ار قدما، درس عربى گويى و عربى نويسى به عرب زبانان داد. او زبان‏عربى را با استخدام مضامين و تعبيرات و اصطلاحات فارسى و رومى و قبطى و حميرى و ... از شكل‏صحرايى محدود به يك زبان علمى و فلسفى و عرفانى بدل كرد و شريعت اسلام را به عنوان آيين عقل وعلم و حريت ضمير به جهانيان عرضه فرمود، و همه اين فيوضات بعد از تغيير مركز خلافت از مدينه به كوفه‏تجلى نمود.

به اين نكته هم اشاره كنم كه شهر كوفه همواره پايگاه تشيع و مركز علماى شيعه بوده است. تعليم و تربيت كارمندان دولت

على عليه السلام را عقيده چنين بود كه انسان يا بايد عالم باشد يا متعلم، و راه سومى وجود ندارد. و همين‏عقيده را عملا در همه عمر به كار مى‏بست. او در كوفه، با استفاده از منبر خلافت و محيط آزاد شهر،مى‏كوشيد هر چه را از رسول‏الله صلى الله عليه وآله وسلم آموخته يا در ربع قرن خانه‏نشينى انديشيده است، به مسلمانان‏بياموزد و مخصوصا سعى داشت ماموران جمهورى اسلامى را به وظايف خود آشنا سازد.

از هفتاد و نه نامه كه در نهج‏البلاغه ثبت است، آنچه از لحاظ كشوردارى اهميت دارد، رهنمودهايى است‏كه به سران لشكر و قضات و استانداران و عاملان خراج و ساير ماموران ارائه شده است. امام در اين‏رهنمودها به همه تذكار داده كه شغل خود را بر اساس دين و اخلاق انجام دهند و كار دولت اسلامى را ازدين جدا ندانند. در عين حال كه وظيفه خود را قدرت انجام مى‏دهند، مظهر رافت و عدالت‏براى‏مستضعفان باشند، بر ضعيفان ببخشايند و بر زخمهاى آنان مرهم گذارند. به امام و رهبر خود تاسى كنند واز هواپرستى و آزمندى و شهوت و غضب و آرزوهاى دور دراز و مال‏اندوزى و كبر و جاه‏طلبى و ... دورى‏جويند و مانند خود او در اجراى احكام خدا خشن و محكم ولى در برابر فقيران و شعيفان و توده مردم‏دلسوز و گشاده‏رو و مهربان باشند. از هرگونه بدعت‏گذارى و تك‏روى و خودمحورى و خودرايى و بخل وجهل و رشوه‏خوارى و هر عمل مخالف كتاب خدا و سنت رسول الله‏صلى الله عليه وآله وسلم اجتناب ورزند و هنگام صدورفرمانها و وضع و جمع ماليات، خود را به جاى ضعيف‏ترين مردم قرار دهند.

در دستورالعمل مفصلى كه به صورت بخشنامه براى عاملان صدقات صادر فرمود، چنين نوشت:

انطلق على تقوى الله وحده لا شريك له، ولا تروعن مسلما، و لا تجتا زن عليه كارها، ولا تاخذن منه اكثر من‏حق الله فى ماله، فاذا قدمت على الحى فانزل بمائهم، من غير ان تخالط ابياتهم، ثم امض اليهم بالسكينة والوقار حتى تقوم بينهم فتسلم عليهم، ولا تخلج‏بالتحية لهم ثم تقول: عبادالله، ارسلنى اليكم ولى الله وخليفته لاخذ منكم حق الله فى اموالكم، فهل لله فى اموالكم من حق فتؤدوه الى وليه فان قال قائل: لا، فلاتراجعه، و ان انعم لك منعم فانطلق معه من غير ان تخيفه اوتو عده او تعسفه او ترهقه، فخذما اعطاك من‏ذهب او فضة، فان كان له ما شية او ابل فلا تدخلها الا باذنه، فان اكثر هاله، فاذا اتيتها فلا تدخل عليها دخول‏متسلط عليه، ولا عنيف به، ولا تنفرن بهيمة ولا تفزعنها، ولا تسوءن صاحبها فيها، واصدع المال صدعين،ثم خيره: فاذا اختار فلا تعرضن لما اختاره، ثم اصدع الباقى صدعين، ثم خيره: فاذا اختار فلا تعرضن لمااختاره، فلا تزال كذلك حتى يبقى ما فيه وفاء لحق الله فى ماله، فاقبض حق الله منه، فان استقالك فاقله ثم‏اخلطهما، ثم اصنع مثل الذى صنعت اولا حتى تاخذ حق الله فى ماله. ولا تاخذن عودا، ولا هرمة، ولامكسورة، ولا مهلوسة، ولا ذات عوار، ولا تامنن عليها الا من تثق، بدينه رافقا بمال المسلمين حتى يوصله‏الى وليهم فيقسمه بينهم، ولا توكل بها الا ناصحا شفيقا و امينا حفيظا، غير معنف ولا مجحف ولا ملغب و لامتعب.

در شغل خويش از راه تقوى و ترس از خدا برو. هرگز هيچ مسلمانى را مترسان و اگر راضى نباشد، به خانه اوداخل مشو و بيش از حقى كه خدا معين كرده است، از او مستان. چون در قبيله‏اى فرود آمدى، وارد خانه‏هاو چادرها مشو و با آنان در مياميز، بلكه ابتدا بر سر آب آن قوم منزل كن، سپس باوقار و آرامى نزد ايشان‏برو. چون به جمع آنان رسيدى، سلام كن و سپس بگوى: «اى بندگان خداى، ولى خدا و خليفه او مرا نزدشما فرستاده است تا حق خدا را از اموالى كه داريد دريافت نمايم. آيا از اموال خدا در مالهاى شما حقى‏هست كه به ولى او اداء كنيد؟». اگر كسى بگويد نه، ديگر به او مراجعه نكن و اگر صاحب مكنتى پاسخ‏مثبت داد، با او راه بيفت‏بدون اينكه او را بترسانى يا چيزى به ستم بگيرى يا تكليف شاقى به او بكنى.پس، هر چه خود او داد بستان... (61) رهنمودهاى نظامى و مالى و سياسى و قضايى كه در نهج‏البلاغه مسطور است، به شرح ذيل است:

1. رهنمودهاى جنگى به محمد بن حنفيه در جنگ جمل و به ساير فرماندهان و سربازان. (62)

2. دستورالعمل به عبدالله بن عباس وقتى او را براى مذاكره نزد زبير به بصره فرستاد. (63)

3. بخشنامه به پيشه‏وران درباره پيمانه‏ها و ترازوها. (64)

4. دستورالعمل به مامور بازرسى پادگان بصره. (65)

5. دستور كتبى به شريح بن حارث كندى قاضى كوفه. (66)

6. دستور به يكى از سپهسالاران. (67)

7. دستور كتبى به اشعث‏بن قيس كندى والى آذربايجان. (68)

8. دستورالعمل به جريربن عبدالله بجلى نماينده اعزامى نزد معاويه. (69)

9. دستور به دسته‏اى از سپاهيان كه عازم ماموريت جنگى بودند. (70)

10. دستورالعمل به معقل بن قيس رياحى كه با سه هزار سپاهى عازم شام بود. (71)

11. رهنمود به سپاهيان قبل از شروع جنگ صفين. (72)

12. نامه به عبدالله بن عباس عامل امام در بصره. (73)

13. نامه به يكى از عاملان. (74)

14. نامه به زيادبن ابيه قائم مقام عبدالله بن عباس در استاندارى بصره. (75)

15. نامه ديگرى به زيادبن ابيه. (76)

16. دستور كتبى براى عبدالله بن عباس. (77)

17. فرمان مفصل بخشنامه‏اى به عاملان صدقات. (78)

18. فرمان به يكى از عاملان صدقات. (79)

19. فرمان به محمد بن ابى‏بكر استاندار مصر. (80)

20. دستور به قثم بن عباس عامل مكه. (81)

21. نامه به عبدالله بن عباس بعد از شهادت محمدبن ابى‏بكر. (82)

22. نامه به اهالى مصر وقتى مالك اشتر به حكمرانى آن استان منصوب شد. (83)

23. نامه به يكى از عاملان. (84)

24. نامه به يكى از عاملان. (85)

25. نامه به عمربن ابى سلمه مخزومى عامل بحرين كه از عمل معزول شده بود. (86)

26. نامه به مصقله بن هبيره شيبانى عامل اردشير خره. (87)

27. نامه به عثمان بن حنيف عامل بصره و سرزنش او براى شركت در يك مهمانى مفصل. (88)

28. نامه به يكى از عاملان. (89)

29. بخشنامه به سران سپاه. (90)

30. بخشنامه به عاملان خراج. (91)

31. فرمان مالك اشتر نامزد استاندارى مصر كه قانون اساسى سياست و كشوردارى در اسلام است. (92)

32.اوامر كتبى به شريح بن هانى كه يكى از سران سپاه مامور جنگ شام بود. (93)

33. بيانيه على عليه السلام به همه بلاد اسلام درباره جنگ صفين. (94)

34. دستورالعمل به اسود بن قطيبه فرمانده لشكر حلوان. (95)

35. بيانيه به همه عاملان خراج كه ارتش وارد حوزه عمل ايشان شود. (96)

36. نامه به كميل بن زياد نخعى عامل هيت كه او را از سهل‏انگا