ام نمودند. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم جواب سلام آنها را داد و فرمود: به علي «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگوييد. آنان سلام کردند و چيزي نگفتند.

سپس عثمان و ابوعبيده وارد شدند و سلام کردند. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم جواب سلام آنها را داد و فرمود: به علي «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگوييد. آنها پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست؟ پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: بلي. آنان نيز سلام کردند.

پس از آن عده اي از مهاجرين و انصار آمدند و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به همه مي فرمود: به علي «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگوييد. بعضي از آنها سلام کرده و سخني نمي گفتند؛ اما بعضي مي پرسيدند: «آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست»؟ حضرت هم جواب مي داد: بلي.

آنقدر آمدند تا از شدت ازدحام اتاق حضرت پر شد و مردم کنار در و بيرون اتاق نشستند. کساني که بيرون بودند وارد مي شدند و «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» مي گفتند و خارج مي شدند.

سپس حضرت به من و برادرم فرمود: اي بريده، تو و برادرت برخيزيد و به علي «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگوييد. ما نيز برخاسته و سلام کرديم و به جاي خود بازگشتيم.

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم رو به جمعيت کرده فرمود: بشنويد و بفهميد! من به شما دستور دادم تا به علي بن ابي طالب با عنوان اميرالمؤمنين سلام کنيد. افرادي از من پرسيدند: آيا اين امر از طرف خدا و رسول اوست؟ محمد هيچ گاه دستوري از نزد خود نمي دهد بلکه طبق وحي و دستور خداست. قسم به آن که جانم به دست اوست آيا قبول داريد که اگر از پذيرفتن فرمان الهي ابا کنيد و فرمان خدا را نقض کنيد، کافر شده ايد و از آنچه پروردگارم مرا به آن مبعوث کرده فاصله گرفته ايد؟ حال هر که مي خواهد ايمان بياورد و هر که مي خواهد کافر شود.

اولين سخنان منافقين درباره غصب خلافت

هنگامي که از نزد حضرت خارج مي شديم شنيدم يکي از آنان که دستور داده شده بودند به علي بن ابي طالب صلي الله عليه و آله و سلم «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگويند- در حالي که عده اي از نامردان و سست ايمانان آنان را احاطه کرده بودند- به رفيقش مي گفت: آيا نديدي که چگونه محمد پسر عموي خود را به مقام و منزلت والايي رساند؟ بخدا قسم اگر مي توانست او را پيامبر بعد از خود قرار مي داد!

رفيقش به او گفت: ناراحت مشو و اين قضيه را براي خود بزرگ مکن! هنگامي که محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت!

حذيفه مي گويد: پس از آن بريده به مکاني در راه شام رفته و برگشت. هنگامي که به مدينه رسيد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از دنيا رفته بود و مردم با ابوبکر بيعت کرده بودند. بريده داخل مسجد شد و مشاهده کرد ابوبکر بالاي منبر و عمر يک پله پايين تر از او نشسته است. اين بود که از گوشه ي مسجد آنان را با صداي بلند مورد خطاب قرار داد: اي ابابکر و اي عمر! آنان جواب دادند: تو را چه مي شود، اي بريده؟! آيا ديوانه شده اي؟

بريده گفت: بخدا قسم ديوانه نشده ام؛ اما «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» گفتن ديروزتان به علي بن ابي طالب صلي الله عليه و آله و سلم چه شد؟!!

ابوبکر پاسخ داد: اي بريده، پس از هر واقعه اي اتفاق تازه اي رخ مي دهد! تو غايب بودي و ما حاضر بوديم، و حاضر مي بيند آنچه غايب نمي بيند! بريده گفت: آنچه را که خدا و رسولش نديدند شما ديديد؟! عجب رفيق تو به گفته ي خويش عمل کرد که مي گفت: «اگر محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت». با اين شرايط سکونت در مدينه را تا ابد بر خود حرام مي کنم تا بميرم. [10] .

راوي حديث مي گويد: سپس بريده با همسر و فرزندانش از مدينه خارج شد و نزد قوم خود بني اسلم رفت؛ و هر از چند گاهي به مدينه سر مي زد. هنگامي که خلافت به اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد به مدينه بازگشت و با حضرت بود تا اينکه به عراق رفتند. پس از ضربت خوردن اميرالمؤمنين عليه السلام بريده به خراسان رفت و در آنجا ماند تا از دنيا رفت.

فتنه عظيم سقيفه

حذيفه به جوان گفت: اينها اخباري بود که درباره ي آن سؤال کردي.

جوان گفت: خداوند جزاي خير ندهد کساني را که سخنان نيک پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را درباره ي علي عليه السلام شنيدند و به خدا و رسولش خيانت کردند، و خلافت را از کسي که خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به خلافت او راضي بودند گرفته و به کسي که خدا و رسولش او را سزاوار آن نمي دانستند سپردند. بخدا قسم شکي نيست که بعد از آن خيانت ابداً رستگار نخواهند شد.

حذيفه از منبر پايين آمد و گفت: اي برادر انصار، اين فتنه از آنچه فکر مي کني بزرگتر و عظيم تر بود. بخدا قسم چشم ها بسته شد و يقين از قلبها رفت؛ و دشمن زياد شد و ياران اهل حق کم شدند.

جوان گفت: شمشيرهايتان را از غلاف بيرون مي کشيديد و بر دوشها مي گذارديد، و آنقدر گمراهان از حق را مي کشتيد تا کشته مي شديد و يا آنچه از اطاعت خدا و رسولش دوست داشتيد درک مي کرديد. [11] .

حذيفه جواب داد: اي جوان، گوشها و چشمهايمان گرفته شده بود و از مرگ کراهت داشتيم. دنيا برايمان زينت پيدا کرده بود و مقدّر خدا بود که ظالمين بر ما حکومت کنند. ما از خدا مي خواهيم گناهان ما را ببخشد و از او حفظ در باقي عمرمان را مي طلبيم. براستي که او صاحب اختيار مهربان است.

سپس حذيفه به خانه اش رفت و مردم متفرق شدند.

پى‏نوشتها:‌

1 . آل حکم بن ابي العاص خويشان عثمان بودند که پيامبر آنان را تبعيد کرده بود و او آنان را به مدينه بازگرداند.
حکم بن ابي العاص در زمان جاهليت همسايه ي حضرت بود و پس از اسلام از همه ي همسايگان بيشتر آن حضرت را اذيت مي کرد. آمدن او به مدينه بعد از فتح مکه بود و اسلام آوردن او روشن نبود. او پشت سر پيامبر به راه مي افتاد و با اشاره ي چشم حضرت را مسخره مي کرد و سخن آن حضرت را تکرار مي کرد و بيني و دهانش را حرکت مي داد، و هنگامي که حضرت به نماز مي ايستاد پشت سر حضرت مي آمد و با انگشت اشاره مي کرد. به همين جهت حرکت دهان و بيني و چشمش بعنوان يک مرض در او ماند و به نوعي کم عقلي مبتلا شد.
روزي به يکي از حجره هاي پيامبر که حضرت با همسرش در آنجا بود سرکشيد و به داخل حجره نگاه کرد. حضرت او را شناخت و با چوبدستي به قصد او بيرون آمد و فرمود: چه کسي شرّ اين سوسمار ملعون را از سر من کم مي کند؟ و نيز فرمود: «او و فرزندانش حق ندارند با من در يک شهر زندگي کنند»؛ و سپس همه ي خانواده اش را به طائف تبعيد نمود.
وقتي عثمان به حکومت رسيد خانواده ي حکم بن ابي العاص را وارد مدينه کرد و اين مخالفت او با پيامبر همه را به تعجب واداشت!
الغدير: ج 8 ص 243.
2 . مشکان و مدائن نام دو شهر است که مرکز منطقه ي حکومتي بوده اند.
3 . در روز عيد غدير سال 35 هجري مردم عثمان را کشتند و اميرالمؤمنين عليه السلام پس از 25 سال غصب خلافت، حکومت را به دست گرفت و تا سال 40 هجري حکومت حضرت ادامه داشت تا آنکه در کوفه به شهادت رسيد.
4 . جزيه مبلغي است که بايد يهود و نصاري طبق قراردادي که در م