ه چه كارى دستور مى‏دهد، يا چه كارى را انجام مى‏دهد، تا از او پيروى كنند.(26) بنابراين، همه مردم به قصد حج محرم شدند و هيچ‏كدام نيّت عمره نكردند و اصلاً نمى‏دانستند كه حج تمتع چيست(27) و به علاوه، عده زيادى از آنان بدون برداشتن قربانى همراه وى حركت كرده بودند.(28)

رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شب يكشنبه را در منزلگاه مَلَل به صبح آوردند. سپس حركت كردند تا به شرف السيّاله رسيدند. در آن‏جا پس از اقامه نماز مغرب و عشا، شام خوردند و سپس از سيّاله به سوى عرق الظبيه، در نزديكى روحاء حركت كردند. در عرق الظبيه نماز صبح را به جاى آوردند و به حركت خود ادامه دادند تا به روحاء رسيدند و در آن‏جا اطراق كردند. در اين‏جا، يكى از افراد طائفه بنى نهد گورخرى را كه صيد كرده بود، به رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هديه كرد. آن حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: آنچه كه توسط ديگران صيد مى‏شود، براى شما حلال است، مگر آنچه را كه خودتان صيد مى‏كنيد يا به دستور شما صيد مى‏شود.

سپس از بدر گذشتند و به منصرف رسيدند. در آن‏جا پيامبر نماز مغرب و عشا را به جاى آورد. پس از صرف شام، دوباره به حركت ادامه دادند تا به الاثابه كه قبل از جحفه واقع شده، رسيدند و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نماز صبح را در آن‏جا به جاى آورد. در اين‏جا، غلام ابوبكر شتر خود را، كه زاد و توشه ابوبكر بر آن بود، خواباند و خودش هم به خواب رفت. پس از آن، شتر برخاست و در حالى كه افسار را به دنبال خود مى‏كشيد، حركت كرد. پس از مدتى غلام بيدار شد و گمان كرد كه شترش در همان مسير كاروان حركت كرده و لذا به دنبال كاروان به راه افتاد و از ديگران درباره شتر خود پرس‏وجو مى‏كرد، اما كسى از آن خبر نداشت. كاروانيان به حركت خود ادامه دادند تا اين‏كه صبح روز سه‏شنبه پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عرج رسيد و در خانه‏هايى كه در آن‏جا بود، فرود آمدند.

پيامبر اكرم در گوشه‏اى از محل اقامت خود نشسته بود كه ابوبكر آمد و در كنارش نشست. پس از آن، عايشه و سپس اسماء آمدند و در كنار حضرت نشستند و... تا اين‏كه كمى قبل از ظهر، غلام ابوبكر، حيران و سرگردان آمد. ابوبكر از او پرسيد: شترت كجاست؟ جواب داد: آن را گم كرده‏ام! ابوبكر برخاست و او را به باد كتك گرفت و دائما فرياد مى‏زد: چگونه از يك شتر هم نمى‏توانى محافظت كنى و آن را گم كرده‏اى؟ رسول اللّه تبسّمى كرد و فرمود: آيا از اين مُحرم و كارهايى كه انجام مى‏دهد، تعجب نمى‏كنيد؟!

در طول مسير خبر ورود رسول‏اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به گوش بنى أسلم رسيد. بعضى از آن‏ها يك كاسه بزرگ را از حَيس (خرما و روغن مخلوط شده با آرد) پر كردند و براى پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آوردند و آن حضرت به همراه خانواده‏اش و ابوبكر و كسانى كه با وى بودند از آن غذا خوردند.

در اين سفر، صفوان بن معطّل در آخر كاروان حركت مى‏كرد تا اشياى به جاى مانده را بردارد و گمشدگان را راهنمايى كند. چيزى نگذشت كه او همراه با شتر ابوبكر از راه رسيد و آن را جلوى در اقامتگاه پيامبر خوابانيد و به ابوبكر گفت: نگاه كن كه چيزى كم نشده باشد. ابوبكر نگاه كرد و گفت: فقط يك كاسه بزرگ كم است، كه آن هم نزد غلام بود.

در اين ميان، بعضى از وسايل پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر شتر ابوبكر بار بود كه گم شده بود، براى همين شايع شد كه ناقه رسول‏الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گم شده است، از اين‏رو، سعد بن عباده همراه پسرش قيس، ناقه‏اى را با اسباب و اثاثيه براى آن حضرت آوردند. آن‏ها پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ديدند كه جلوى اقامتگاه خود ايستاده است. سعد گفت: اى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، مطلع شديم كه شترى، كه زاد و توشه‏ات بر آن بار بوده، گم شده است، براى همين شتر خود را آورده‏ايم تا از اين وسايل استفاده كنيد.

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: خداوند بارهايم را به من برگرداند. شما وسايل خود را ببريد. خداوند به شما خير و بركت عنايت فرمايد!

سپس از سعد بن عباده پرسيد: اى ابوثابت، مگر آن مقدار كه در مدينه از ما مهماندارى مى‏كنى برايت كفايت نمى‏كند؟!

سعد گفت: اى رسول خدا، خدا و رسول او بر ما منت دارند. به خدا قسم آنچه از اموال ما را كه برمى‏دارى، نزد ما محبوب‏تر از آن مقدارى است كه براى ما وامى‏گذارى. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: راست مى‏گويى اى ابوثابت! به تو بشارت مى‏دهم كه رستگار شدى!

روز چهارشنبه آن حضرت در سُقيا فرود آمد. صبح روز بعد به أبواء رسيد و در محل مسجدى كه در سمت چپ وادى ابواء و در جهت مكه قرار دارد، نماز به جاى آورد. سپس پيامبر حركت كرد تا به قلعه‏هاى يمن رسيد. در آن‏جا، حضرت براى استراحت زير درخت نشست. در روز جمعه، در جحفه فرود آمد و در مسجدى كه پايين‏تر از منطقه خم قرار دارد، نماز به جاى آورد. روز شنبه نيز به قُديد رسيد و در مسجد مشلّل و سپس در مسجدى كه در پايين لفتْ ساخته شده، نماز خواند. در لفت، پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از كنار هودج زنى گذشت كه فرزند كوچكش همراه وى بود. آن زن بازوى بچه را گرفت و از آن حضرت پرسيد: اى رسول خدا، آيا اين كودك هم مى‏تواند حج به جاى آورد؟ حضرت پاسخ داد: بله، و براى تو هم ثواب نوشته مى‏شود.

روز يكشنبه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عسفان رسيد. پس از آن‏جا به سوى كراع الغميم حركت كرد. در اين سفر، عده زيادى پياده بودند، آن‏ها در غميم جلوى آن حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمدند و از سرعت حركت كاروان و سختى پياده‏روى شكايت كردند(29) و از حضرت درخواست كردند كه فكرى براى پيادگان هم بكند، تا آنان هم مقدارى از راه را سواره طى كنند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود كه امكاناتى براى سواركردن همه آن‏ها ندارد، امّا به آنان توصيه فرمود كه دستارهايى به كمر ببندند و هروله كنان راه بروند تا به بدنشان فشار وارد نيايد. آنان اين دستور را انجام دادند و احساس راحتى كردند.(30)

ابن اسحاق با سند خود از عايشه روايت كرده است: هنگامى كه در سرف بوديم، من حائض شدم. بدين خاطر گريه مى‏كردم كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر من وارد شد و پرسيد: چه شده است؟! گفتم: حيض شده‏ام. به خدا كه دوست داشتم امسال به اين سفر نمى‏آمدم! آن حضرت فرمودند: اين حرف را نزن. تو تمام اعمالى را كه حجاج انجام مى‏دهند، مى‏توانى به جاى آورى و فقط كعبه را نبايد طواف كنى.(31) ورود پيامبر به مكه

آن حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در روز دوشنبه در مرّ الظّهران بودند. از آن‏جا حركت نكردند تا خورشيد غروب كرد. آن‏گاه حركت كردند تا مابين دو تنگه كُدى و كُداء رسيدند و نماز مغرب و عشا را در آن‏جا به جاى آوردند. اين در حالى بود كه چهارم ذى‏الحجه را پشت سر گذاشته بودند.(32)

صبح روز بعد، آن حضرت غسل كرد و پس از روشن شدن هوا وارد مكه شد. ورود وى از سمت عقبه در بالاى مكه (از جهت كُدى به سوى أبطح