قابل امتناعشان از مسلمان شدن امضا مي کنند به حکومت اسلامي بپردازند.
5 . حضرت دو نامه فرستاده بودند: يکي براي حذيفه و ديگري براي مردم مدائن، که بعد از اين نامه خواهد آمد.
6 . در اينجا حضرت با آنکه امکان صراحت در کلام نداشته ولي عبارات دقيقي به کار برده اند: اولاً عده اي از مسلمانان که همان منافقين بودند ابوبکر و عمر را انتخاب کردند. ثانياً فقط آنان روش ابوبکر و عمر را مي پسنديدند. ثالثاً آن منافقان ابوبکر و عمر را به خلافت واداشتند يعني ديگران را هم مجبور به پذيرش آن نمودند و اين امر براي ساير مسلمانان اختياري نبود.
7 . عثمان پس از 12 سال خلافت در 86 سالگي با شمشير مردم کشته شد و از ترس مهاجرين و انصار کسي جرئت دفن او را نداشت. پس از سه روز، پنهاني در نيمه شب او را در «حُشّ کوکَب» که مقبره ي يهوديان بود دفن کردند. هنگامي که معاويه به خلافت رسيد آن محل را به مقبره هاي مسلمين متصل کرد!
بحارالانوار: ج 31 ص 493.
8 . يعني ابوبکر و عمر و عثمان خودشان عنوان «اميرالمؤمنين» را براي خود تعيين کردند و مردم را وادار نمودند که آنان را با اين لقب مخاطب قرار دهند.
آنگاه که ابوبکر پس از غصب خلافت، سراغ اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاد تا آن حضرت براي بيعت با او بيايد، چنين پيغام فرستاد: به علي بگوييد: «اميرالمؤمنين ابوبکر تو را فرامي خواند»!! اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ پيام فرستاد: سبحان الله! بخدا قسم زمان زيادي نگذشته که فراموش شود. بخدا قسم او خوب مي داند که اين لقب براي کسي جز من صلاحيت ندارد. پيامبر به او با شش نفر ديگر دستور داد به من با عنوان «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» سلام دهند... بخدا قسم دروغ مي گويد. به او بگوييد: «نامي را که حق آن را نداري بر خود گذاشته اي، تو خوب مي داني که اميرالمؤمنين غير توست».
هنگامي که عمر به خلافت رسيد بعنوان اينکه جانشين ابوبکر است او را با عنوان «خليفة خليفة رسول الله» خطاب کردند! عمر گفت: اين جمله طولاني مي شود که هر خليفه اي بيايد بگويند او جانشين جانشين فلان خليفه است. شما مؤمنين هستيد و من امير شما هستم، پس نام «اميرالمؤمنين» مناسب تر است!
اين گونه عمر لقب «اميرالمؤمنين» را رسماً به خود اختصاص داد، و خلفاي غاصب بعد از او هم آن را به خود اختصاص دادند، در حالي که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در زمان حيات خود صريحاً اختصاص آن را علي بن ابي طالب عليه السلام اعلام نمود تا آنجا که فرمود: «احدي قبل از علي اميرالمؤمنين ناميده نشده و احدي را غير از او اجازه گذاردن چنين نامي نمي دهم».
در حديث ديگر فرمود: «جايز نيست به اين نام ناميده شود کسي که خدا او را به اين عنوان ملقب نکرده است»؛ و در خطبه ي غدير فرمود: «اميرالمؤمنين جز برادرم علي نيست، و اين عنوان پس از من براي احدي جز او حلال نيست»، و نيز فرمود: «اميرالمؤمنين لقبي است که خداوند علي را بدان ملقب فرموده و مخصوص اوست» و يا فرمود: «يا علي، خدا تو را اميرالمؤمنين ناميده است و در اين اسم احدي با تو شريک نيست».
بحارالانوار: ج 28 ص 261، ج 37: ص 290 و 331 و 334
الغدير: ج 8 ص 86. اليقين: ص 160 و 312 و 352
مائة منقبة (ابن شاذان): منقبت 26.
9 . با توجه به اينکه اگر ملائکه به چشم بشر ديده شوند به صورت انسان در مي آيند، جبرئيل نيز آنگاه که براي مردم ظاهر مي شد بصورت دحيه کلبي که زيباروي نيز بوده مي آمد.
10 . بريده نيز مانند جوان ايراني از مؤمنين استوار بوده که هر گاه با توطئه هاي دشمنان اهل بيت: رو به رو مي شده با مداهنه و سستي عمل نمي کرده، بلکه براي حفظ ايمان خود تصميم قاطعي مي گرفته که نمونه ي آن را در اينجا مي بينيم.
11 . يعني به اهداف الهي مي رسيديد.مقدمات واقعه غدير و توطئه هاي منافقين

راوي حديث مي گويد: در بيماري که حذيفه بخاطر آن از دنيا رفت به عيادت وي رفته بودم. من آن روز از کوفه آمده بودم و اميرالمؤمنين عليه السلام هنوز به عراق نيامده بود.

هنگامي که نزد حذيفه بودم آن جوان ايراني به عيادت او آمد؛ و حذيفه به او خوشامد گفت و او را نزد خود خواند و کنارش نشانيد. پس از آنکه عيادت کنندگان از نزد حذيفه رفتند جوان گفتگوي خود را با وي آغاز کرد.

پايه گذاران اصلي غصب خلافت

جوان ايراني پرسيد: اي حذيفه، شنيدم روزي مطلبي از بريده بن حصيب اسلمي نقل مي کردي که او شنيده بود يکي از کساني که دستور داده شدند به علي بن ابي طالب عليه السلام «السلام عليک يا اميرالمؤمنين» بگويند به رفيقش مي گويد: «آيا نديدي چگونه امروز محمد پسر عموي خود را به مقام و منزلت والايي رساند؟ بخدا قسم اگر مي توانست او را پيامبر قرار مي داد»! و رفيقش به او گفته بود: «اين قضيه را براي خود بزرگ مکن! هنگامي که محمد از دنيا رفت اين دستور او را زير پايمان خواهيم گذاشت». من از سخنان بريده در روزي که آن دو بالاي منبر بودند و او به آنها اعتراض کرد، گمان کردم گوينده ي آن سخن نيز ابوبکر و عمر بوده اند.

حذيفه پاسخ داد: بلي، سؤال کننده عمر و پاسخ دهنده ابوبکر بود. جوان گفت: انالله و انا اليه راجعون! بخدا قسم آن مردم هلاک شدند و اعمالشان باطل شد.

حذيفه گفت: آنان بر مرتد بودن خود پا بر جا بودند؛ و آنچه خداوند درباره ي آنان مي داند بيش از اين است.

جوان ايراني گفت: «مي خواستم اين را از کارهايشان بفهمم، اما مي بينم بيمار هستي و دوست ندارم با سخنانم و سؤالم خسته ات کنم» و سپس برخاست تا برود.

حذيفه گفت: بنشين و حديث آنان را از من بشنو، اگر چه گفتن آن مرا (بخاطر کهولت سن) ناراحت مي کند. اما حيف است برايتان نگويم چرا که گمان مي کنم بزودي از اين دنيا مي روم، و دوست ندارم کسي به منزلت ساختگي ايشان در بين مردم فريفته شود. اين کاري است که بعنوان دلسوزي نسبت به تو از من بر مي آيد، تا با اين عمل اطاعت اميرالمؤمنين عليه السلام و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را نموده و در ذکر منزلت وي گامي برداشته باشم.

اعلان عمومي سفر حجة الوداع

جوان گفت: اي حذيفه، هر چه از آنان مي داني بگو تا در اين باره بصيرت پيدا کنم. حذيفه گفت: بخدا قسم اينک به تو خبري مي دهم که خود ديده و شنيده ام. بخدا قسم اين کارشان به ما فهماند که هيچ گاه حتي به اندازه ي چشم بر هم زدن هم به خدا و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ايمان نياوردند.

به تو خبر مي دهم که خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وي به حج بيايند و در اين باره اين آيه را بر او نازل کرد: «وَ اَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلي کُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ کُلِّ فَج عَميق»، [1] «حج را بين مردم اعلان عمومي کن تا با پاي پياده و سوار بر هر شتر لاغري نزد تو آيند، که از هر راه دوري مي آيند».

پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به جارچيان دستور داد تا در همه جا اعلان عمومي کنند که امسال پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به مکه مي رود براي آنکه حج را به مردم بياموزد و مناسک را به آنان ياد دهد تا سنتي پ