 حال او رشك مى‏برده‏اى. كميل به پاى امام افتاد و بر آن بوسه زد و استغفار كرد.

48- مالك اشتر:

مالك بن حارث بن عبد يغوث نخعى معروف به اشتر،(52)  در سال (37 يا 38 هجرى) مسموم گرديد و به شهادت رسيد، از اميران و از دليران بزرگ و رئيس قومش بود. وى جاهليت را درك كرد. در كوفه ساكن شد و از پشت او نسلى در كوفه زيستند. در جنگ يرموك حاضر بود، هم در اين جنگ بود كه چشم خود را از دست داد. در همه جا با على (عليه السلام) بود. و در جنگ جمل، محمد بن طلحه را كشت و همه تذكره نويسان او را ستوده‏اند او را اشعارى است كه در مراجع ثبت است. امام او را به ولايت مصر فرستاد و نامه‏اى همراه او كرد كه: بسم الله الرحمن الرحيم «از بنده خدا على فرمانرواى مؤمنان به كسانى كه براى خدا به خشم آمده‏اند. هنگامى كه ديده‏اند از فرمان خداوند هم در زمينش سر مى‏پيچند و اين كه ستم همه را از بد و نيك فرا گرفته از هيچ بدى دست بر نمى‏دارند و هيچ خيرى نيست كه بدو دل نبندد... درود بر شما. خدا را كه خدايى جز او نيست مى‏ستايم. بارى، من بنده‏اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستاده‏ام كه در ايام ترس چشم بر هم نمى‏نهد و از بيم مصائب، از دشمن نمى‏هراسد و بر تبهكاران از آتش سخت‏تر است. او مالك بن حارث از تبار مذحج است، به او گوش فرا دهيد و از فرمانش اطاعت كنيد، چه او شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است. قوى ضربت و تيز دم است. اگر گسيلتان دارد بكوچيد و اگر فرمان به ماندن دهد بمانيد، چرا كه اگر اقدام كند يا از اقدام دست بدارد به امر من است. من شما را بداشتن او بر خود مقدم داشته‏ام. چه، از خلوص او به شما و سرسختى او در برابر دشمن شما آگاهم. خداوند شما را در سايه تقوى حفظ كند و در ايمان و يقين پايدار بدارد، و السلام».

همين كه معاويه از خبر عزيمت مالك به مصر آگاه شد بر او دشوار آمد مردى از اهل خراج را به سوى او فرستاد و مرد بدو نيرنگ زد و مسموش كرد و كشت. معاويه چون از مرگ او آگاه شد و خطاب به مردم گفت: «اما بعد، على را دو دست بود يكى در صفين بريده شد و آن عمار بن ياسر بود و ديگرى امروز كه مالك اشتر است».

49- محمد بن ابى بكر:

محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن عثمان. (53) مادرش اسماء بنت عميس خثعمى است. در حجة الوداع در ذى الخليفه هنگامى كه مادرش به حج رفته بود او را بزاد. عايشه به او ابو القاسم مى‏گفت. پس از مرگ ابو بكر، على (عليه السلام) با مادرش ازدواج كرد. محمد در جنگ جمل همراه على‏ بود و در صفين نيز حضور داشت. محمد بن ابو بكر از جمله كسانى بود كه در محاصره عثمان شركت داشت و براى كشتنش داخل خانه او شد. امام على (عليه السلام) در باره او فرمايد: «محمد پسر من از پشت ابو بكر است». پس از كشته شدن مالك اشتر، امام او را به مصر فرستاد. بر معاويه گران آمد و عمرو بن عاص را به جنگ او فرستاد. عمرو بن عاص به سوى او حركت كرد و پس از جنگى كه در ميانشان در گرفت محمد بن حنفيه شكست خورد و در خرابه‏اى پنهان شد. او را از آنجا بيرون آوردند، كشتند و در شكم الاغ مرده‏اى نهاده سوزانيدند پاره‏اى گفته‏اند كه سر از تنش جدا كرده به نزد معاويه بن ابى سفيان در دمشق بردند و در شهر گردانيدند و او نخستين كسى است در اسلام كه سرش را چنين بگردانيدند. عايشه چون از خبر قتل برادرش آگاه شد بسيار غمگين شد و فرزندان و خانواده‏اش را به نزد خود آورد و تربيت ايشان را بر عهده گرفت.

به روايت طبرى (6: 58- 61) و ابن اثير (3: 154) و ابن كثير (7: 313) عايشه سخت بى تابى كرد چنانكه پس از نماز به معاويه و عمر لعنت مى‏فرستاد.

50- محمد بن حنفيه:

ابو القاسم محمد بن الامام على بن ابى طالب كه به ابن حنفيه معروف است. (54) وى به سال (81 هجرى) در گذشت. از دانشمندان زاهدان و عابدان و شجاعان روزگار و پس از امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) برترين فرزندان على (عليه السلام) بود. «حنفيه» لقب مادر اوست. مادرش «خوله» دختر جعفر بن قيس بن سلمة بن عبد اللّه بن ثعلبة بن يربوع بن ثعلبة بن دول بن حنفيه بن لجيم و از اسيران اهل ردّه بود. او را به فروش گذاشته بودند و على (عليه السلام) او را به زنى گرفت و پسرش محمد بنام او معروف و بدو منسوب شد. در جنگهاى امام (عليه السلام) همراه او بود در صفين نيز شركت داشت و پس از شهادت على (عليه السلام) از كوفه به مدينه باز گشت و در آنجا ماند تا سرانجام در سال 80- 81 در شصت و پنج سالگى در گذشت.51- مروان بن حكم:

ابو عبد الملك مروان بن حكم بن ابى العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف قرشى اموى. پسر عموى عثمان بن عفان بود در عصر پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) به سال دوم هجرت كه هم زمان با جنگ احد و به روايتى جنگ خندق تولد يافت و تولد او در مكه يا طائف اتفاق افتاد. از كودكى در طايف بود زيرا پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) پدرش «حكم» را به علّت فساد و كفرش به طايف تبعيد كرده بود. گويند كه او در خانه پيامبر سر مى‏كشيد و به اسرار پيامبر گوش مى‏داد. گويند پيامبر يك بار كه حكم به خانه سر كشيده بود مى‏خواست كورش كند و گويند كه او راه رفتن و پاره‏اى حركات پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را تقليد مى‏كرده است. مروان و پدرش در خارج از مدينه ماندند و ابو بكر و عمر بازگشت ايشان به مدينه را نپذيرفتند و گفتند ما دستور پيامبر را نقض نمى‏كنيم. تا آنكه عثمان خليفه شد و آن دو را باز گردانيد. عثمان مروان را به دبيرى خود برگزيد و در نزد خود نگاه داشت. روزى على (عليه السلام) رو به مروان كرد و گفت: «واى بر تو و واى بر امت محمد از تو و از فرزندان تو». به او «حيظ باطل»: (لعاب خورشيد) مى‏گفتند. در روز محاصره عثمان ضربتى بر قفاى او وارد شد و گردنش معيوب گرديد چنانكه از آن پس گردن او كوتاه ماند. پس از مرگ معاويه بن يزيد بن معاويه از آنجا كه جانشينى براى خود معين نكرد، در شام با مروان بن حكم بيعت كردند. ضحاك بن قيس فهرى در شام با عبد اللّه بن زبير بيعت نمود اين دو با هم در «مرج راهط» دمشق جنگيدند و ضحاك كشته شد و كار مروان در شام و مصر راست شد. مروان با مادر خالد بن يزيد ازدواج كرد تا خالد را كوچك كند. روزى به خالد گفت: «اى پسر زن پشت خيس» خالد به او گفت: «تو خائن به امانت باشى».

روزى خالد از اين رفتار مروان پيش مادرش شكايت برد. مادرش گفت: «به او نگو كه اين مطلب را به من گفته‏اى» آن گاه همين كه مروان نزد او آمد با كنيزان خود برخاست و با هم او را خفه كردند.

مروان از معدود كسانى است كه بدست زنان كشته شده‏اند.

52 مصقله شيبانى:

مصقله بن هبيرة بن شبل بن يثربى بن امرى القيس بن ربيعة مالك بن ثعلبة بن عكابة بن صعب بن على بن بكر بن وائل. (55) از اصحاب و ياران على (عليه السلام) است. ولى سرانجام به سوى معاويه گريخت و به سپاه او پيوست معاويه در آرام كردن ربيعه هنگامى كه بر او شوريده بودند از مصقله كمك گرفت. مصقله در جنگ صفين شركت داشت.

53- معاويه:

ابو يزيد معاوية بن صخر بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف قرشى اموى متوفى به سال (60 يا 59 هجرى). (56) مادرش هند دختر عقبة ر