ا بردن .
روشنى دل 
نَوِّرْ قَلْبَكَ بِالْحِكْمَةِ.(469)
دلت را با دانش و حكمت نورانى كن .
فراگيرى حكمت 
1ـ خُذِ الْحِكْمَةَ اَنّى كانَتْ.(470)
حكمت را در هر جا كه باشد درياب .
2ـ خُذِ الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنْ اَهْلِ النِّفاقِ.(471)
حكمت را فراگير هر چند از اهل نفاق .
چشمه سار حكمت 
اَلْقَلْبُ يَنْبُوعُ الْحِكْمَةِ وَالاُْذُنُ مُغيضُها.(472)
دل چشمه حكمت و گوش فرو برنده آن است .
صاحب حكمت زنده است 
لَمْ يَمُتْ... مَنْ نَشَرَ حِكْمَةً ذُكِرَ بِها.(473)
آن كه حكمتى را منتشر كند كه همراه وى ياد مى شود، هرگز نمى ميرد.
گمشده مؤ من 
اَلْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَاطْلُبُوها وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِكِ.(474)
حكمت گمشده مؤ من است ، پس آن را بجوييد حتى اگر نزد مشرك باشد.شبهه نهم :
درك اوضاع اجتماعى و توجه به نقاط ضعف دستگاههاى حكومتى ، و انتقاد از شرايط حاكم ، در آن زمانها متعارف نبوده بلكه در زمانهاى بعد مرسوم و متعارف شده و در خطبه هاى نهج البلاغه از حاكمان و وزيران و واليان و قضات و علما با تعبيرهاى گوناگون انتقاد شده و بر شيوه حكومت و رفتار واليان و تبعيض در تقسيم بيت المال و جهل قضات به شدت اعتراض شده است و به همين دليل نهج البلاغه سخنان على بن ابى طالب عليه السلام نمى باشد. (66)
پاسخ :
گرچه تمام شبهه هايى كه پيرامون نهج البلاغه مطرح شده نادرست مى باشد، ولى اين شبهه از تمام آن شبهه ها سست تر و نادرست تر مى باشد، زيرا چگونه ممكن است چشم بسته گفته شود: چونكه اين موضوع بعدا ميان مردم مرسوم گشت پس بايد ولى خدا و دروازه علم رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز از آن بى اطلاع باشد، با اينكه او از كودكى پيوسته ملازم آن حضرت بوده و چه تجربه هاى ارزشمندى را كه در نوجوانى و جوانى فرا گرفت ، و پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله حوادث مهمى اتفاق افتاد و ميان فقيهان صحابه در احكام الهى اختلاف شديدى پديد آمد و هر كدام ديگرى را رد مى كرد و چه خونهاى حرامى كه بناحق ريخته شد، و چه بسيار اموال مردم كه به يغما رفت و چه حقوقى از مردم پايمال گشت !!!
آيا تمام اينها كافى نيست كه آن حضرت از شرائط حاكم و تمام دستگاههاى مقصر انتقاد كند و از حقوق مردم دفاع نمايد؟ و با واليان خيانتكار و قضات فاسق و عالمان دين فروش برخورد كند؟
بنابراين ، اين شبهه نيز ناتمام است .شبهه دهم :
از آنجا كه برخى از خطبه ها و سخنان قصار موجود در نهج البلاغه به ديگران نيز نسبت داده شده است از آن جمله : (حكمت 289) كان لى فيما مضى اخ فى الله ، و كان يعظمه فى عينى صغر الدنيا فى عينه ... (67) كه از ابن المقفع (68) نيز نقل شده است .
و همچنين (خطبه 203) ايها الناس انما الدنيا دار مجاز ... (69) كه از سحبان بن وائل (70) نيز روايت شده است بنابراين به نظر نمى رسد كه تمام نهج البلاغه سخنان آن حضرت بوده باشد، به ويژه آنكه بسيارى از اين خطبه ها در كتابهاى مشهور ادبيات عرب يافت نمى شود (71)
پاسخ :
اولا: به هيچ وجه نمى توان گفت كه سيد رضى رحمه الله بدون آنكه سند معتبرى داشته باشد، اين سخنان را به على بن ابى طالب عليه السلام نسبت داده است .
و ثانيا: برخى از مولفان نيز اين سخنان را به ابن المقفع نسبت نداده اند بلكه ابن قتيبه در عيون الاخبار ج 2 ص 355 با سند خود آن را با اندكى تفاوت در الفاظ از امام حسن مجتبى عليه السلام نقل كرده است و همچنين ابن شعبه حرانى در تحف العقول ص 234 آن را با كمى تفاوت به امام حسن عليه السلام نسبت داده است ، خطيب بغدادى نيز در تاريخ بغداد، ج 12، ص 315 به سند خود آن را از حسن بن على عليه السلام نقل كرده است .
ولى زمخشرى در ربيع الابرار، ج 1، باب الخير و الصلاح آن را از امير المومنين عليه السلام روايت كرده است .
در هر حال خواه اين سخنان حسن بن على عليه السلام باشد يا سخنان پدر بزرگوارش از يك سرچشمه زلال اقتباس شده ، و ابن المقفع توان چنين سخن گفتن را ندارد.
ناگفته نماند: ابن ميثم بحرانى در شرح نهج البلاغه خود (ج 5 ص 389) گفته است ابن كلام را ابن المقفع از حسن بن على عليه السلام نقل كرده است .
و ثالثا: ابن ابى الحديد معتزلى نيز در شرح نهج البلاغه ، ج 19 ص 183 اين سخنان را به امير المومنين عليه السلام نسبت داده و گفته :
... مردم در اينكه مقصود امير المومنين عليه السلام از اين برادر كيست ؟
اختلاف كرده اند و سپس چندين احتمال را نقل كرده است ، و اين خود دليل آنست كه انتساب اين سخنان به امير المومنين عليه السلام مسلم بوده و شهرت داشته است و اگر اين سخنان به ابن المقفع نيز نسبت داده شده بود ابن ابى الحديد همچون ديگر موارد اختلاف ، آن را بيان مى كرد.
و شايد به علت شهرت انتساب اين سخنان به امير المومنين عليه السلام و يا امام حسن عليه السلام اين المقفع آن را در كتابش بدون انتساب نقل كرده ، و يا اينكه آن را با نسبت نقل كرده ولى دستهاى امين در چاپ كتابهاى گذشتگان آن را حذف كرده است .
و رابعا: سخنان امير المومنين عليه السلام آنچنان ميان مردم شهرت داشت ، كه سخنرانان و خطيبان آنها را در خطبه هاى خود مى خواندند و يا به بخشى از آن اكتفا مى كردند و به علت تقيه يا غفلت يا به جهت ديگرى نامى از آن حضرت نمى بردند.
شيخ محمد على ديوز يكى از اساتيد معهد (كالج ) الحياه در الجزائر كه خود او از فرقه اباضيه مى باشد در كتاب تاريخ المغرب الكبير، ج 3 ص 588 به نقل از ابن الصغير مى گويد: دولتمردان اباضى در (دولت رستمى ) به تمام مذاهب و فرق آزادى كامل داده بودند و از آنجا كه آنان محبت زيادى به على بن ابى طالب داشتند و از آن حضرت بسيار تجليل مى كردند و از فصاحت و بلاغت گفته هايش در شگفت بودند لذا واعظان و خطيبان جمعه و جماعات بر فراز منابر خطبه هاى آن حضرت را مى خواندند ....
بنابراين اگر ابن المقفع هم بخشى از سخنان آن حضرت را در كتابش آورده به همين دليل بوده كه از فصاحت و بلاغت و محتواى عالى آن در شگفت بوده به ويژه آنكه در اوائل كتاب الادب الصغير خود گفته ... و قد وضعت فى هذا الكتاب من كلام الناس المحفوظ حروفا فيها عون على عماره القلوب و صقالها ... : (72)
يعنى : من در اين كتاب از سخنانى كه مردم آن را از حفظ دارند (نزد مردم محفوظ مانده ) كلماتى را آورده ام كه مايه زنده شدن دلها و صيقلى شدن و شفافيت قلبها است .
سخن استاد محمد على كرد على نيز گواه ديگرى بر اين مدعا است ، وى در كتاب امراء البيان ، ج 1، ص 10 مى گويد: ان ابن المقفع تخرج فى البلاغه يخطب على بن ابى طالب ابن مقفع بلاغت را از خطبه هاى على بن ابى طالب آموخته است .
بنابراين ، اين شبهه درباره (حكمت 289) نيز ناتمام است .
و در پاسخ به شبهه انتساب (خطبه 203) به سحبان بن وائل ، مى گوئيم :
اولا: اهل فن مى دانند كه سخنان سحبان بن وائل از نظر محتوى و عبارات در اين حد نيست و اگر شنيده شده كه او اين خطبه را مى خواند، دليل آن نيست كه سروده خود او است .
و ثانيا: بزرگان محدثين قبل از سيد رضى رحمه الله نيز اين خطبه را از امير المومنين عليه السلام روايت كرده اند مانند:
* شيخ صدوق رحمه ال