) انجام شد. وقتى كه به درب مسجدالحرام از باب بنى شيبه رسيد، رو به كعبه توقف كرد و حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بر پدرش ابراهيم درود فرستاد.(33) سپس در حالى كه بر ناقه خود، عضباء، سوار بود، وارد مسجد شد و با عصاى كوچك خود حجرالاسود را استلام كرد و آن‏گاه عصا را بوسيد.(34) پس از آن، هفت شوط به دور خانه خدا طواف كرد و بعد دو ركعت نماز در پشت مقام ابراهيم(35) به جاى آورد كه در ركعت اول، پس از حمد، سوره كافرون و در ركعت دوم، سوره توحيد را قرائت كرد.(36) سپس، وارد زمزم شد و از آب آن نوشيد. آن‏گاه رو به كعبه ايستاد و فرمود: «بار خدايا، از تو علم نافع و روزى واسع و شفا از هر درد و بيمارى را درخواست مى‏كنم.» پس از آن، به سوى حجرالاسود بازگشت تا آن را استلام كند و به اصحابش فرمود: بايستى آخرين عمل شما در كنار كعبه، استلام حجرالاسود باشد.

پس از استلام حجر به سوى صفا رفت و به اصحاب خود فرمود: از همان جايى آغاز كنيد كه خدا آغاز كرده است؛ زيرا كه مى‏فرمايد: «انّ الصّفا و المروة من شعائرالله.» از صفا بالا رفت و در بالاى آن رو به كعبه ايستاد(37) و خدا را به وحدانيت و بزرگى ياد كرد و فرمود: «لا اله الا الله وحده، أنجز وعده، و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده.» اين دعا را سه مرتبه تكرار كرد و ما بين آن هم، دست به دعا برمى‏داشت. سپس از صفا پايين آمد و بالاى مروه رفت و همين عمل را در آن‏جا هم تكرار كرد.(38)

از امام صادق عليه‏السلام روايت شده است كه فرمود: «هرگاه رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از بلندى بالا مى‏رفت يا از سراشيبى فرود مى‏آمد و يا به سواره‏اى برخورد مى‏كرد و همچنين در آخر شب و پس از نماز، اين كار را انجام مى‏داد.»(39)

ملحق شدن على عليه‏السلام به رسول‏اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله طى نامه‏اى از على عليه‏السلام خواسته بود كه از يمن عازم حج شود، اما متذكر نشده بود كه خودش براى چه نوع حجى حركت كرده است. على عليه‏السلام همراه با سپاهى كه از مدينه با وى عازم يمن شده بودند، به سوى مكه حركت كرد و سى و چهار شتر را براى قربانى در نظر گرفت. از نكات قابل توجه اين است كه مقدار زيادى حلّه (قطيفه) يمنى همراه آن حضرت عليه‏السلام بود.(40) او هنگامى كه به ميقات يَلَمْلَم رسيد، به همان نيت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله محرم شد و فرمود: «خدايا به همان نيت پيامبر تو محرم مى‏شوم.»

وقتى كه رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از راه مدينه به مكه نزديك شد، على عليه‏السلام نيز از راه يمن به مكه نزديك شده بود و در منطقه فتق در نزديكى طائف، ابورافع قبطى(41) را جانشين خود قرار داد و خودش براى ديدار پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيش افتاد. او آن حضرت صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را كه مشرف به مكه شده بود، ملاقات كرد و پس از ديدار و عرض سلام، آن حضرت را در جريان اقدامات خويش قرار داد و عرض كرد كه به شوق ديدن حضرت، از سپاه خود پيش افتاده است.

رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز بسيار خوشحال شد و با ديدن على چهره‏اش شكوفا گرديد. آن‏گاه پرسيد: با چه نيتى محرم شدى، اى على؟ جواب داد: اى رسول خدا، شما در نامه ننوشته بوديد كه با چه نيتى محرم مى‏شويد، براى همين من نيت خود را همانند نيت شما قرار دادم و گفتم: «خدايا به همان نيت پيامبر تو محرم مى‏شوم. و سى و چهار شتر را براى قربانى مشخص كرده‏ام.»

رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اللّه اكبر! و من هم شصت و شش قربانى آورده‏ام. تو شريك من در حج و مناسك و قربانى‏ام هستى. بر همين احرام باقى باش و به سوى سپاهت برگرد و به سرعت آنان را بياور تا ان‏شاءالله در مكه جمع شويم.»

على عليه‏السلام با او خداحافظى كرد و به سوى سپاه خويش بازگشت. او آنان را ديد كه وارد مكه شده(42) و در كنار سدره جمع شده‏اند، در حالى كه حلّه‏هايى را كه در سپاه بوده است، پوشيده‏اند! وى به ابورافع نهيب زد كه واى بر تو، چه چيز باعث شده كه حلّه‏ها را به آنان بدهى، پيش از آن‏كه آن‏ها را تحويل رسول خدا بدهيم، در حالى كه، من چنين اجازه‏اى به تو نداده بودم؟! او جواب داد: آنان از من درخواست كردند كه با اين حلّه‏ها محرم شوند تا تميزتر باشند و بعدا آن‏ها را برمى‏گردانند، اما اميرالمؤمنين بدون هيچ‏گونه اغماضى، تمام حلّه‏ها را از سپاهيان پس گرفت و در عدل‏هايى بسته‏بندى كرد.(43) اين كار موجب شد كه عده‏اى از او دلگير شوند و نزد رسول‏اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از او شكايت كنند.

خطبه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پس از انجام عمره

كلينى از امام صادق عليه‏السلام روايت مى‏كند: هنگامى كه حضرت از سعى خود فارغ شد، در مروه ايستاد و رو به مردم كرد و پس از حمد و ثناى خداوند، در حالى كه با دست مبارك به پشت خود اشارهمى‏كرد، فرمود: به درستى كه اين جبرئيل است كه به من دستور مى‏دهد به افرادى كه قربانى به همراه نياورده‏اند، بگويم كه از احرام خارج شوند. و اگر من نيز دوباره به حج بيايم، همين كار را انجام خواهم داد، اما از آن‏جا كه قربانى به همراه آورده‏ام، سزاوار نيست از احرام خارج شوم تا وقتى كه قربانى‏ها به قربانگاه خود برسند.

در اين هنگام، مردى برخاست و گفت: آيا مى‏گويى كه براى حج خارج شويم در حالى كه از سر و روى ما آبِ غسل مى‏چكد؟!

رسول‏الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به‏وى‏گفت:توهرگز به اين ايمان نخواهى آورد!

پس از آن، سراقة بن مالك كنانى گفت: اى رسول خدا، دين ما را چنان به ما ياد بده كه گويى همين امروز متولد شده‏ايم. آيا اين چيزى كه ما را بدان امر فرمودى، براى همين سال است يا براى سال‏هاى آينده هم مى‏باشد؟

رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اين حكم ابدى است و تا روز قيامت ثابت مى‏باشد. آن‏گاه انگشتان دو دستش را در هم داخل كرد و فرمود: تا روز قيامت عمره در حج داخل شده است.(44) سپس به جارچى امر فرمود كه اعلام كند: «هركس قربانى به همراه خود نياورده، مُحل شود و آن را عمره قرار دهد و هركس كه قربانى آورده، بر احرام خويش باقى بماند.»

بعضى از مردم از وى اطاعت كردند و عده‏اى از اجراى دستور آن حضرت امتناع ورزيدند! رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از آنان ناراحت شد و فرمود: اگر من نيز قربانى به همراه نياورده بودم، از احرام خارج مى‏شدم و آن را به عمره تبديل مى‏كردم، پس هر كسى كه قربانى نياورده از احرام خارج شود.

پس از اين، عده ديگرى از احرام خارج شدند. ولى بعضى همچنان بر احرام خويش باقى ماندند! بعضى از آنان مى‏گفتند: چگونه ممكن است كه رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آفتاب سوخته و غبارآلود باشد، ولى ما لباس بپوشيم.

از جمله كسانى كه با دستور رسول خدا مخالفت مى‏كرد، عمر بن خطاب بود. براى همين، آن حضرت او را فرا خواند و پرسيد: اى عمر، چه شده است كه تو را محرم مى‏بينم؟ آيا قربانى به همراه آورده‏اى؟ عمر گفت: نه! پرسيد: پس چرا مُحل نشده‏اى، در حالى