خوف و مستغرق شدن فكر در تدبيرات و امثال آن و اين نسبت بامورات دنيويه است والا بلاهاى عقبى وقوع آن بر اضعاف آنچيزيست كه متوقع است .(24)
كلمه 10:
متن حديث :
استنزلوا الرزق بالصدقة و من ايقن بالخلف جاد بالعطية .(25)
ترجمه :
طلب كنيد فرود آمدن روزى را بصدقه دادن .
كما قال الله تعالى : و من قدر عليه رزقه فلينفق مما اتيه الله .(26)
و كسيكه يقين كند كه عوض آنچه مى دهد جايش مى آيد جوانمردى خواهد كرد در عطا كردن زيرا كه ميداند بدل اين عطا باو ميرسد در دنيا و عقبى .
و اليه اشار (ع ) فى قوله تنزل المعونة على قدر المؤ نة .(27)
يعنى بهمين معنى نيز اشاره نموده آنحضرت كه فرموده فرود ميآيد يارى دادن بقدر مؤ نه و گرانى بار.
و هم فرموده اذا املقتم فتاجروا الله باصدقة .(28)
چون درويش و فقير گشتيد تجارت كنيد با خداى تعالى بدادن صدقه .
فان الله يجزى المتصدقين .(29)كلمه 11:
متن حديث :
اشرف الغنى ترك المنى .(30)
ترجمه :
شريفترين اقسام غنى و توانگرى ترك تمنى و آرزوها است زيرا كه آن لازم قناعت است و قناعت مستلزم غنى بدليل القناعة كنزلا يفنى : قناعت گنجى است كه تمام نميشود.
كلمه 12:
متن حديث :
اضاعة الفرصة غصة .(31)
ترجمه :
ضايع كردن اوقات فرصت و فراغت را به بيكارى و كسالت باعث غصه و اندوه است در آن وقتى كه فرصت از دسته رفته و كار گذشته است پس ‍ عاقل آنست كه اوقات فراغ خود را غنيمت شمرد و نگذارد كه بيخود از دستش برود.
و فى المثل : انتهزوا الفرص فانها تمرمر السحاب .
يعنى در مثل است كه غنيمت بشمريد فرصتها را چه آنكه زمان فرصت مى گذرد مانند گذشتن ابر.(32)
تا توانستم ندانستم چه سود 		چونكه دانستم توانستن نبود
و فى الحديث : من ساوى يوماه فهو مغبون .(33)
جوانا ره طاعت امروز گير 		كه فردا جوانى نيايد زپير
قضا روزگارى ز من در ربود 		كه هر روزش از پى شب قدر بود
من آنروز را قدر نشناختم 		بدانستم اكنون كه درباختم
بغفلت بدادم زدست آب پاك 		چه چاره كنون جز تيمم بخاك
چه شيبت در آمد بروى شباب 		شبت روز شد ديده بركن زخواب
كنون كوش كاب از كمر درگذشت 		نه وقتى كه سيلاب از سرگذشت
مكن عمر ضايع بافسوس و حيف 		كه فرصت عزيز است و الوقت ضيف (34)
كلمه 13:
متن حديث :
الاءعجاب يمنع من الاءزدياد.(35)
ترجمه :
عجب و خودپسندى منع ميكند از زياده كردن هنر چه آنكه كسيكه تصور كرد كمال هنرى را در خود و آنكه بغايت قصواى آن هنر رسيده ديگر در پى ازدياد و تكميل آن برنمى آيد و به آنحال مى ماند و بهمين معنى است نيز كلام آنحضرت : عجب المرء بنفسه احد حساد عقله (36) يعنى عجب آدمى بنفس خود يكى از دشمنان عقل او است .(37)
بچشم كسان در نيايد كسى 		كه از خود بزرگى نمايد بسى
مگو تا بگويند شكرت هزار 		چه خود گفتى از كس توقع مدار
بزرگان نكردند در خود نگاه 		خدا بينى از خويشتن بين مخواه
پياز آمد آن بى هنر جمله پوست 		كه پنداشت چون پسته مغزى در اوست
پس كسيكه طالب كمال و ازدياد هنر است بايد خود را، هميشه ناقص ببيند و در تحصيل كمال برآيد و الا ناقص خواهد ماند.(38)
چه خوب گفته شيخ سعدى در اين مقام :
يكى قطره باران ز ابرى چكيد 		خجل شد چه پهناى دريا بديد
كه جائى كه درياست من كيستم 		گر او هست حقا كه من نيستم
چه خود را بچشم حقارت بديد 		صدف در كنارش چو جان پروريد
سپهرش بجائى رسانيد كار 		كه شد نامور لؤ لؤ شاهوار
بلندى از آن يافت كان پست شد 		در نيستى كوفت تا هست شد
كلمه 14:
متن حديث :
اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان و اعجز منه من ضيع من ظفربه منهم .(39)
ترجمه :
عاجزترين مردم كسى است كه عاجز باشد از به دست آوردن برادران و عاجزتر از اين كس آن كسى است كه ضايع كرد و از دست داد آندوست و برادرى را كه بدست داشت .
روايت است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله از قتل جعفر بن ابى طالب بگريست و فرمود: المرء كثير باخيه .(40)
يكى از دانايان گفته كه هرگاه خبر موت يكى از برادران من بمن ميرسد گويا كه عضوى از من ساقط ميگردد.
قال الشاعر:
اخاك اخاك ان من لا اخاله 		كساع الى الهيجا بغير سلاح
و ان ابن عم القوم فاعلم جناحهم (41) 		و هل ينهض البازى بغير جناح (42)
پس شايسته است كه انسان دوستان خود را از دست ندهد خصوص ‍ دوستان قديمى و احباء پدر خود را.(43)
قال اميرالمؤ منين (ع ): مودة الابآء قرابة بين الابنآء.(44)
و عن النبى صلى الله عليه و آله ثلث يطفين نور العبد: من قطع اوداء ابيه و غير شيبه و رفع بصره فى الحجرات من غير ان يؤ ذن له .(45)
يعنى رسول خدا فرمود سه چيز است كه خاموش مينمايد نور آدميرا آنكه شخص قطع كند دوستان پدرش را يعنى دوستى با ايشانرا ببرد و ديگر آنكه تغيير دهد سفيدى موى خود را از پيرى سيم آنكه بلند كند چشم خود را و نظر افكند در حجره ها و خانه ها بدون آنكه ماءذون باشد.
و روايت است كه حضرت صادق عليه السلام فضيل بن يسار را دوست مى داشت و مى فرمود فضيل از اصحاب پدر من است و من دوست ميدارم كه شخص اصحاب پدرش را دوست بدارد.(46)
كلمه 15:
متن حديث :
اعقلوا الخبر اذا سمعتوه عقل رعاية لا عقل رواية فان رواة العلم كثير و رعاته قليل .(47)
ترجمه :
دريابيد خبر را چون بشنويد آنرا دريافت رعايت (48) كه آن تدبر در فهم معنى آن است نه دريافتن روايت كه مجرد نقل لفظ باشد بدون تدبر معنى آن مانند قرائت قرآن اكثر مردمان ، همانا راويان عمل بسيارند و مراعات كنندگان آن كم .
فرموده اند:
حديث تدريه خير من الف ترويه (49) يعنى يك حديث كه بفهمى و بدانى معنى آنرا بهتر است از هزار حديث كه روايت آن كنى و معنى آنرا ندانى .
كلمه 16:
متن حديث :
اغض على الاءذى و الا لم ترض ابدا.(50)
ترجمه :
چشم بپوش بر خار كنايه از آنكه از مكاره و رنج و بلاى دنيا و ناملايمات از دوستان بى وفا چشم بپوش و تحمل آن كن و اگر نه خوشنود نشوى هرگز و هميشه بحالت خشم و تلخى زندگى كنى زيرا كه طبيعت دنيا مشوبست به مكاره .
و من ذالذى ترضى سجاياه كلها.
كيست آنچنان كسى كه بپسندى تو تمام خوى و طبيعت او را.
تحمل چه زهرت نمايد نخست 		ولى شهد گردد چه در طبع رست
شنيدم كه وقتى سحرگاه عيد 		زگرمابه آمد برون بايزيد
يكى طشت خاكستريش بى خبر 		فرو ريختش از سرائى بسر
همى گفت ژوليده دستار و موى 		كف دست شكرانه مالان بروى
كه اى نفس من در خور آتشم 		ز خاكسترى روى در هم كشم
بزرگان نكردند در خود نگاه 		خدا بينى از خويشتن بين مخواه
طريقت جز اين نيست درويش را 		كه افكنده دارد تن خويش را
كلمه 17:
متن حديث :
افضل الاعمال ما اكرهت نفسك عليه .(51)
ترجمه :
بهترين عملها آن عملى است كه نفس بآن ميل نداشته باشد و باكراه و اجبار بدارى او را بر آن مانند قيام ليل در هواى سرد و روزه در هواى گرم .
و هكذا بهمين معنى است افضل الاءعمال احمزها.(52) يعنى افضل عملها آن عملى است كه مشقش بر نفس زيادتر باشد.
سعدى گفته : بزرگى را پرسيدم از معنى اين حديث :
اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك (53) گفت به حكم آنكه هر آن دشمنى را كه بروى احسان كنى دوست گردد مگر نفس را كه هر چند مدارا بيش كنى مخالفت زياده كند.
فرشته خوى شود آدمى زكم خوردن 		و گر خورد چو بهايم بيوفتد چو جماد
مراد هر كه برآرى مطيع امر ت