ى كرديم، نزدمان مى آمد. با اين حال، به خدا سوگند، با اين نزديكى اش به ما و قربى كه به ما داشت، به علّت هيبتش، با او سخن نمى گفتيم و به خاطر عظمتى كه نزد ما داشت، با او ابتدا به سخن در نمى آمديم. اگر لبخندى مى زد دندان هايش همانند مرواريد به رشته كشيده بود. افراد توانا نمى توانستند باطل او را طمع كنند و انسان هاى ضعيف از عدل او مأيوس نمى شدند.» [35] 
9. روش تعليم و آموزش: سراسر نهج البلاغه حاكى از تعليم و آموزش علي(ع) به اصحابش است. حقوق آن ها و مسائل اعتقادى و اخلاقى و احكام را به آن ها آموزش مي داده و دشمن و دوست را براى آن ها معرّفى مى كرد. 
10. از بين بردن فتنه ها و زمينه هاى آن ها: يكى از روش هاى حكومتى علوي، فتنه شناسى و نابود كردن فتنه ها و بسترهاى آن ها بود. فتنه آن جايى تحقق مى يابد كه حق و باطل آميخته گردند. منشأ فتنه كه هوس هاى فتنه گران و بدعت هاى دينى بود، مورد مخالفت شديد آن حضرت قرار مى گرفت. امام مى فرمايد: «وقتى كه فتنه ها روى مي آورند، شبهه ايجاد مى كنند و زمانى كه روى مى گردانند، آگاهى مى دهند، فتنه هم چون بادها دور مى زند و به برخى از شهرها برخورد مى كند و از كنار برخى مى گذرد.» [36] «از آن رو شبهه را شبهه مى نامند كه شباهت به حق دارد: دوستان خدا، روشنى شان در اين شبهه ها يقين است و راه نمايشان، مسير هدايت؛ ولى دشمنان خدا، گم راهى شان آن ها را به شبهه ها فرا مي خواند و راه نمايشان كورى آن هاست.» [37] 
آيا واقعاً خواص، در انحطاط يا تكامل جامعه مؤثرند و نقش اصلى را بازى مى كنند؟ واژه ى خواص، كاربردهاى مختلفى دارد. به معناى فاميل و اهل و عيال و بستگان به كار رفته و به معناى اولياى الهى و دوستان پيامبر نيز استعمال شده است. در يك جمله، [38] مراد از خواص، افراد و گروه هاى تأثيرگذار بر جامعه اند. [39] با اين تعريف كلّي، مى توان تحصيل كردگان، مديران، نخبگان و استادان، مرتبطان با حكومت و حاكم و سرمايه گذاران و... را در دايره ى خواص وارد نمود. خواصى كه آگاه به حق و طرف دار آن هستند، در آبادانى و تكامل و بالندگى جامعه، نقش مهمّى ايفا مى كنند و آنانى كه گرفتار جهل و سادگى و يا نيرنگ هستند و پيرو باطل اند، در انحراف و انحطاط جامعه مؤثرند. اين ها مى توانند تهديدى عليه عدالت اجتماعى باشند. [40] به همين دليل، امام(ع) به مالك توصيه مى كند كه به منافع عامه مردم توجّه كن و رضايت اكثر را مدنظر بگير، گرچه رضايت خواص از بين برود و او را به خصلت هاى زشت اطرافيان مانند خودكامگي، چپاول گري، نامردى در روابط اقتصادى با ديگران آگاه مى سازد. [41] 
درباره ى جريان هاى سياسى مخالف حضرت علي(ع) توضيح دهيد. [42] با نگرش جريان شناسانه مى توان مخالفان حضرت علي(ع) را به چند گروه تقسيم كرد: 
1. ثروت اندوزان: گروهى از مخالفان امام(ع)، زراندوزان و مال پرستان بودند. كسانى كه فكر غارت گرى بيت المال و پر كردن جيب خود را در سر مى پروراندند. آنان در عصر دولت عثمان از امتيازهاى ويژه اى برخوردار بودند ولى در حكومت علوي، از همه ى آن ها محروم شدند و به همين جهت، در مقابل امام 
u ايستادند. روزى شخصى از عبدالرحمن سلمى يكى از اين طايفه ي زراندوزان، سؤالى كرد و او را به خدا قسم داد كه صادقانه پاسخ دهد. پرسيد: تو را به خدا، غير از اين است كه دشمنى تو با امام علي(ع) از روزى آغاز شد كه او بيت المال كوفه را تقسيم كرد و به تو و خانواده ات امتياز ويژه نداد. و عبدالرحمن پاسخ مثبت داد. [43] 
يزيد بن خجيّه از طرف امام، به حكومت رى منصوب شد و پس از درگيرى با خوارج و شكست آن ها، تمام اموال خوارج را شخصاً تصاحب كرد. امام او را دستگير كرد و شخصي را مأمور نگه دارى او تا رسيدن به مركز نمود. يزيد از خواب آن شخص سوء استفاده كرد و به طرف معاويه فرار كرد و عليه امام، قصيده اى سرود و از دشمنان سرسخت حضرت شد. [44] عمروعاص نيز در گذشته از امكانات ويژه اى برخوردار بود و امام او را محروم ساخت و دشمن امام گرديد. 
2. قدرت طلبان: مخالفت طلحه، زبير، عبدالله بن زبير و محمّد بن طلحه با امام علي(ع) ريشه در قدرت طلبى هاى آن ها داشت. به گونه اى كه حتّى تحمّل يك ديگر را نداشتند. طلحه و زبير بر سر نماز جماعت، نزاع مى كردند و هر كدام، خود را شايسته ى امام جماعت بودن مى دانستند. 
3. منافقان: سومين جريان سياسى مخالف، جريان نفاق است؛ جريانى كه اسلام را پذيرا نبود ولى اين مطلب را اظهار نمى كرد. اشعث بن قيس، عمروبن عاص، مغيرة بن شعبه، نمونه هايى از طرف داران اين جريان اند. [45] سرچشمه ى اين جريان نفاق، معاويه است كه به تعبير ابن ابى الحديد، او هميشه ملحد بوده و هرگز در كفر و الحاد شك نداشته است. [46] مغيرة 
بن شعبه در انحراف حكومت و تثبيت بنى اميّه نقش زيادى داشت و از دوستان صميمي معاويه بود. پسر او نقل مى كند: هرگاه با پدرم به ديدار معاويه مى رفتيم، او از هوش و ذكاوت و تدبير معاويه سخن مى گفت، تا اين كه شبى به خانه آمد و ديدم بسيار غم گين است و از خوردن شام امتناع كرد. ساعتى انتظار كشيدم، غم پدرم فرو ننشست. تصور كرديم از دست ما عصبانى است. از او سؤال كرديم، پدرم گفت: پسرم من از نزد كافرترين و پست ترين انسان مى آيم. گفتم: آن كيست؟ گفت: معاويه. گفتم: تو كه هميشه از او تعريف مى كردى پس چه شده است؟ گفت: امشب من و او جلسه اى خصوصى داشتيم؛ به او پيشنهاد كردم: اى اميرالمؤمنين، عمرى از تو گذشته و پير شده اي، اگر عدالت پيشه كنى و نسبت به اقوام خود، بنى هاشم، صله ى رحم به جا آورى و به آنان توجّه كني، بهتر است و اين كار تو در تاريخ خواهد ماند و ثوابش در آخرت براى تو، و در دنيا مردم از تو به نيكى ياد مى كنند؛ از طرفى بنى هاشم نيز توان مقابله با تو را ندارند. معاويه گفت: هرگز، هرگز، كدام نام نيك خواهد ماند؟ ابوبكر به قدرت رسيد و به عدالت رفتار كرد و با مرگش نام او نيز خاموش شد. عمر به قدرت رسيد و با آن همه تلاش همين كه مُرد، نامش فراموش شد؛ ولى نام يتيم بنى هاشم را روزى پنج بار با صداى بلند فرياد مى كنند «اشهد انّ محمّداً رسول الله»؛ اى بى پدر كدام عمل و كدام نام بعد از نام يتيم بنى هاشم خواهد ماند. نه؛ به خدا قسم، تا نام اين مرد را دفن نكنم به طورى كه هرگز نامش را نبرند، امكان ندارد آرام گيرم. [47] 
4. حسودان: گروهى از مخالفان علي(ع) نه طالب قدرت و زراندوزى بودند و نه در حلقه ى منافقان (البتّه درجه ى اعلاى از نفاق) جاى داشتند، ولى به فضايل و موقعيت امام علي(ع) و علاقه و عشق طرف داران او حسادت مى بردند. عايشه نمونه ي بارز اين جريان است. او از وقتى كه همسر پيامبر(ص) شد، به جهت محبّت فراوان پيامبر به على و زهرا و فرزندانش، به آنان رشك مى برد و به اين حسادت نيز، در قضيه ى جنگ جمل اعتراف كرد. [48] 
5. دگرانديشان: گروهى كه به يك سلسله اصول اعتقادى معتقد بودند، ولى شهامت اعلام انحراف فكرى خود را نداشتند، در عصر حكومت علي(ع) عقايد دگرانديشان بروز كرد. سمر
ة بن جندب و گروهى از خوارج در اين طبقه جاى دارند، ابن ابى الحديد نقل 