 آنها گام بردارد!

در چنين وضعيتي جوان گفت: يا اميرالمؤمنين، من قرآن را بر اين لشکر عرضه خواهم کرد و آنان را به آنچه در آن است دعوت مي کنم.

اميرالمؤمنين عليه السلام با رفتن او موافقت نکرد و دوباره فرمود: چه کسي مي تواند اين قرآن را بر لشکر عايشه عرضه کند و آنان را به آنچه در آن است دعوت کند؟ اين بار نيز همان جوان ايراني برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين، من اين قرآن را گرفته و بر آنان عرضه خواهم کرد و آنها را به آنچه در آن است دعوت مي کنم.

اين بار نيز حضرت با رفتن او موافقت نکرد و سخنان قبلي را تکرار فرمود. باز هم جوان ايراني برخاست و گفت: من آن را مي گيرم و بر لشکر عايشه عرضه مي کنم و آنان را به آنچه در آن است دعوت مي کنم.

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اگر اين کار را انجام دهي به شهادت خواهي رسيد. جوان پاسخ داد: يا اميرالمؤمنين، بخدا قسم چيزي براي من محبوبتر از اين نيست که شهادت در رکاب شما و با اطاعت از شما نصيبم گردد. اميرالمؤمنين عليه السلام قرآن را به وي داد و جوان در حالي که قرآن به دست داشت به سوي ميدان حرکت کرد.

اتمام حجت و شهادت در راه صاحب غدير

با رفتن جوان ايراني حضرت نگاهي به او کرد و فرمود: اين جوان از کساني است که خداوند قلبشان را از نور و ايمان لبريز نموده است. او با اين اقدام خود کشته خواهد شد، و من از اين رو به وي اجازه ي ميدان نمي دادم. اين لشکر نيز پس از کشتن او هرگز رستگار نخواهند شد.

آن جوان با قرآني در دست مقابل لشکر عايشه ايستاد، در حاليکه طلحه و زبير در سمت چپ و راست هودج عايشه ايستاده بودند. او با صداي بلندي که داشت فرياد زد: اي مردم، اين کتاب خداست و اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب شما را به کتاب خدا و حکمي که پروردگار در آن نازل کرده دعوت مي کند. پس به اطاعت خداوند و عمل به کتاب او باز گرديد.

عايشه و طلحه و زبير دست نگه داشته و به سخنان او گوش مي دادند. پس از اتمام سخنان جوان، لشکر به وي حمله نموده دست راستش را که قرآن در آن بود قطع کردند. او قرآن را به دست چپ داد و دوباره با صداي بلند همان سخنان را تکرار نمود. لشکر عايشه دوباره هجوم آورده دست چپ وي را قطع کردند. او قرآن را در آغوش گرفت و در حاليکه خون از دستانش جاري بود همان مطالب را تکرار کرد. اين بار لشکر حمله ي شديدي کرده او را کشتند و پيکر او روي زمين افتاد، و همچنان او را مورد ضربات خويش قرار مي دادند تا آن که پيکر پاکش تکه تکه شد.

پيروزي غديريان در جنگ جمل

اميرالمؤمنين عليه السلام که ايستاده بود و صحنه را تماشا مي نمود، رو به اصحاب خود کرد و فرمود:

بخدا قسم من در گمراهي و باطل بودن اين لشکر شک و ترديدي نداشتم، اما دوست داشتم تا گمراهي اينان بر شما روشن شود با قتل مرد صالح حکيم بن جبلة عبدي و همراهان صالحش [2] و فزوني گناهانشان با کشتن اين جوان که آنها را به کتاب خدا و حکم بر طبق آن و عمل به آن دعوت مي کرد، که به او حمله کردند و وي را کشتند. با شهادت اين عده، هيچ مسلماني در گمراهيِ لشکر عايشه شک نمي کند.

راوي مي گويد: هنگامي که آتش جنگ شعله ور شد اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:«بِسْمِ اللهِ حم لايُنْصَرُونَ، [3] به آنها حمله کنيد»!

سپس خود حضرت با امام حسن و امام حسين عليه السلام و اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به لشکر عايشه حمله نمودند، و حضرت شخصاً حمله کرده وارد سپاه دشمن شد. بخدا قسم ساعتي از روز نگذشته بود که ديديم لشکر عايشه مجروح و با دست و پاي شکسته از چپ و راست زير سم اسبان افتاده اند. اميرالمؤمنين عليه السلام با تأييد خداوند پيروزمندانه از جنگ بازگشت، و خدا پيروزي را نصيب وي نمود و آنان را تحت سلطه ي آن حضرت قرار داد.

حضرت دستور داد تا آن جوان ايراني و کسان ديگري که به شهادت رسيده بودند با بدن خون آلود در لباسهاي خود پيچيده شوند و لباسهايشان را بيرون نياورند. سپس بر جنازه هايشان نماز خواندند و آنان را دفن کردند.

اميرالمؤمنين عليه السلام به لشکر خويش دستور داد تا مجروحان لشکر عايشه را نکشند و به دنبال فراريان نروند. پس از آن، حضرت دستور داد تا غنيمتها را جمع آوري کنند و آنها را بين سپاه خود تقسيم نمود.

اميرالمؤمنين عليه السلام به محمد بن ابي بکر دستور داد تا خواهرش (عايشه) را به بصره ببرد و چند روزي در آنجا بماند، و سپس او را به منزلش در مدينه بازگرداند.

و پايان...

راوي حديث مي گويد: من از شاهدان جنگ جمل بودم. پس از اتمام جنگ، مادر آن جوان ايراني را بر سر جنازه اش ديدم که وي را مي بوسد و مي گريد و مي گويد:

يا رَبِّ اِنَّ مُسْلِماً اَتاهُمْ
يَتْلُو کِتابَ اللهِ لايَخْشاهُمْ

يَأْمُرُهُمْ بِالأْ َمْرِ مِنْ مَوْلاهُمْ
فَخَضَّبُوا مِنْ دَمِهِ قَناهُمْ

وَ اُمُّهُمْ قائِمَةٌْ تَراهُمْ
تَأْمُرُهُمْ بِالْغَيِِّّ لاتَنْهاهُمْ

پروردگارا! «مسلم» [4] نزد اين لشکر آمد در حاليکه کتاب خدا را بر آنان مي خواند و از آنان نمي ترسيد.

به آنان از سوي مولايشان دستوري مي داد، ولي آنان نيزه هاي خود را از خون او رنگين کردند.

اين در حالي بود که مادر مسلمانان (عايشه!) ايستاده بود و آنان را مي ديد، و دستور به ظلم مي داد و آنان را نهي نمي کرد.

پى‏نوشتها:‌

1 . حذيفه ماجراي سقيفه را با اشاره ذکر کرده، و ما در اينجا ملخصي از آن را مي آوريم:
پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، توطئه هاي پنهاني از سوي مهاجرين و انصار آشکار شد، و هر يک براي تصاحب مقام خلافت اقداماتي انجام داده و با يکديگر درگير شدند. در اين ميان اصحاب صحيفه ي ملعونه با پيش بيني هاي لازم و توافق عده اي از انصار، توانستند خلافت را غصب کنند.
آغاز ماجرا چنين بود که انصار نزد سعد بن عباده آمده و او را به سقيفه ي بني ساعده آوردند. هنگامي که عمر اين خبر را شنيد به ابوبکر اطلاع داد و با ابوعبيده با سرعت به سوي سقيفه حرکت کردند.
در سقيفه جمع زيادي از انصار بودند و سعد بن عباده بين آنان در حال بيماري بود. با آمدن ابوبکر و عمر بر سر مسئله ي خلافت درگيري آغاز شد و تا آنجا ادامه پيدا کرد که ابوبکر در آخر سخنانش به انصار گفت: اينک شما را به بيعت با عمر يا ابوعبيده دعوت مي کنم! و من هر دو به را براي خلافت پيشنهاد مي کنم و هر دو را سزاوار آن مي دانم!!
عمر و ابوعبيده گفتند: سزاوار نيست که ما از تو پيشي بگيريم. اي ابوبکر، تو اولين اسلام آورنده ي ما هستي و همراه پيامبر در غار بوده اي!! تو به اين امر سزاوارتري!
انصار گفتند: دوست نداريم کسي خلافت را در دست بگيرد که نه از ما باشد و نه از شما. پس اميري از ما و اميري از شما انتخاب مي کنيم و همه خلافت آن دو را مي پذيريم؛ به اين شرط که اگر از دنيا رفت ديگري را از انصار انتخاب کنيم.
ابوبکر پس از مدح مهاجرين گفت: اي انصار، شما کساني هستيد که فضل و خوبيهايتان در اسلام منکر ندارد! خداوند و پيامبرش شما را به عنوان انصار دينش پذيرفته اند. پيامبر مهاجرتش را به سوي شما قرار داد و منزل همسران او در بين شما است. هي