولايت او و سرپرستى اوست كه نعمت هاى نهفته و سودهاى پيچيده در كارخانه را آشكار مى كند و به جريان مى اندازد. و اين ولايت متمم آن همه سرمايه و آن همه نعمت است .
و اين مقام ولايت است كه از دل آن عرب هاى خون ريز تهيدست ، از دل آن مردان محدود گرفتار، روح هايى را بيرون كشيد كه تمام هستى را در يك گام طى كردند و حتى به بهشت قناعت نورزيدند.
اين مقام ولايت است كه از ابوذر كه براى هيچ زنده بود و براى هيچ مى مرد، ابوذرى بيرون كشيد كه براى حق زنده بود و براى او مى مرد و حتى تنها مى مرد.
و اين مقام ولايت است كه از بلال ، بلالى كه تا ديروز افتخارش به اربابش ‍ بود، بلالى آفريد كه روياروى اربابش مى ايستاد و او را پست و حقير و محدود مى ديد و به راهنماييش همت بسته بود و براى مبارزه اش آماده گشته بود.
و اين مقام ولايت است كه از سلمان ، اين كوير تشنه و اين مسافر پايدار، دريايى ساخت ، دريايى از عظمت و آگاهى و عشق .
و اين مقام ولايت است كه استعدادهاى بشر را بيرون ريخت و خلق كريمه و استعدادهاى خوب او را شكوفا كرد (13) و از بشر، انسان بيرون كشيد و او را از ظلمات نفس ، از ظلمت خلق دنيا، از هواها و حرفها و جلوه هاى پوچ ، به سوى نور هستى هدايت كرد.(14) انسانى كه ديگر در سطح غريزه و حرف ها و محدودها زندگى نمى كرد و با اين معيارهاى كم و كوتاه اندازه نمى گرفت .
و انسان يعنى ، همين ، يعنى در سطح وظيفه زندگى كردن ، چون اين حيوان است كه تمام مسايلش با غرائزش حل و فصل مى شود، حتى امنيت و رفاه و نظم و عدالت را با غريزه تامين مى كند.
آن نظم و رفاه و عدالتى كه در كندو حاكم است هنوز در جامعه انسانى در شكل هاى مختلف كمونيستى و سرمايه داريش ، حكومت نكرده و نمى كند، مگر هنگامى كه بشر از اسارت ها از ظلمات از هواها و حرف ها و جلوه ها آزاد شود و به عظمتى دست يابد كه اين حقارت ها را در خود نگيرند. و مگر هنگامى كه بشر انسان شود.
و در اين حد، عدالت كه هيچ ، حتى انفاق و ايثار هم ، رخ مى نمايد و آشكار مى شود.
و اين است كه ، آنهايى كه بيشتر از رفاه و بالاتر از عدالت و آزادى را مى خواهند، بايد به غدير رو بياورند و از اين جام سيراب شوند.3 - ضرورت ولايت
هر جامعه همانند يك اندام ، به مغز، به قلب ، به خون - ثار (15) - نيازمند است . مغزى كه تمام راه را بيابد و قلبى كه از عشق سرشار باشد و خونى كه خون خدا باشد و پاك از هر گونه اعتياد و خالى از هر گونه مرض و آزاد از هر گونه جرثومه فساد.
و انسان محتاج نمونه و رهبر و حجتى است كه امين (16) باشد و به او خيانت نكند و نور (17) باشد و راه او را روشن كند.
انسان به روشنفكرى و روشن دلى ، به عشق و شناخت ، به حجت ، به نور، به امين