يمه ذو الشهادتين:

ابو عمارة خزيمة بن ثابت بن عمارة بن الفاكة بن ثعلبة بن ساعدة بن عامر بن عباد بن عامر بن خطمة الاوسى الخطمى ذو الشهادتين. (17) وى در صفين به شهادت رسيد. او را ذو الشهادتين بدان گفته‏اند كه پيامبر شهادت او را دو شهادت شمرده بود. ابن ابى ليلى گويد: در صفين بودم، مردى را ديدم با ريش سفيد و عمامه بر سر و لثام بر چهره. فقط انتهاى ريش او ديده مى‏شد. سخت مى‏جنگيد. گفتم اى شيخ با مسلمانان مى‏جنگى لثام از چهره برداشت و گفت: بلى، من خزيمه‏ام. از پيامبر خدا شنيدم كه فرمود: «با همه كسانى كه با على مى‏جنگند بجنگ».

17- ذعلب اليمانى:

ذعلب يمانى، (18) از اصحاب على (عليه السلام) شيوا و رسا سخن مى‏گفت. هم اوست كه به على (عليه السلام) گفت: آيا پروردگارت را ديده‏اى و على فرمود: «واى بر تو اى ذعلب من آن نيم كه خدايى را كه نديده‏ام پرستش كنم» و ذعلب گفت: «چگونه او را ديده‏اى على فرمود: «چشمان به ديدن جسمانى ببيندش ولى دلها به حقيقت ايمان او را توانند ديد».

18- زبير:

ابو عبد اللّه الزبير بن العوام بن خويلد بن اسد بن عبد العزّى بن قصى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤى القرشى الاسدى. (19) وى به سال (36 هجرى) در سن شصت و هفت سالگى كشته شد. در جنگهاى بدر و احد شركت داشت و در جنگ يرموك فرماندهى دسته‏اى از سواران را بر عهده داشت. وى در جنگ «جابيه» حضور داشت. عمر بن خطاب پس از خود او را از نامزدان خلافت اعلام كرد. زبير ثروتمند و بازرگان بود. پس از مرگ، از او املاكى بر جاى ماند كه به چهل ميليون درهم فروخته شد. در كتاب «تاريخ الخميس» (1 172) آمده است كه او را هزار بنده بود.

زبير همان كسى است كه عايشه را به خروج در برابر على (عليه السلام) تحريك كرد و جنگ جمل را سبب گشت كه در آن خونهاى پاكى به زمين ريخته شده بود. ابن الصباغ مالكى (ص 86) مى‏نويسد: شماره كشتگان جنگ جمل از ياران عايشه كه سى هزار تن بودند، به شانزده هزار و هفتصد و نود تن رسيد. از ياران على كه بيست هزار تن بودند هزار و هفتاد تن كشته شدند.

19- زياد بن ابيه:

او زياد بن سميه است. (20) سميه نام مادر اوست. پاره‏اى گفته‏اند كه او فرزند ابو سفيان صخر ابن حرب بن اميه است. ولى ابو سفيان او را به فرزندى پذيرفت. قبلا به او «زياد بن عبيد ثقفى» مى‏گفته‏اند. مادرش سميه كنيزه حارث بن كلده بود. زياد به سال (53 هجرى) درگذشت. وى زمان پيامبر را درك كرد ولى او را نديد. در زمان ابو بكر اسلام آورد او نخست دبير مغيرة بن شعبه و سپس دبير ابو موسى اشعرى در ايامى بود كه ابو موسى امارت بصره را بر عهده داشته است.

آن گاه امام او را به امارت فارس منصوب كرد، و چون على (عليه السلام) به شهادت رسيد زياد از فرمان معاويه سر باز زد و در قلاع فارس موضع گرفت. معاويه پس از آنكه از برادرى خود با زياد آگاه شد به زياد نامه نوشت و او را نيز از اين امر آگاه ساخت و در سال (44 هجرى) او را به نسب خود ملحق نمود. زياد بازوى نيرومند معاويه بود. معاويه او را والى بصره و كوفه و ساير نقاط عراق كرد و در همين سمت به سر برد تا سرانجام مرد.

20- سعد بن ابى وقاص:

ابو اسحاق بن سعد بن ابى وقاص مالك بن اهيب بن عبد مناف القرشى الزهرى، متوفى به سال (55 هجرى) صحابى و اميرى كه عراق را گشود. (21) از كسانى كه از سوى عمر نامزد خلافت شد. در جنگ بدر شركت داشت و قادسيه را گشود و در سرزمين كوفه اقامت كرد و آنرا بين قبايل عرب تقسيم كرد و در آن خانه‏اى ساخت. و از آن پس خانه‏هاى بسيار در آنجا ساخته شد و تا پايان عهد عمر والى كوفه بود. عثمان نيز او را ابقاء در آن مقام كرد، ولى پس از چندى بر كنارش كرد.

آن گاه به مدينه بازگشت و اندكى در آنجا بماند و كور شد. 271 حديث از او در كتابها نقل شده است. ابياتى از شعر او در تذكره‏ها ثبت است. در «عقد الفريد» بخشى از نامه‏اى كه سعد به معاويه نوشت چنين نقل شده است: «اما بعد، عمر كسى را كه قرشى و شايسته خلافت نباشد، وارد شورى نكرده است.

هيچيك از ما بر ديگرى، مگر با راى اكثريت تقدم ندارد، جز على كه امتيازات، در او هست ولى امتيازات او در ما نيست. و اين چيزى است كه آغاز و انجام آن را دوست نداشته‏ايم. اما طلحه و زبير اگر در خانه‏هاى خود بمانند بر ايشان بهتر است. خدا ام المؤمنين را با كارى كه كرده است ببخشايد.» در پاره‏اى منابع ديگر چون «الامامه و السياسته» (1 76) و «جمهرة رسائل العرب» (1 358) و ابن ابى الحديد (1 290) پاسخ معاويه به سعد نيز چنين آمده است. معاويه در پاسخ نامه سعد بن ابى وقاص او را به قيام در راه خونخواهى عثمان دعوت كرد: «سلام بر تو، اما بعد، سزاوارترين مردم در يارى عثمان قرشيان اهل شورى هستند كه حق او را شناختند و او را بر ديگران مقدم داشتند. طلحه و زبير كه شريكان تو در خلافت و شورى و نيز در اسلام مانند تو بوده‏اند به يارى و خونخواهى او برخاسته‏اند و عايشه نيز به آسانى پذيرفته است. پس تو هم از آنچه اينان از آن خشنودند خشنود باش و از آنچه اينان پذيرفته‏اند سرباز مزن، مى‏خواهيم خلافت در ميان مسلمانان به شورى تعيين گردد، والسلام»

پاسخ سعد به معاويه: «اما بعد، عمر جز كسانى را كه شايسته خلافت باشند وارد شورى نكرده است پس در مسئله خلافت هيچيك از ما را بر ديگرى برترى نباشد مگر به آراى اكثريت. ولى در على امتيازى هست كه در ما نيست و هر گاه على خلافت را نخواهد و خانه نشين گردد اعراب هر چند در دور دستهاى يمن به دنبال او خواهند رفت. و اين چيزى است كه آنرا از آغاز تا پايان خوش نمى‏داشته‏ايم. اما طلحه و زبير اگر از خانه‏هاى خود بيرون نيايند بر ايشان بهتر است. خداوند ام المؤمنين را با كارى كه كرده است ببخشايد، و السلام» همين پاسخ به روايت الامامة و السياسة چنين است: «سعد به معاويه نوشت: اما بعد، اعضاى شورى در مسئله خلافت هيچكدامشان را بر ديگرى رجحان نباشد، جز على كه داراى سابقه است و امتيازى كه در اوست، در ما نيست. او در خوبهاى ما با ما شريك است ولى ما در خوبيهاى او شريك نيستيم. او به خاطر علم و ارجش از همه ما نسبت به خلافت سزاوارتر است. ليكن، تقدير خداوند بود كه خلافت را از او گرفت و در جايى كه خواست نهاد. ما دانسته‏ايم كه او نسبت به خلافت از ما شايسته‏تر است. ولى از سخن گفتن و مشاجره كردن گريزى نبوده است. از اين بگذريم. اما كار تو اى معاويه، چيزى است كه از آغاز تا انجام با آن موافق نبوده‏ايم. اما طلحه و زبير اگر در خانه‏هاى خود بمانند براى‏شان بهتر است. خداى تعالى آنچه را كه از ام المؤمنين سر زده است بر او ببخشايد.»21- سعد بن نمران:

سعيد بن نمران بن نمر الهمدانى الناعطى، (22) متوفى به سال (70 هجرى). رئيس قبيله همدان بود. در جنگ يرموك شركت داشت. ابن عبد البر او را از صحابيان شمرده است. او از ياران حجر بن عدى كندى بود. زياد بن ابيه او را دستگير كرد و براى معاويه فرستاد تا معاويه او را بكشد. ولى حمران بن مالك همدانى از او شفاعت كرد و او را رها ساخت. زيرا او عامل امير المؤمنين (عليه السلام) بر يمن بوده است، او ب