ن بفرست. امام پاسخ داد: «اين مال از آن كسى است كه بر آن جهاد كرده باشد؛ ليكن مرا در مدينه مالى موجود است؛ هر چه مى خواهى از مال خودم براى خود بردار و بگير.» [171] 
8. امام(ع) به زياد بن ابيه، والى بصره نوشت: «به خدا سوگند، سوگندى از روى صداقت، كه اگر به من گزارش رسد تو  در بيت المال مسلمانان به كم يا زياد خيانت كرده اى و بر خلاف دستور، صرف نموده اي، بر تو سخت خواهم گرفت؛ چنان سخت گرفتنى كه تو را كم مايه و گران پشت و ذليل و خوار گرداند». [172] 
9. عقيل، برادر علي(ع) كه ده سال از او بزرگ تر بود و ضعف پيري، نابينايش ساخته بود، نزد حضرت آمد و از فقر ناليد و يك من گندم بيش از سهم خود از امام خواست و بر خواسته اش اصرار ورزيد. امام با اين كه از وضع رقّت بار برادرش آگاه بود، به دليل مسئوليتش در برابر بيت المال مسلمين و احكام الهي، خواسته ى او را اجابت نكرد و با كلامى جان سوز فرمود: «به خدا، عقيل را در فقرى جان كاه ديدم كه يك من گندم از بيت المال شما مردم درخواست نمود و پسرهاى او را ديدم كه از شدّت فقر، موهاى غبارآلود و رنگ هاى تيره داشتند؛ گويى كه رخسارشان با نيل سياه شده بود. عقيل در خواسته اش اصرار مى كرد و سخن را تكرار مى نمود و من به سخنش گوش فرا مى دادم. او مى پنداشت كه دينم را به او فروخته، از روش خويش دست برداشته، دنبال او مى روم. پس تكّه آهنى را براى او گداخته كردم، نزديك بدنش بردم تا عبرت گيرد؛ از درد آن مانند بيمارى بناليد كه نزديك بود از اثر آن بسوزد. به او گفتم: اي عقيل، مادران در سوگ تو بگريند، آيا از پاره ى آهنى كه آدمى آن را به بازى گداخته، ناله مى كنى و مرا به سوى آتشى كه خداوند آن را به خشم خود افروخته مى كشاني؟! آيا تو از اين رنج، ناله مى كنى و من از آتش دوزخ ننالم؟! 
10. امام از حضور عثمان بن حنيف فرمان دار بصره، در مهمانى فارغ از تهيدستان، مطّلع شد و با نامه ى ذيل او را مؤاخذه كرد: «اى پسر حُنيف، به من گزارش شده كه يكى از جوانان اهل بصره، تو را به مهمانى دعوت كرده و تو شتابان به آن مجلس رفتي. خورش هاى رنگارنگ برايت خواسته و كاسه هاى بزرگ غذا به سويت آورده مى شد و نمى پنداشتم كه تو به مهمانى مردمى رو آوردى كه نيازمندانشان را از درِ خانه برانند و توان گرشان را به خود بخوانند? بدان كه پيشواى شما از دنياى خود به دو جامه ى كهنه و از خوراكش به دو قرص نان در روز اكتفا كرده است و البتّه شما بر چنين رفتارى توانا نيستيد؛ ولى مرا به پرهيزكارى و كوشش و پاك دامنى و درست كاري يارى دهيد. به خدا سوگند، از دنياى شما، طلايى نيندوخته و از غنايم آن، مال فراوانى ذخيره نكرده و با كهنه جامه اى كه در بردارم، جامه ى كهنه ى ديگرى تدارك ننمودم. شايد در حجاز يا يمامه كسى باشد كه به قرص نانى دست رسى نداشته باشد و سير شدن را به ياد ندارد و دور باد كه من با شكم سير بخوابم و در پيرامونم شكم هاي گرسنه و جگرهاى تشنه و تفتيده سر بر بالين مى گذارند. [173] 
11. ام هاني، خواهر حضرت كه مى پنداشت امام به وى بيش از ديگران عنايت دارد، نزد حضرت شتافت. اميرمؤمنان بيست درهم از بيت المال به او داد. ام هانى از كنيز غير عربش پرسيد: چه قدر دريافت داشتي؟ كنيز پاسخ داد: بيست درهم. ام هانى از برخورد علي(ع) خشم گين شد و بيرون رفت. حضرت به او فرمود: برو، خدايت بيامرزد. ما در كتاب خدا  فرزندان اسماعيل را از فرزندان اسحاق برتر نيافتيم. [174] 
12. عبدالله بن جعفر بن ابى طالب، همسر حضرت زينب و پدر پنج شهيد كه سه تن آن ها در كربلا و دو فرزند ديگرش در واقعه ى حرّه در مدينه به شهادت رسيدند، به سبب تنگ دستى به اميرمؤمنان رو آورد و گفت: اى امير مؤمنان، اگر صلاح مى دانيد، دستور دهيد مقدارى از بيت المال به من كمك شود. به خدا سوگند، جز فروش چهارپايى كه مرا بدين سو ى و آن سو ى مى برد، راهى براى تأمين مخارج زندگى ندارم. حضرت فرمود: نه، به خدا سوگند، چيزى ندارم كه به تو دهم؛ مگر آن كه دستور دهى عمويت به دزدي دست گشايد و ره آوردش را در اختيارت قرار دهد. [175] 
13. ام عثمان، روزى نزد همسرش، امام علي(ع) شتافت. مقدارى گل ميخك در برابر امام بود. ام عثمان گفت: شاخه اى از اين گل به دخترم هديه كن تا گردن بندي سازد. حضرت يك درهم به او داد و فرمود: اين كه مى بينى سهم همه ى مسلمانان است. صبر كن وقتى سهم مان را دريافت داشتيم، به دخترت هبه كنيم. [176] 
14. على بن رافع، خزانه دار بيت المال، مى گويد: يكى از دختران علي(ع) گردن بند مرواريدى از من به عاريه گرفت تا در ايام عيد قربان استفاده كند و پس از سه روز باز برگرداند. علي(ع) آن مرواريد را بر گردن دخترش ديد و به من فرمود: به مسلمانان خيانت مى كني؟ ماجرا را به حضرت باز گفتم و توضيح دادم كه در صورت تلف شدن، خود، جبران خسارت را تضمين كرده ام. حضرت فرمود:  همين امروز آن را بازگردان و بكوش ديگر به چنين كردارى دست نيازى كه با بازخواست و كيفر شديد روبه رو خواهى شد. سپس فرمود: اگر دخترم اين گردن بند را از راهى جز عاريه ى تضمين شده گرفته بود، نخستين زن هاشمى بود كه دستش به خاطر سرقت از بيت المال بريده مى شد. [177] 
علي(ع) و مبارزه با بدعت ها 
پس از وفات پيامبر(ص) بدعت ها و آموزه هاى ناسازگار با كتاب و سنّت، به صورت گسترده ظهور كرد. رسول خدا(ص) قبل از وفات چنين حادثه اى را پيش بينى كرده بود؛ بر اين اساس وقتى از او سؤال شد كه جانشينان شما چه كسانى اند؟ فرمود: كساني كه سنّت مرا زنده نگه دارند. [178] به علي(ع) فرمود: تو براى حفظ سنّت من خواهى جنگيد. [179] 
اولين بدعت كه اساس همه ى بدعت هاى بعدى بود، مخالفت با جانشينى و خلافت اميرمؤمنان است. گروهى در سقيفه جمع شدند و خليفه اى برگزيدند و خليفه ى اول نيز وقت فرا رسيدن اجل، خلافت را به عقد ديگرى درآورد و اين دو، خلافت را چون شتر مادّه پنداشته و هر يك به پستان او چسبيده و سخت آن را دوشيدند و نوشيدند. خليفه ي دوم نيز چون زندگانى اش به سرآمد، گروهى را نامزد كرد؛ گرچه علي(ع) نيز داخل جمع بود امّا ساير اعضا به گونه اى انتخاب شدند تا خليفه ى سوّم گزينش شود و علي(ع) باز به حاشيه بنشيند و اين سومين، با روى كار آمدنش، به خوردن بيت المال و نشاندن خويشاوندان بر مناصب اجرايى و حكومتى همت گماشت. [180] 
منع كتابت حديث و جمع آورى احاديث نبي(ص) و سوزانيدن آن ها، بدعت ديگري است كه عمر انجام داد. وى دستور داد: احاديث، جمع آورى و سوزانده شود. آن گاه به شهرهاى مسلمانان نامه نوشت كه هر كس نوشته اى دارد، از بين ببرد. البته ابوبكر، قبل از عمر، پانصد حديث را از بين برد. [181] عمر، به دنبال اين پى آمد اسف بار، نقل احاديث پيامبر(ص) را منع كرد. اين روى كرد در اواخر عمر شريف نبى اكرم(ص) در رفتار عمر هويدا بود. او در برابر دستور پيامبر(ص) كه فرمود: «من مى خواهم چيزى بنويسم تا پس از من گم راه نشويد» ايستاد و صريحاً گفت: «حسبنا كتاب الله»؛ [182]كتاب خدا كافى است و نيازى به سنّت نداريم. 
سوّمين بدعت خلفاى سه گانه پس از رسول الله(ص) كه زاييده ى بدعت پيشين است، ا