ى عبادت جفت مى كنند؛ آيات قرآن را با آرامى و شمرده شمرده تلاوت مى نمايند؛ با زمزمه ى آن آيات و دقت در معنى آن ها غمى عارفانه در دل خود ايجاد مى كنند و دواى دردهاى خويش را بدين وسيله ظاهر مى سازند؛ هرچه از زبان قرآن مى شنوند مثل اين است كه به چشم مى بينند؛ هرگاه به آيه اى از آيات رحمت مى رسند بدان طمع مى بندند و قلبشان از شوق لبريز مى گردد؛ چنين مى نمايد كه نصب العين آن هاست؛ و چون به آيه اى از آيات قهر و غضب مى رسند بدان گوش فرا مى دهند و مانند اين است كه آهنگ بالا و پايين رفتن شلعه هاى جهنم به گوششان مى رسد؛ كمرها را به عبادت خم كرده پيشانى ها و كف دست ها و زانوها و سر انگشت پاها به خاك مي سايند و از خداوند، آزادى خويش را مى طلبند. همين ها كه چنين شب زنده دارى مى كنند و تا اين حد روحشان به دنياى ديگر پيوسته است، روزها مردانى هستند اجتماعي، بردبار، دانا، نيك و پارسا.» [47] 
حكومت و سياست 
از جمله مسائلى كه در نهج البلاغه فراوان از آن بحث شده، مسائل مربوط به حكومت و سياست و عدالت است. [48] حضرت، در مقابله با خوارج و ساير گروه هاى معاند، از ضرورت حكومت مقتدر، حقوق متقابل حكومت و مردم، ارزش عدالت، امانت دارى حكومت (نه مالكيت آن) سخن گفته است در خطبه ى 40 از ضرورت فرمان رواى نيك يا بد، و در خطبه ى 207 از حقوق متقابل حكومت و مردم، در حكمت 429 از اشرفيت و افضليت عدالت، و در خطبه ى 126 از تقدم عدالت بر مصلحت و در نامه ى 5 از امانت دارى حكومت تأكيد شده است. 
اهل بيت و خلافت 
نهج البلاغه در باب خلافت اهل بيت متضمّن مسائل ذيل است: 
1. مقام ممتاز و فوق عادى اهل بيت و اين كه علوم و معارف آن ها از يك منبع فوق بشرى سـرچشمه مى گيرد و آن ها با ديگران قـابل مـقايسه نيستند؛ 2. احقيّت و اولويت اهل بيت از جمله شخص اميرالمؤمنين(ع) به امر خـلافت به حـكم وصيت، لـياقت، فـضيلت و قـرابت؛ 3. انتـقاد از خـلـفا؛ 4. فلسفه ى اغماض و چشم پوشى علي(ع) از حق مسلّم خود و حدود آن. 
علي(ع) در بيان مقام ممتاز اهل بيت(ع) مى فرمايد: «اهل بيت(ع) جايگاه راز خدا، پناه گاه دين او، صندوق علم او، مرجع حكم او، گنجينه هاى كتاب هاى او و كوه هاى دين او مى باشند. به وسيله ى آن ها پشت دين را راست كرد و تزلزلش را مرتفع ساخت. احدى از امت با آل محمد(ص) قابل قياس نيست. كسانى را كه از نعمت آن ها متنعم اند، با خود آن ها نتوان هم تراز كرد. آنان ركن دين و پايه ى يقين اند. تندروان بايد به آنان برگردند و كندروان بايد سعى كنند به آنان برسند. شرايط ولايت امور مسلمين در آن ها جمع است و پيغمبر درباره ى آن ها تصريح كرده است و آنان كمالات نبوى را به ارث برده اند. اين هنگام است زمانى كه حق به اهلش بازگشته و به جاي اصلى خود منتقل گشته است.» [49] 
«ما درخت نبوّت و فرودگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و معدن هاى علوم و سرچشمه هاى حكمت هاييم» [50]. 
«جامه ى زيرين و ياران واقعى و گنجوران دين و درهاى ورودى اسلام ماييم؛ به خانه ها جز از درهايى كه براى آن ها مقرّر شده است نتوان داخل شد و فقط دزد است كه از ديوار وارد مى شود» [51]. 
«آنان مايه ى حيات علم و مرگ جهل مى باشند؛ حلم و بردباريشان از ميزان علمشان حكايت مى كند و سكوت هاى به موقعشان از توأم بودن حكمت با منطق آن ها خبر مى دهد، نه با حق مخالفت مى ورزند و نه در حق اختلاف مى كنند. آنان پايه هاى اسلام و وسايل احتفاظ مردم اند؛ به وسيله ى آن ها حق به جاى خود برمى گردد و باطل از جايى كه قرار گرفته، دور مى شود و زبانش از بيخ بريده مى شود. آنان دين را از روي فهم و بصيرت و براى عمل فرا گرفته اند، نه آن كه طوطى وار شنيده و ضبط كرده باشند و تكرار كنند؛ همانا ناقلان علوم فراوان اند، اما جانب داران آن كم اند.» [52] 
امام علي(ع) در باب احقيّت و اولويت و حق اختصاص اهل بيت نسبت به مسئله ي حاكميت نيز سخن گفته است و مسئله ى نص و وصيّت پيامبر را به صراحت بازگو كرده است. در خطبه ى 2 نهج البلاغه مى فرمايد: «و فيهم  الوصية و الوراثه»؛ وصيت رسول خدا(ص) و وراثت او در ميان اهل بيت است. 
«به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبر خويش را تحويل گرفت تا امروز، همواره حق مسلّم من از من سلب شده است». [53] امام(ع) در موارد ديگر از امر حكومت به عنوان حق خويش ياد مى كند و از ظلم قريش و هم دستان آن ها به خدا شكايت مى نمايد. [54] در خطبه ى شقشقيه، مسئله ى لياقت و فضيلت را مطرح مى سازد و مى فرمايد: «به خدا سوگند! پسر ابوقحافه، خلافت را مانند پيراهنى به تن كرد، در حالى كه مى دانست آن محورى كه اين دستگاه بايد برگرد آن بچرخد من هستم. سرچشمه هاى علم و فضيلت از كوهسار شخصيت من سرازير مى شود و شاهباز وهم انديشه ى بشر از رسيدن به قله ى عظمت من باز مى ماند». 
در مقابل استدلال مهاجران نسبت به انتساب آن ها به پيامبر و قريشى بودن آن حضرت، قرابت و نسبت خود را گوشزد ميكند [55] و به شدت از عمل كرد خلفاى سه گانه، ابوبكر و عمر و عثمان، انتقاد مى كند. انتقاد حضرت نسبت به ابوبكر اين است كه او به خوبى مى دانست كه على شايسته تر به امر خلافت است؛ پس چرا پسر ابوقحافه، پيراهن خلافت را بر تن كرد؛ و اين كه چرا پس از خود، خليفه تعيين كرد. انتقاد امام(ع) به عمر در قلمرو روحيّات و اخلاقيات از جمله خشونت و غلظت و شتاب زدگى و اشتباهات مكرر او برمى گردد؛ علاوه بر آن كه حكومت وى را غاصبانه معرفى مى كند. دولت عثمان نيز گرفتار فساد ادارى و مالى گرديد تا حدّى كه سبب قتل او را فراهم كرد؛ هر چند نزديكان وى از جمله معاويه براى رسيدن به قدرت در اين ماجرا نقش داشتند. [56] علي(ع) با اين همه انتقادها و استدلال ها، نسبت به اوضاع زمان سكوت و مدارا كرد و ترك قيام و دست نبردن به شمشير را پيشه ى خود ساخت و فرمود: «خار در چشمم بود و چشم ها را بر هم نهادم؛ استخوان در گلويم گير كرده بود و نوشيدم؛ گلويم فشرده مي شد و تلخ تر از حنظل در كامم ريخته بود و صبر كردم.» [57] در پاسخ ابوسفيان، آن گاه كه آمد و خواست تحت عنوان حمايت از علي(ع) فتنه به پا كند، فرمود: «امواج درياى فتنه را با كشتى هاي نجات بشكافيد، از راه خلاف و تفرقه دورى گزينيد و نشانه هاى تفاخر بر يك ديگر را از سر بر زمين نهيد.» [58] وقتي زهرا(س)  با جمله هاى كوه شكن، شوهر غيور خود را مورد عتاب قرار مى دهد كه: «اى پسر ابوطالب، چرا به گوشه ى خانه خزيده اي؟ تو همانى كه شجاعان از بيم تو خواب نداشتند. اكنون در برابر مردمى ضعيف، سستى نشان مى دهي؟ اى كاش مرده بودم و چنين روزى را نمى ديدم.» و علي(ع) پس از شنيدن سخن زهرا(س) با نرمى او را آرام مي كند كه نه، من فرقى نكرده ام من همانم كه بودم؛ مصلحت چيز ديگرى است. 
موعظه و حكمت 
بخش مهمّى از نهج البلاغه به موعظه ها، پند ها، اندرزها و حكمت هاى عملي اختصاص دارد. عناصر موعظه اى نهج البلاغه متنوع است؛ تقوا، توكل، صبر، زهد، پرهيز از دنيا پرستي، از تنعّم و تجمل، پرهيز از هواى نفس، پرهيز از طول امل، پرهيز از عصبيّت، پرهيز از ظلم و تبعيض، ترغيب به احسان و محبّت 