اب؛ آن گاه در اعماق دوزخ بازداشته مى شود.» امّا وى درس نگرفت و در گرداب آشوب مردم غرق شد. [152] 
زما م داران شريف، آگاه باشند كه عثمان در حالى به قتل رسيد كه با زبان روزه به تلاوت قرآن مشغول بود و خونش در حال مرگ بر صفحه هاى قرآن ريخت. و اين روي داد، چيزى جز محصول عمل كرد و انحراف مالى و ادارى عثمان نبود. 
4. وقتى مردم، مانند موى گردن كفتار، به دور علي(ع) ريختند و از هر طرف به سوى او هجوم آوردند، به گونه اى كه حسن و حسين به زير دست و پا رفتند و لباس حضرت پاره شد، [153] امام علي(ع)، حكومت را پذيرفت و فرمود: «بدانيد اگر من دعوت شما را بپذيرم، طبق آن چه خود مي دانم رفتار خواهم نمود، نه آن چه ديگران پيش از من كردند. و به سخن گوينده و سرزنش توبيخ كننده گوش فرا نمى دهم». [154] اين سخن كسى است كه دل بستگى به دنيا و حكومت ندارد و به خدا قسم مي خورد كه اگر حجّت با اين جمعيت انبوه تمام نمى شد و عهد خداوند متعال مبنى بر مقابله ى علما با ظلم ستم گران نبود، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهانش مى انداختم و آخر خلافت را به كاسه ى اوّل آن سيراب مى كردم و دريافتيد كه اين دنياى شما نزد من خوارتر و بى مقدارتر از عطسه ى يك بز است. [155] و نيز فرمود: «به خدا اين كفش، نزد من از امارت و حكومت بر شما، محبوب تر است؛ مگر اين كه حقّى را ثابت گردانم يا باطلى را براندازم.» [156] و فرمود: «آيا به من دستور مى دهيد كه براى حكومت بر مردم از بيداد و ستم ياري بخواهم. به خدا، هرگز چنين نكنم؛ مادامى كه شب و روز در پى هم آيند و ستاره اى در آسمان دركمين ستاره ى ديگرى ست. اگر اين مال، مال خودم بود، آن را به يك سان ميان مسلمانان تقسيم مى كردم تا چه رسد به اين كه مال، مال خداست.» [157] 
امام از ابتداى حكومت، تقسيم بيت المال و عطايا را به صورت عادلانه انجام داد و كسى را بر كسى مقدّم نداشت و پيش كسوتان به اسلام بر تازه مسلمانان، برتري نداشتند. تمايزى ميان عرب و عجم و سياه و سفيد قائل نبود و به همين دليل، امام مورد اعتراض برخى از نور چشمان دولت عثمان به ويژه طلحه و زبير قرار گرفت. روزي اين دو نفر نزد امام آمده، گله كردند كه چرا در مسائل حكومت با ما مشورت نمى كنى و از ما كمك نمى خواهي؟ امام پاسخ داد: «آيا به من نمى گوييد كه شما در چه چيز حق داشته ايد كه شما را از آن حق باز داشته ام و يا كدام نصيب و بهره اى از بيت المال بوده كه خود برداشته و به شما نداده ام و يا كدام حق و دعوايى بود كه يكى از مسلمانان نزد من آورده از بيان حكم آن عاجز و ناتوان بوده ام يا به آن نادان بوده و در حكم آن اشتباه كرده ام.» [158] ولى طلحه و زبير به دليل قاطعيّت امام، به مقابله ى با او پرداختند و به همراهي عايشه و به بهانه ى قتل عثمان، جنگ جمل را ترتيب دادند. عايشه فرمان دهى سپاهى را به عهده گرفت. وى در واقع به دنبال به خلافت رساندن طلحه بود؛ به همين دليل، سعيد بن عاص اموى در بين راه مكّه به بصره، لشكركشى عايشه را كه ديد، گفت: خون عثمان بهانه و فريبى بيش نيست و اين جنگ براى رسيدن خلافت به بنى تميم است و من خود را فداى اين خواسته نمى كنم و از نيمه ى راه به مكّه رفت. [159] جريان ناكثين و پيمان شكنان، با قتل طلحه و زبير و شكست عايشه به فرجام رسيد. 
5.امام در مقابله با قاسطين و معاويه و قوم بنى اميّه نيز قاطعيّت نشان داد و جنگ با آن ها را بدون هيچ گونه ترديد پذيرا شد و فرمود: «و امّا سخن در اين كه مرا در جنگ با اهل شام ترديدى است، به خدا يك روز جنگ را به تأخير نينداختم، مگر براى آن كه مى خواهم گروهى از ايشان به من ملحق گرديده و هدايت شوند، به چشم كور خود نور روشنى را هم ببينند؛ و اين تأمّل و درنگ در كارزار نزد من، محبوب تر است از اين كه گم راهان را بكشم.» [160] امام، مخوف ترين فتنه ها را فتنه ى بنى اميّه دانست و آن را فتنه ى كور و تاريك توصيف كرد. [161] 
سرّ اين سخن، اين بود كه معاويه به گونه اى خود را بر شاميان معرّفى كرد كه گويا تنها انديشمند اسلامى اوست. به همين دليل، وقتى نماز جمعه را روز چهارشنبه مى خواند، كسى بر او اعتراض نمى كند. [162] امام(ع) با قاطعيّت در مقابل معاويه ايستاد و ضمن بيان شخصيّت ننگ بار معاويه، [163] تصريح كرد كه اسلام، در گذشته بين ما و شما فاصله انداخت. ما به رسالت محمّد(ص) ايمان آورديم و شما كافر شديد و شمشيرى كه با آن جدّ و دايى و برادرت را در يك جا (جنگ بدر) به خاك انداختم، اكنون نزد من است.» [164] معاويه، خواهان ابقاى خود بر حكومت شام بود، ولى امام(ع) با قاطعيّت تمام اين انتصاب را مشروع نمى دانست. علاوه بر اين كه از نظر سياسى آن را غير استراتژيك قلمداد مى كرد؛ زيرا علي(ع) با ابقاى معاويه بر حكومت شام به معاويه مشروعيّت مى بخشيد. آن گاه با قدرت قوى ترى در مقابل حضرت مى ايستاد. به هر حال، امام، فرمان دارى معاويه بر شام را نپذيرفت و فرمود: «و امّا اين كه فرمان دارى شام را از من خواستي، من كسى نيستم كه آن چه را كه ديروز تو را از آن بازداشتم، امروز به تو ببخشم.» [165] «چيزى را از من خواستى كه شايسته ى آن نيستى و از سرچشمه ى آن به دوري.» [166] 
6. قضيّه ى خوارج، نمونه ى ديگرى از قاطعيّت امام(ع) را نشان مى دهد. البتّه حضرت با توجّه به جهل و خشكه مقدّسى اهل نهروان، با آن ها با مدارا برخورد كرد. آگاهى و آموزش را بر جنگ با آن ها مقدّم داشت؛ مسئله ى حكميّت را براى آن ها توضيح داد و خطاى آن ها بر تفسير آيه ى (لا حُكم الاّ لله) را آشكار ساخت و ضرورت وجود حاكم و والى بر هر جامعه، اعم از حاكم نيكوكار و بدكار، را تبيين نمود. [167] 
سرانجام، خوارج تصميم گرفتند از كوفه بيرون روند و مشكل ديگرى بر جامعه ي اسلامى بيفزايند و دل علي(ع) را به درد ديگرى مبتلا سازند. انتقادهاى سياسى به حزب و مسلك سياسى و اعتقادى بدل شده و برخى از اصحاب و دوست داران امام(ع) را به قتل رساندند. امام(ع) مهلت را روا ندانسته، على رغم اين كه از مأمور خود، ابن عباس، شنيد كه پيشانى خوارج از كثرت سجده، پينه بسته و دستشان مانند پاى شتر خشن و سفت شده و جامه اى فرسوده بر تن كرده و اراده اى مصمّم دارند، [168] به سمت آنان رفت و با استدلال، مكر و نيرنگ اهل شام، به ويژه بر نيزه قرار دادن قرآن ها را آشكار ساخت و انحراف آن ها را بيان كرد. [169] هشت هزار تن از خوارج با سخنان امام از تصميم خود برگشتند. امام با قاطعيّت تمام، با چهار هزار تن ديگر جنگيد و همه ى آن ها را جز اندكى به قتل رساند. 
7. عبدالله بن زمعة كه از اصحاب وفادار امام علي(ع) بود، روزى نزد حضرتش آمد و چيزى كه حق او نبود از حضرت طلبيد، امام فرمود: «اين مال نه از آنِ من است و نه از آنِ تو؛ بلكه غنيمت مسلمانان و اندوخته ى شمشيرهاى ايشان است. اگر با آنان در كارزارشان شريك بوده اي، تو را هم مانند آنان نصيب و بهره مى باشد و اگر نه، چيده دست هاى آنان براى دهن هاى ديگران نمى باشد.» [170] امام(ع) همين پاسخ را به اُسامة بن زيد بن حارثه، صحابى محبوب پيامبر، داد. وقتى كه به علي(ع) پيغام داد كه عطاى مرا به 