ند از خود چيزى بـگـويـد تـا كـسـانـى كـه در پـايـيـن تـر ايـسـتـاده انـد را بـه قـله بـركـشـد يـا لااقل به قلّه نزديك سازد.
و على (ع ) را جز خود او، و پيامبر(ص ) چه كسى مى تواند بشناساند؟!
ايـنـك پـيـامـبـر خـدا(ص ) در جـوار رحـمـت حـق آرمـيـده و زهـرا دخـت رسول ؛ تنها يار على نيز به شهادت رسيده است و على (ع ) تنها مانده است .
در طى ساليان صبر و سكوت و پس از آن ، امام به انگيزه راهنمايى امت و اتمام حجت ، هر جـا لازم ديـده به شناسايى و معرفى خويش پرداخته است . حضرت در اين جايگاه ، شيوه فـردى و اجتماعى زندگى و جايگاه خويشتن در نظام آفرينش و دين را با زبانى صريح و بليغ تبيين كرده است . در اين بخش مرورى داريم به آنچه امام از زندگى خويش و به طور كلّى راجع به وجود شريف خودشان بيان فرموده اند:
1 ـ بر دوش پيامبر:
شـبـى پـيـامـبر خدا در منزل خديجه بود. مرا نزد خود خواند و هنگامى كه نزد ايشان رفتم فـرمـود: اى عـلى هـمـراهِ مـن بـيـا! سـپـس خـود جـلو افـتـاد و مـن بـه دنبال ايشان حركت كردم و كوچه هاى مكه را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشتيم تا به خـانـه خـدا، كـعـبـه رسـيـديـم ... در آن وقـتِ شـب مـردم هـمـگـى خـوابـيـده بـودنـد، رسول خدا مرا صدا زد و فرمود:
((اى عـلى ، بـر دوش مـن بالا برو))، سپس خم شد و من بر دوش ايشان بالا رفتم و هر چه بـت بـود، بـه رو، بـر زمـيـن افـكـنـدم ، آنـگـاه بـا پـيـامـبـر از كـعـبه بيرون آمديم و به منزل (حضرت ) خديجه رفتيم . پيامبر خدا به من فرمود: ((نخستين كسى كه بت ها را در هم شكست جدّ تو ابراهيم بود و آخرين كسى كه بت ها را شكست تو بودى ))
بـامـداد روز بـعـد، هـنـگامى كه اهل مكه به سراغ بت هاى خود رفتند، ديدند كه بت هايشان بـرخـى شـكـسـتـه و پـاره اى وارونـه بـر زمـيـن افـتـاده و... گـفـتـنـد: ايـن اعمال از كسى جز محمد(ص ) و پسر عمويش على (ع ) سر نمى زند و از آن پس ديگر بتى بر بام كعبه نرفت .(3)
2 ـ دعاى عجيب :
هم اينك مطلبى مى گويم كه تا كنون به كسى نگفته ام :
يك بار از پيامبر خدا خواستم تا از خدا براى من طلب مغفرت كند، فرمود: چنين خواهم كرد. سـپـس برخاست و نماز گزارد. آنگاه دستانش را به دعا گشود و من به دعاى او گوش مى كردم .
(در اثـنـاى دعـا) شـنـيـدم كـه پيامبر فرمود: ((پروردگارا! تو را به مقامِ قرب و منزلت ((على )) سوگند مى دهم كه على را مشمول عفو و غفران خود سازى ))
گفتم : اى رسول خدا! اين چه دعايى است ؟
فرمود: ((مگر كسى گرامى تر از تو در پيشگاه الهى هست تا او را شفيع درگاهش ‍ نمايم ))؟!(4)
3 ـ شبيه عيسى :
امـام عـلى (ع ) (رو بـه جـمعى كرد و) فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم ، آيا در ميان شما كـسـى هـسـت كه رسول خدا(ص ) به او گفته باشد: از در اتاق محافظت كن و كسى را به درون راه مده ، چون عده اى از فرشتگان الهى با من ملاقات دارند!
(رسـول خـدا ايـن امـر را به من سپرد و من طبق وظيفه كنار در ايستاده بودم كه ) عُمَر آمد و من (بـنـا بـه فـرمـان رسـول خـدا(ص )) تا سه مرتبه او را برگرداندم و به او گفتم كه ((رسـول خـدا(ص ) در پـرده اسـت و ميزبان فرشتگان آسمان كه عده آنان چنين و چنان است سـپـس (بـه عـمـر) اجـازه دادم تـا وارد شـود و او وارد شـد و بـه رسول خدا عرض ‍ كرد.
مـن چـنـد بـار (بـراى مـلاقـات شـمـا) آمـدم و هـر بـار عـلى (ع ) مـرا بـرگـردانـد و گـفـت : رسول خدا در پرده است و عده اى از فرشتگان زائر او هستند و تعداد آنها چنين و چنان است . (اى رسول خدا) على از كجا تعداد فرشتگان را مى داند؟! آيا آن ها را ديده است ؟
رسـول خـدا رو بـه مـن كرد و فرمود: على جان ! راست مى گويد، تو چگونه رقم آن ها را دانستى .
مـن گـفـتم : از سلام ها و تحيت هاى پى در پى آن ها كه مى شنيدم ، شمار آنان را دانستم )) پـيامبر فرمود: على راست گفت . تعداد آن ها همين قدر بود سپس به من فرمود: تو شباهتى بـا بـرادرم عـيـسـى (ع ) دارى ! عـمـر (ايـن را شـنـيـد و) از خـانـه خـارج شـد، در حـال خـروج گـفـت ((او را بـه فـرزنـد مـريـم (عـيـسـى ) مَثَل مى زند (و با او برابر مى كند).(5)
4 ـ محرم اسرار:
پـيـامبر خدا(ص ) در حالى كه نوشته اى در دست داشت ، مرا به حضور خويش فرا خواند. سپس فرمود: على ! در حفظ و نگهدارى اين مكتوب كوشش نما!
پـرسـيـدم : مـگـر ايـن چـه كـتـابـى اسـت ؟ فـرمـود: خـداونـد مـتـعـال ، نـام هـمـه نـيـكـبـخـتـان و سـعـادتـمـنـدان عـالم را در خلال آن برشمرده است و از من خواسته است كه آن را به تو بسپارم .(6)
5 ـ سزاوارتر از جبرئيل :
روزى به حضور رسول خدا شرفياب شدم در حالى كه آن حضرت بيمار بود و سرش در دامـن مـردى زيـبـا روى كـه كـسـى بـه زيـبـايـى او هـرگـز نـديـده بـودم ، قـرار داشـت و رسـول خـدا(ص ) در خـواب بود. هنگامى كه من وارد شدم مردِ (زيبا روى ) به من گفت : (اى على ) به پسر عمويت رسول خدا نزديك شو كه تو، نسبت به او سزاوارتر از منى . پس مـن نـزد آن دو رفـتـم ، مـرد (زيـبـا روى ) بـرخـاسـت و مـن بـه جـاى او نـشـسـتـم و سـر رسـول خـدا(ص ) را بـه دامـن گـرفـتـم . سـاعـتـى گـذشـت تـا رسـول خـدا(ص ) بـيـدار شـد و فـرمـود: مـردى كـه سـر من را بر دامن نهاده بود كجاست ؟ عـرضـه داشـتـم مـن وقتى به نزد شما آمدم ، آن مرد مرا به نزديك شما خواند و گفت : تو سزاوارتر از من به او هستى ، سپس جايش را به من داد و رفت .
پيامبر فرمود: آيا آن مرد را شناختى ، گفتم : نه ، پدر و مادرم فداى شما پيامبر فرمود: او جـبـرئيـل بـود كـه بـا مـن گـفـت و گـو مـى كرد تا اينكه دردم تسكين يافت و خواب بر چشمانم غلبه كرد در حالى كه سرم در دامن او بود.(7)
6 ـ پرچمدار بهشت :
رسول خدا(ص ) به من فرمود:
نخستين كسى كه وارد بهشت مى شود، تو هستى !
گفتم : يا رسول الله ، من قبل از شما وارد بهشت مى شوم ؟!
فـرمود: آرى ، چرا كه تو پرچمدار من در قيامت هستى ، همان گونه كه در دنيا پرچمدار من بوده اى ، و پرچمدار مقدّم و جلوتر از همه حركت مى كند.
سـپس فرمود: اى على ! گويا هم اكنون تو را مى بينم كه در بهشت هستى و لواء (پرچم ) من در دست تو است و آن (لواء الحمد) است كه تو به كف گرفته اى و آدم و همه فرزندان او در پناه آن گرد آمده اند.(8)
7 ـ در پى كسب حلال :
روزى در مـديـنـه سـخـت بـه گـرسـنـگى مبتلا شدم . در پى يافتن كار به اطراف رهسپار گـشـتم . در اين ميان زنى را ديدم كه مقدارى كلوخ گرد آورده بود، حدس زدم كه مى خواهد بـا آن گـِل درسـت كند. جلو رفتم و پس از گفت و گو با او قرار گذاشتم كه هر دلو آب كـه از چـاه مـى كـشـم يـك خـرمـا به من اجرت دهد. شانزده دلو آب از چاه كشيدم تا آن جا كه دستانم تاول زد. سپس مقدارى آب نوشيدم و نزد آن زن آمدم و با اشاره دست (عدد شانزده را به او نشان دادم ) و اجرت خود را مطالبه كردم .
او شـانـزده دانـه خـرمـا شـمـرد (و به من داد) من نزد پيامبر آمدم و ماجرا را براى او تعريف كردم . پيامبر خدا همراه من از آن خرماها تناول فرمود.(9)
8 ـ رحمت الهى :
روزى بـه مـسـجـد قـبـا، درحالى كه رسول خدا و چند نفر از صحابه نشسته بودند