

در باره قاتل عمار اختلاف است. پاره‏اى قاتل او را ابو العاديه مزنى مى‏دانند و پاره‏اى گويند به نيزه جهنى بر خاك افتاد و سپس ديگرى بر او فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد. آن گاه اين دو با هم به خصومت بر خاسته هر كدام ادعا كردند كه قاتل عمارند. وى در آن روز 94 سال به قولى 93 و به قولى 91 سال داشت. على (عليه السلام) هم با جامه تنش او را به خاك سپرد و ديگر غسلش نداد.

43- عمر بن خطاب:

ابو حفص عمر بن خطاب بن نفيل بن عبد العزّى بن رباح بن عبد اللّه بن قرط بن زراح بن عدى بن كعب بن لؤى قرشى عدوى، (45) متوفى به سال (24 هجرى) عمر پس از اسلام آوردن چهل و پنج مرد و يازده زن، اسلام آورد. وى از اشراف بر جسته قريش بود. در جاهليت سفارت قريش بر عهده او بوده است. اگر در ميان قريش جنگ مى‏شد و يا بين قريش و ديگران جنگ روى مى‏داد عمر را سفير مى‏كردند.

و اگر كسى به مفاخره ايشان مى‏آمد و او را قبول مى‏كردند، عمر را براى مفاخره به نزد ايشان مى‏فرستادند. از او در تذكره‏ها داستانها و قهرمانى‏ها و موضع‏گيرى‏هاى قاطعى نقل كرده‏اند.

امام مسلم در صحيح خود رباب تيمم از عبد الرحمن بن ابزى مى‏آورد: «در نزد عمر بوديم مردى پيش او آمده گفت: اى امير المؤمنين يك ماه، دو ماه مى‏گذرد و آب نمى‏يابيم. عمر گفت: اما من نماز نمى‏خوانم تا به آب برسم».

44- عمر مخزومى:

ابو حفص عمر بن ابى سلمة بن عبد الاسد بن هلال بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم به يقظة بن كعب بن لؤى قرشى مخزومى، (46) متوفى در مدينه به سال (83 هجرى). در سال دوم هجرت در حبشه تولد يافت. جنگ خندق بود. با على در جنگ جمل شركت كرد. امام (عليه السلام) او را بر بحرين و فارس گماشت. هنگامى كه او را عزل كرده و نعمان بن عجلان زرقى را جانشين او كرد به او ‌ نوشت: «بارى، نعمان بن زرقى را بر بحرين گمارده‏ام و تو را بدون هيچ نكوهشى بر كنار داشته‏ام. ملامتى بر تو نيست. ولايت را نكو انجام داده‏اى و حق امانت را بجاى آورده‏اى بى هيچ گمان بد و بى هيچ ملامت و اتهام و گناه نزد من آى.

عزم حركت به سوى ستمگران شام دارم. دوست مى‏دارم همراه من باشى زيرا تو از كسانى باشى كه در جهاد با دشمن و بر پاداشتن ستون دين به خواست خدا پشتيبان من است.» پاره‏اى مورخان بر آنند كه عمر مخزومى به سال 37 در صفين شهيد شده است ولى ابن اثير در اسد الغابه (4: 79) در گذشت او را به سال 83 و در دوره عبد الملك بن مروان نوشته است.

45- عمرو بن عاص:

ابو عبد اللّه عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم بن سعيد بن سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لؤى قرشى،(47)  متوفى به سال (43 هجرى). از داهيان پنجگانه عرب بود كه فتنه‏ها از او آغاز مى‏شد و بدو باز مى‏گشته است. تبهكارى‏ها و شيطنت‏هاى او مشهور است و در ميان منابع اسلامى دست به دست گشته است.

شيخ بزرگ و حجت ما علامه امينى در كتاب خود الغدير، زندگى عمرو بن عاص را بررسى كرده است بر مبناى صحيح‏ترين روايات در گذشت او به سال (43 هجرى) اتفاق افتاده است. وى نود و نه سال زيست. يعقوبى (2: 198) گويد: عمرو بن عاص پيش از مرگ به پسرش گفت: «پدرت دوست مى‏داشت در جنگ ذات السلاسل مرده بود. من دست به كارهايى زده‏ام كه نمى‏دانم در باره آن چه پاسخى به خداوند بدهم». آن گاه نگاهى به مال فراوانش افكند و گفت: «اى كاش پشكل شتر مى‏بودند. اى كاش سى سال پيش از اين مرده بودم هنگامى كه دنياى معاويه را درست كردم و دين خود را تباه ساختم، دنياى خود را بر آخرتم ترجيح دادم، در برابر راه رستگارى كور ماندم تا آنكه اجلم فرا رسيده است. مى‏بينم كه معاويه اموال مرا گرفته و بد جانشينى براى من شده است.»

46- قثم بن عباس:

قثم بن عباس بن عبد المطلب بن هاشم قرشى هاشمى، (48) شهيد در سال (...) پسر عموى پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) است. مادرش ام الفضل لبابه هلالى دختر حارث بن حزن است. نخستين زن است كه پس از خديجه در مكه اسلام آورد.

از ميان كسانى كه داخل قبر پيامبر شده بودند، آخرين كسى بود كه از آن خارج شد. پس آخرين كسى است كه با پيامبر ديدار داشته است.

على (عليه السلام) او را بر مكه گماشت وى همچنان در مكه بود كه امام (عليه السلام) شهيد گرديد.

در ايام معاويه همراه سعيد بن عثمان بن عفان به سمرقند رفت و در آنجا به شهادت رسيد.

شبيه پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) بود. از او اشعارى در فرهنگهاى اعلام ثبت است.

47- كميل بن زياد:

كميل بن زياد بن نهيك بن هيصم بن سعد بن مالك بن حارث بن صحبان بن سعد بن مالك بن نخع بن عامر بن علة بن جلد بن مالك بن ادد بن زيد بن يشجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبا. (49) در اواخر ذيحجة سال (82 هجرى) به دست حجاج پس از آنكه مدتى در انتظار مرگ بود كشته شد. مردى شريف و با شهامت، مطاع، موثق، عابد و از ويژگان امام على (عليه السلام) و پسرش امام حسن (عليه السلام) بود. امام از قتلش بدو خبر داده بود. وى در جنگ صفين شركت داشت و على (عليه السلام) او را بر «هيت» گماشت. حجاج او را مانند ساير شيعيان على (عليه السلام) بر سر مذهب كشته بود. وى در فرمانروايى ضعيف بود. سپاهيان معاويه به اطراف عراق شبيخون مى‏زدند و او آنها را دفع نمى‏كرد و در برابر، مى‏كوشيد تا ضعف خود را با حمله كردن به اطراف قلمرو معاويه مانند «قرقيساء و ساير قراء كنار فرات جبران كند. امام (عليه السلام) اين روش را از او نكوهش كرد و در اين‏ باره فرمود: «اين عجز آشكار است كه كارگزار، قلمرو خود را فرو گذارد و دست به كارهايى زند كه وظيفه، او نيست» (50).

از او اخبار و حكايات زيادى بر جاى مانده است. دعاى معروف «كميل» به نام او است كه امام (عليه السلام) بدو آموخته بود. اين داستان مربوط به اوست كه: شبى از شبها، امام از مسجد كوفه به خانه مى‏رفت. كميل نيز با او بود. در راه از كنار خانه‏اى مى‏گذشتند كه در آن مردى با صداى حزين قرآن مى‏خواند. آيه‏اى كه مى‏خواند اين بود أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ...(51) (آيا كسى كه در لحظات شب در حال سجود و قيام به نيايش مشغول است و از آخرت مى‏ترسد و به رحمت پروردگارش اميدوار است...) كميل را خوش آمد و به حال آن مرد رشك برد بى آنكه چيزى بر زبان آورد. آن گاه على (عليه السلام) رو به كميل كرد و گفت: «آواى اين مرد تو را نفريبد. او از دوزخيان است. در آينده به تو خبر خواهم داد.» كميل در شگفت ماند كه چگونه امام از آنچه در درونش مى‏گذشته آگاه شده است و آنگهى، او را با چنين حال نيكى اهل آتش مى‏داند. زمانى دراز گذشت تا آنكه خوارج كارشان بدانجا كشيد كه ديده‏ايم و امام (عليه السلام) با آنها كه بسيارى‏شان قرآن را چنانكه فرود آمده بود از بر داشتند، جنگيد. در آن روز كميل در برابر امام (عليه السلام) ايستاده بود. از شمشيرش خون مى‏چكيد و سرهاى آن كافران بر زمين ريخته بود. امام نوك شمشيرش را بر يكى از آن سرها نهاد و فرمود: اى كميل امن هو قانت آناء الليل... يعنى اين همان شخصى است كه در آن شب اين آيه را مى‏خوانده و تو از