گفت : اى امير مومنان پس چرا تو با اين لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى برى ؟
حضرت فرمود: واى بر تو من همانند تو نيستم ، خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده كه خود را با مردم ناتوان و تهيدست همسو كنند.
تا فقر و ندارى تنگدست را به هيجان نياورد و به طغيان نكشاند. (58)
از آنچه گذشت به خوبى روشن شد كه اين شبهه نيز ناتمام است و نهج البلاغه هيچ گاه دعوت به رهبانيت نكرده است .شبهه هشتم :
در بسيارى از خطبه ها و كلمات قصار نهج البلاغه سختيهاى مرگ و ظلمت قبر و مشكلات جهان پس از مرگ بيان شده است و طبيعى است كه يادآورى اينگونه مسائل موجب سلب آرامش روحى و به وحشت افتادن مردم است ، لذا بعيد به نظر مى رسد كه اينگونه سخنان مربوط به على بن ابى طالب عليه السلام بوده باشد. (59)
پاسخ :
اولا: اگر يادآورى مرگ و قبر و قيامت و مانند آن براى جامعه مفيد نبوده و موجب سلب آسايش و آرامش جامعه است پس چرا در قرآن كريم و احاديث نبوى اين همه از آنها يادآورى شده است از جمله :
* اينما تكونوا يدرككم الموت ... (60) هر كجا كه باشيد شما را مرگ در مى يابد ... .
* كل نفس ذائقه الموت (61) هر نفسى چشنده مرگ است .
* كل من عليها فان (62) تمام كسانى كه بر زمينند فانى شوند.
* كل شى هالك الا وجهه (63) جز ذات او همه چيز نابود شونده است .
و در بسيارى از كتب حديث شيعه و اهل سنت احاديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به همين مضمون نقل شده است از جمله :
حديثى در كتاب تحف العقول از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرموده : مالى ارى حب الدنيا قد غلت على كثير من الناس ، حتى كان الموت فى هذه الدنيا على غيرهم كتب ... (64)
(چه شده است ؟) چرا مى بينم محبت دنيا بر بسيارى از مردم غلبه كرده است ، گويا مرگ در اين دنيا براى جز اينان نوشته شده و گويا مراعات حق براى جز اينان واجب مى باشد بلكه گويا آنچه را از خبر مردگان مى شنوند همانند مسافرانى هستند كه به زودى باز خواهند گشت ؟ ... .
و ثانيا: از آنجا كه ياد مرگ و قبر و قيامت در سازندگى انسان تاثير به سزائى دارد لذا در تعاليم دين مبين اسلام اينهمه به آن ترغيب شده است زيرا اگر انسان پيوسته به ياد مرگ بوده و آمادگى لازم جهت فرا رسيدن آن را داشته باشد نتايج ذيل حاصل شود:
* داراى زندگانى شرافتمندانه اى خواهد بود.
* در برابر قدرتهاى شيطانى و تمام طاغوتيان با دليرى و شجاعت مى ايستد.
* انسانى كريم و داراى روحيه بذل و بخشش خواهد بود.
* بر مال دنيا حرص و طمع نخواهد داشت .
* در برابر مشكلات بردبار و صبور است .
* در هر دو حال گرفتارى و گشايش شكرگذار است .
* داراى عزمى راسخ و اراده اى مستحكم مى باشد.
* با عزت زندگى مى كند و زير بار ذلت و منت كسى نمى رود.
* در كارها با جديت به پيش مى رود و هيچگاه خسته نمى شود.
* عنان گسيخته در پى شهوترانى نمى رود.
* كارهاى دنيا را بدون شتاب زدگى انجام مى دهد (گوئى تا ابد در اين دنيا زندگى خواهد كرد) و در كارهاى آخرت جدى است و كار امروز را به فردا نمى اندازد (گوئى همين فردا خواهد مرد و از ثواب و پاداش آن محروم مى شود).
و از آنجا كه ياران خوب رسول خدا صلى الله عليه و آله پيوسته به ياد مرگ بودند، لذتهاى دنيا را ناديده گرفتند و با عزت زيستند، و بسيارى از آنان به شرف شهادت نائل شدند، و موجبات پيروزى و گسترش اسلام را فراهم ساختند.
و از آن هنگامى كه مسلمانان ياد مرگ را به فراموشى سپردند و به دنبال دنيا و لذتهاى مادى و شهوات رفتند و به هوا و هوسها رو آوردند، آن عزت و اقتدار خود را از دست دادند و از هر صدائى به خود مى لرزيدند و ظالمان بر آنها مسلط شدند.
از آنچه گذشت به اين نتيجه رسيديم كه پيوسته به ياد مرگ بودن موجب خودسازى و خشنودى پروردگار و به فراموشى سپردن آن موجب گمراهى و خشنودى شيطان است ، و همين مطلب يكى از امتيازها و ويژگيهاى نهج البلاغه به شمار مى آيد و به همين علت - چنانكه گذشت - ابن ابى الحديد معتزلى در شرح خطبه الهاكم التكاثر مى گويد:
سوگند به آنكه امتها به او سوگند ياد مى كنند: من اين خطبه را از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار مرتبه خوانده ام و در هر مرتبه تاثير جديدى بر من گذاشته است ... . (65)
بنابراين اين شبهه نيز ناتمام است .ارزش عقل و انديشه 
لا مالَ اَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ.(451)
هيچ ثروتى سودمندتر از عقل و خِرد نيست .
ارزش عقل 
اَلاِْنْسانُ بِعَقْلِهِ.(452)
شخصيت انسان به عقل اوست .
گمراهى عقل 
ضَلالُ الْعَقْلِ اءَشَدُّ ضَلَّةٍ.(453)
گمراهى عقل بدترين گمراهى هاست .
فزونى عقل 
اَلْعَقْلُ غَريزَةٌ تَزيدُ بِالْعِلْمِ وَالتَّجارِبِ.(454)
خرد غريزه اى است كه با دانش و تجربه فزونى يابد.
رابطه علم و عقل 
اَلْعَقْلُ وَالْعِلْمُ مَقْرُونانِ فى قَرَنٍ لا يَفْتَرِقانِ وَ لا يَتَبايَنان .(455)
عقل و علم با هم به يك ريسمان بسته شده است ، نه از هم جدا مى شوند و نه در برابر هم قرار مى گيرند.
چه كسى خردمند است ؟ 
1ـ اَلْعاقِلُ مَنْ وَعَظَتْهُ التَّجارِبُ.(456)
خردمند كسى است كه تجربه ها او را پند دهد.
2ـ اَلْعاقِلُ مَنْ تَغَمَّدَ الذُّنُوبَ بِالْغُفْرانِ.(457)
خردمند كسى است كه گناهان را با آمرزش بپوشاند.
چراغ خرد 
اَلْعِلْمُ مِصْباحُ الْعَقْلِ.(458)
علم و دانش ، چراغ عقل و انديشه است .
تفاوت خردمند و بى خرد 
اَلْعاقِلُ يَعْتَمِدُ عَلى عَمَلِهِ وَالْجاهِلُ يَعْتَمِدُ عَلى اءَمَلِهِ.(459)
تكيه خردمند به كوشش و تكيه نادان به آرزو است .
اندوه خردمند 
اَلْعاقِلُ مَهْمُومٌ مَغْمُومْ.(460)
شخص عاقل [همواره براى آخرت خود] اندوهناك و غمگين است .
خردمند و دورانديشى 
ناظِرُ قَلْبِ اللَّبيبِ بِهِ يُبْصِرُ اَمَدَهُ وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ.(461)
شخص عاقل ، با چشم دل ، پايان [كارش ] را مى بيند و فراز و فرودش را مى شناسد.
راءى رهايى بخش 
رَاءْىُ الْعاقِلِ يُنْجى .(462)
نظر انديشمند نجات بخش است .
خرد چيست ؟ 
اَلْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارِبِ.(463)
خِرد، برخوردارى از تجربه ها است .
نشانه كمال عقل 
إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ.(464)
چون خرد كمال يابد، گفتار به كاستى گرايد.
نشانه خردمندى 
مِنَ الْعَقْلِ التَّزَوُّدُ لِيَوْمِ الْمَعادِ.(465)
از [نشانه هاى ] زيركى و عقل ، توشه بر گرفتن براى روز بازگشت است .
هوشمند واقعى 
وَ مَا كُلُّ ذِى قَلْبٍ بِلَبِيبٍ، وَ لاَ كُلُّ ذِى سَمْعٍ بِسَمِيعٍ وَ لاَ كُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِيرٍ.(466)
نه هر صاحب دلى عاقل است ، نه هر صاحب گوشى ، شنونده و نه هر بيننده اى ، بينا!
خردمند چنين نمى كند 
اِنَّ اللَّبيبَ لا يَتَاءَثَّثُ فى دارِ النُّقْلَةِ.(467)
انـسـان خـردمـنـد در خـانـه نـقـل و انـتـقـال [و ناپايدار دنيا] اثاث نمى اندوزد [و فقط به داشتن وسايل رفاه و آسايش بسنده مى كند.]
دانشجوى فهميده 
فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذلِكَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ، لا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهاتِ وَ عُلُوِّ الْخُصُوماتِ.(468)
بـكـوش تـا جـسـتـجـوى تـو از روى درك عـمـيـق و آمـوزش بـاشـد نـه بـه شـبـهـه ها درافتادن و جدال را با