ئس و المسوس...» (تو كجا و تشخيص فاضل از مفضول وسياست‏كننده از سياست‏شونده كجا؟). و در نامه‏اى ديگر چنين آمده است: «و متى كنتم يا معاويه ساسة‏الرعية و ولاة امرالامة؟» يعنى كى شما بنى‏اميه- اى معاويه- ياست‏دار امت و حاكم بر لت‏بوده‏ايد با كدام‏سابقه درخشان؟

در كتاب غرر و درر نيز در اطراف مفاهيم سياست جمله‏هاى كوتاهى آمده كه از جمله فرموده است:

«آفت زمامداران و رؤسا ضعف بينش سياسى است‏» (شرح غرر خوانسارى، ج 3، ص 103).

«آراستگى سياست، دادگرى و عدل‏پرورى است‏بهنگام حكومت، و عفو و بخشش است در وقت قدرت‏و توان‏» (همان ماخذ، ص 375).

«نكويى سياست‏بپا داشتن و زنده‏دل نگاه داشتن ملت است‏» (همان ماخذ، ص 384) .

«تدبير نيكو و پرهيز از اسراف و ولخرجى زينت و آراستگى سياست است‏» (همان ماخذ، ص 385).

پس، ملاحظه مى‏كنيم كه سياست در سخنان على عليه السلام به طور مكرر و به صورت عميق ذكر شده است.

در كتب معاجم و فرهنگهاى لغت و ادب اسلامى نيز مطالبى پيرامون كلمه سياست مى‏بينيم.

در مجمع‏البحرين آمده است: «ائمه به ساسة العباد توصيف شده و امام، عارف با سياست معرفى گشته‏است. و در خبر است كه انبيا امر سياست‏بنى‏اسرائيل را به عهده داشتند و اصل سياست‏به معنى تصدى امرامت و قيام به مصالح مردم است‏» (ج 4، ص 78، چ مرتضوى).

در قاموس راجع به ريشه سياست آمده است: «سوس، ريشه را گويند; ريشه‏اى كه شيرين است ليكن شاخه‏آن تلخ. و سست الرعية سياسة: ملت را سياست كردم سياستى. يعنى امر و نهى كردم، فرمان دادم وبازداشتم‏» (ج 2، ص 222). در لغت‏نامه دهخدا به نقل از چندين ماخذ مى‏نويسد: «سياست: پاس داشتن‏ملك، نگهدارى، حراست، حكم راندن بر رعيت، رياست و داورى‏».

در دعاى جامعه كبيره مى‏خوانيم: «وانتم ساسة‏العباد».

پس، از مطالب فوق چنين دستگير مى‏شود كه سياست و مشتقات آن در معارف اسلامى فراوان به كاررفته و از نظر فقه‏اللغة مى‏توان گفت كه سياست‏يك سلسله تدابير و طرحها و برنامه‏هايى است كه هر چندممكن است تلخ و ناگوار به نظر آيد ليكن در دراز مدت و به طور ريشه‏اى و در اصل و جوهر، مفيد وثمربخش است و اگر امروز از كلمه سياست در اذهان مردم، شيطنت و خدعه و نيرنگ و سالوس تداعى‏مى‏شود، مظلوميتى است كه براى اين واژه پيش آمده است، همانند ظلمى كه بر سر كلمات زيبايى چون‏استعمار، توده، حقوق بشر و امثال آن آمده است.

از سال 1498 ميلادى كه واسكو دوگاما دريانورد پرتغالى راه دريايى اروپا را به هند كشف كرد و در بندركاليكوت پياده شد، پاى استعمار غربى هم به آسيا باز گشت. ابتدا پرتغاليها و اسپانياييها و هلنديها و سپس‏فرانسويها و انگليسيها و آلمانيها و سرانجام روسها و امريكاييها با به كار گرفتن تمام وسايل استعمار مثل‏كشيش و راهبه و پزشك و پرستار و معلم و امدادگر و بازرگان و خبرنگار و ... و از طريق كليسا و دير ومدرسه و بيمارستان و كارخانه و تجارتخانه و بنيادهاى به اصطلاح خيريه، در قلب كشورهاى شرقى جا بازكردند و بعد هم قدرتهاى نظامى و اقتصادى خود را تحميل نمودند و بازارها و خطوط بازرگانى واستراتژيك و مخابراتى را به اشغال خود درآوردند.

اما از همه خطرناكتر استعمار مغزها بود. مهاجمان استعمارگر نه تنها زمامداران و دولتمردان و سرداران‏و زمينداران و رؤساى عشاير و شخصيتهاى اقتصادى و مالى كشورهاى تحت‏سلطه را مرعوب و مجذوب‏كردند بلكه شرق را پايگاه سلطه خود ساختند و بر مقدسات و فرهنگ شرقيان هجوم بردند و با نقشه‏هاى‏دقيق و جوانان را به سوى كشور خود جذب كردند و زبان و رسوم و عادات خويش را در بين ملل شرق رواج‏دادند تا جايى كه آنها را با فرهنگ اصيل خود بيگانه ساختند و در نتيجه آنان به تحقير دين و شعائر ملى وفرهنگى خويش كمر بستند و سنن و رسوم مذهبى و ملى را كه سد محكمى در برابر نفوذ بيگانگان بود، ازياد بردند و به فرنگى مآبى افتخار كردند.

برنامه‏هاى استعمارى، چه استعمار كهنه و چه استعمار نو، چه در آسيا و چه در اقريقا، چه در بلاداسلامى و چه در كشورهاى مسيحى و هندو و بودايى و ...، اگر در وسيله اختلاف داشت در هدف يكسان‏بود و در تفرقه افكنى و شكستن معيارهاى روحانى و اخلاقى و قطع پيوستگيهاى گذشته و وابسته كردن‏رژيمهاى محلى و شيوع جهل و فقر و ترس و ظلم و بيمارى و اعتياد و ... خلاصه مى‏شد. در بين هر ملتى كه‏پاى استعمار غرب باز شد، ميان علم و دين، و دين و سياست‏شكاف افتاد. مذاهب و آراء و احزاب تازه پيداشد و بدعتهاى الحادى و اقليتهاى گوناگون ظهور كرد و از مكاتب فكرى ضدمذهبى پشتيبانى و تشويق به‏عمل آمد. لااباليگرى و بى‏تعصبى و ادبيات و هنر و موسيقى اغواكننده روزافزون گشت و انجمنهاى سرى‏به منظور رخنه كردن در اعماق جوامع مترقى و شكستن مقاومتهاى دينى و اخلاقى با كمك طرفداران قسم‏خورده و سرسپرده تاسيس گرديد و همه آن چيزهايى كه موجب حماسه و سلحشورى و مقاومت ملى‏مى‏شد، ناتوان يا نابود شد. تفرقه و نفاق

اين ماجراى تلخ از همان سالهاى اول ظهور اسلام در بين مسلمانان چهره كريه خود را نشان داد. به‏همين جهت است كه مى‏بينيم على عليه السلام كه نمونه عينى يك سياستمدار بزرگ مسلمان است، در خطبه‏ها ونامه‏هاى خود اين جريان را افشا مى‏كند و سردمداران نفاق و دشمنان دوست‏نما را با شديدترين عبارات‏مورد حمله قرار مى‏دهد و آنان را منافق و حزب شيطان مى‏خواند. در خطبه 194 چنين مى‏فرمايد:

اوصيكم، عبادالله، بتقوى الله، واحذركم اهل النفاق، فانهم الضالون المضلون، والزالون المزلون، يتلونون‏الوانا، و يفتنون. افتنانا، ويعمدونكم بكل عماد و يرصدونكم (يسدونكم) بكل مرصاد قلوبهم دوية،وصفاحهم نقية. يمشون الخفاء، و يدبون الضراء وصفهم دواء، و قولهم شفاء، و فعلهم الداء العياد، حسدة‏الرخاء، و مؤكدو (مولدوا) البلاء و مقنطور الرجاء لهم بكل طريق صريع، والى كل قلب شفيع، و لكل شجودموع. يتقارضون الثناء . و يتراقبون الجزاء: ان سالوا (ساقوا) الحقوا، و ان عذلوا كشفوا، و ان حكموااسرفوا. قد اعدوا لكل حق باطلا، و لكل قائم مائلا. و لكل حى قاتلا، و لكل باب مفتاحا، و لكل ليل‏مصباحا. يتوصلون الى الطمع بالياس ليقيموا به اسواقهم، و ينفقوا به اعلاقهم. يقولون فيشبهون، و يصفون‏فيموهون. قد هونوا الطريق (الدين)، و اضلعوا المضيق فهم لمة الشيطان، وحمة النيران: «اولئك حزب‏الشيطان، الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون‏»

اى بندگان خداى، شما را به خدا ترسى سفارش مى‏كنم و از اهل نفاق برحذر مى‏دارم. منافقان هم خودگمراهند و هم ديگران را گمراه مى‏كنند; هم خود خطاكارند و هم ديگران را به راه خطا مى‏برند. آنها به‏رنگهاى مختلف در مى‏آيند و براى فريبكارى شيوه‏هاى بسيار دارند. به هر وسيله در پى شما هستند و در هركمينگاه در انتظار شما نشسته‏اند. دلهايشان بيمارى‏زاست اما چهره‏هايى شسته و پاكيزه دارند. به آهستگى‏گام برمى‏دارند اما مثل مرض آرام‏آرام در تن 