ن و پنهان است و آشكار. (46)
48. شنوا اما نه با ابزار
... السميع لا باءداة .
خدا شنواست ؛ اما نه به واسطه ابزار شنيدن . (47)
49. عزت بخشيدن ذليلان 
فى صفُة الله سبحان : عز كل ذليل 
امام على عليه السلام در وصف خداى سبحان مى فرمايد: عزت بخش هر ذليل است . (48)
50. در وصف خداى سبحان 
فى صفةُ الله سبحانه : اءرانا من ملكوت قدرته ، و عجائب ما نطقت به آثار حكمته ، و اعتراف الحاجة من الخلق الى اءن يقيمها بمساك قوته ، مادلنا باظطرار قيام الحجة له على معرفته ، فظهرت البدائع التى احدثها آثار صنعته ، و اءعلام حكمته ، فصار كل ما خلق حجة له و دليلا عليه 
در وصف خداى سبحان مى فرمايد: از ملكوت قدرت خويش و شگفتى هايى كه نشانه هاى حكمتش گوياى آنهاست ، چنان به ما نشان داد كه اين حجت ها و براهين وجود او لاجرم ما را به شناخت وى رهنمون مى شوند. پس ، بدايعى كه آثار آفرينش او و نشانه هاى حكمتش پديد آورده اند آشكار است و آن چه آفريده حجت او و دليل و راهنما به سوى او هستند. (49)
51. خدا بينا است !
كل بصير غيره يعمى عن خفى الالوان و لطيف الاجسام 
هر بينايى ، جز او از ديدن رنگ هاى ناپيدا و اجسام ناتوان است . (50)
52. خدا عزيز است 
الحمد لله الذى لبس العز و الكبرياء: و اختار هما لنفسه دون خلقه
سپاس و ستايش خداى را سزد كه رداى عزت و كبريا پوشيده و اين دو صفت را براى خويش برگزيد نه براى مخلوقش .
53. عظمت و نزديكى خدا به مخلوقات (51)
سبق فى العلو فلا شى ء اءقرب منه فلا استعلاوه باعده عن شى ء من خلقه ، و لا قربه ساواهم فى المكان به 
در بلند مرتبگى بر همه چيز پيشى گرفته و چيزى برتر و بلند مرتبه تر از او نيست . نزديك از هر چيزى است و نزديك تر از او چيزى نيست . نه برترى اش او را از آفريدگانش دور كرده ، و نه نزديكى اش آن ها را در مكان با او برابر كرده است . 
54. بيناست اما... (52)
بصير لا يوصف بالحاسة .
بيناست ، اما به داشتن حس بينايى وصف نمى شود. (53)
55. ذلت هر چيزى جز خدا
كل عزيز غيره ذليل .
هر عزيزى ، جز او، ذليل است . (54)
56. خدا تنها قوى 
كل قوى غيره ضعيف .
هر نيرومندى ، جز او ناتوان است . (55)
57. در همه جا هست و نيست 
فى صفة الله سبحانه : و لا كان فى مكان فيجوز عليه الانتقال 
در توصيف خداى سبحان مى فرمايد: در جايى نيست تا جا به جا شدن در حق او روا باشد. (56)
58. صفات جامع 
اول الدين معرفته ، و كمال معرفته التصديق به ، و كمال التصديق به توحيده ، و كمال توحيده الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه ، لشهادة كل صفُة اءنها غير الموصوف ، و شهادة كل موصوف اءنه غير الصفة ؛ فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه ، و من قرنه فقد ثناه ، و من ثناه فقد جزاءه ، و من جزاه فقد جهله ، و من جهله فقد اءشار اليه ، و من اشار اليه فقد حده ، و من حده فقد عده ، و من قال (فيم ) فقد ضمنه ، و من قال (علام ؟) فقد اءخلى منه . كائن لاعن حدث . موجود لاعن عدم . مع كل شى ء لا بمقارنة و غير كل شى ء لا بمزايلة . فاعل لا بمعنى الحركات و الالة ، بصير اذ لا منظور اليه من خلقه ، متوحد اذ لا سكن يستانس به و لا يستو حش لفقده 
آغاز دين شناخت خداست و اوج شناخت او باور كردن و اعتراف به وجود اوست و كمال تصديق او يگانه دانستن اوست و كمال يگانه دانستنش ، خالص دانستن اوست از جسميت و عرضيت و لوازم اين دو و كمال خالص ‍ دانستن او نفى صفات از اوست ، چرا كه هر صفتى گواه بر اين است كه با موصوف فرق مى كند و هر موصوفى گواه بر اين است كه با صفت متفاوت است .
پس ، هر كه خدا را وصف كند برايش قرين و همتا آورده است و هر كه برايش قرين آورد، او را دو تا دانسته است و هر كه او را دوگانه بداند برايش ‍ جزء قايل شده و هر كه او را داراى جزء بداند وى را نشناخته است و هر كه او را نشناسد به او اشاره كند و هر كه به او اشاره كند، محدودش كرده است و هر كه برايش حد تعيين كند او را به شمار در آورده است و هر كه بگويد: او در چيست ؟خدا را در جايى گنجانده است و هر كه بگويد: او بر فراز چيست ؟جايى را از او تهى دانسته است .
هستى دارد اما هستى اش حادث نيست . وجود دارد اما از عدم بر نيامده است . با هر چيزى است اما نه اين كه از آن جدا و بركنار باشد. فاعل است اما نه اين كه فعاليت كند و ابزارى به كار گيرد. بينا بوده پيش از آن كه آفريده اى باشد كه متعلق بينايى او واقع شود. يگانه و تنها بود آن گاه كه نه كسى و چيزى بود كه با آن خو گيرد يا آز نبودنش احساس تنهايى كند. (57)
59. خدا لطيف است 
لطيف لا يوصف لالخفاء.
لطيف است ، اما به خفا و ناپيدايى وصف نمى شود. (58)
60. در خواست گذشت از خدا
اللهم احملنى على عفوك ، و لا تحملنى على عدلك 
بار خدايا! با من از روى گذشت خويش رفتار كن ، نه از روى دادگرى ات . (59)
61. اعتراف هستى به خدا
الحمدلله الذى بطن خفيات الامور، و دلت عليه اعلام الظهور، و امتنع على عين البصير؛ فلا عين من لم يره تنكره ، و لا قلب من اءثبته يبصره ، سبق فى العلو فلا شى ء العى منه ، و قرب فى الدنو فلا شى ء اقرب منه ، فلا استعلاؤ ه باعده عن شى ء من خلقه ، و لا قربه ساواهم فى المكان به . لم يطلع العقول على تحديد صفته ، و لم يحجبها عن واجب معرفته ، فهو الذى تشهد له اعلام الوجود، على اقرار قلب ذى الجحود 
ستايش خدايى را كه به امور پنهانى داناست و نشانه هاى آشكارى بر هستى او گواه اند و دين او با ديدگان بينايى ظاهرى ممكن نيست ، پس ، نه چشمى كه او را نديده است انكارش مى كند و نه دلى كه هستى او را تباه مى كند به كنه ذاتش پى مى برد... اوست آن كه نشانه هاى هستى بر اقرار باطنى منكران او گواهى مى دهد. (60)
62. بخشايش خدا
كن لله مطيعا، و بذكره آنسا، و تمثل فى حال توليك عنه اقباله عليك يدعوك الى عفوه ، و يتغمدك بفضله ، و آنت متول عنه الى غيره ! 
فرمانبردار خداباش و با ياد او دمخور و در آن وقت كه از او روى مى گردانى ، رويكرد او را به خود در نظر آر؛ او تو را، با آن كه از وى روى گردانده اى و به ديگرى روى آورده اى به عفو و بخشايش خويش فرا مى خواند و تو را غرق در فضل و كرم خود مى گرداند! (61)
63. بخشايش خدا
الحمد لله الفاشى فى الخلق حمده ، و الغالب جنده ، و المتعالى جده . احمده على نعمه التوام ، و آلائه العظام ، الذى عظم حلمه فعفا، و عدل فى كل ما قضى 
ستايش خدايى را سزد كه ستايش در ميان آفريدگان منتشر است و لشكرش ‍ پيروز و بزرگى اش برتر از هر چيز، او را بر نعمت هاى پياپى اش و بخشش هاى بزرگش مى ستايم . آن خدايى كه بردبارى اش زياده است و مى بخشايد و در آن چه حكم كرده ، عدالت را رعايت كرده است . (62)
64. ستايش مخصوص اين خداست 
الحمد لله الذى لم تسبق له حال حالا، فيكون اولا قبل ان يكون آخزا، و يكون ظاهرا قبل اءن يكون باطنا؛ كل مسمى بالوحده غيره قليل ، و كل عزيز غيره ذليل و كل قوى غيره ضعيف ، و كل مالك غيره مملوك ، و كل عالم غيره متعلم 
ستايش خدايى را كه حالتى و صفتى از او مقدم بر صفت ديگرش نيست ، تا در نتيجه ، اول بودنش جلوتر از نهان بودنش . جز او هر چيز ديگرى كه نام يگانگى و تنهايى به خود گيرد، كم است . (خداوند در عين اتصاف به وحدت و يگانگى به قلت و اند