چـون ابـوتراب ، جوانمردى هست ؟ آيا چون او پيشواى پاك سرشتى روى زمين وجود دارد؟ چشم مرا هر گاه درد فرا گيرد، توتيايش خاكى است كه پاى او بدان رسيده باشد. عـلى هـمـان اسـت كـه شبانگاه در محراب از دل مى خروشيد و مى گريست و روز با چهره اى خندان در گرد و غبار ميدان جنگ فرومى رفت .
او از زرد و سرخ بيت المال مسلمين بهره اى نمى گرفت .
گويا همه مردم بسان پوستند و مغز، مولاى ما على است ... .(18)))
3 ـ فخر رازى :
((هـر كس در دين ، على بن ابيطالب را پيشواى خود قرار دهد، همانارستگار شده است ، چه آن كـه پـيـغـمـبـر(ص ) فـرمـود: خـداونـدا! عـلى هـرگـونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان .(19)))
4 ـ عبدالفتاح عبدالمقصود:
((بـعـد از محمد(ص ) كسى را نديده ام كه شايسته باشد پس از او قرارگيرد، يا بتواند در رديفش بيايد، جز پدر فرزندان پاك و برگزيده پيامبر، على بن ابى طالب ؛ من در ايـن سـخـن ، بـه طـرفـدارى تـشـيـع وادار نشده ام بلكه اين راءيى است كه حقايق تاريخ گوياى آن است .(20)))
5 ـ محمد فريد وجدى :
((صـفـاتـى در وجـود عـلى (ع ) گـرد آمـده بـود كـه در ديـگر خلفا نبود:دانشى فراوان و شـجـاعـتـى عـالى و فـصـاحتى درخشان . اين صفات با نيكويى هاى اخلاقى و شرافت هاى ذاتـى آمـيـخـتـه بـود، بـدان سـان كـه جـز در افـراد كامل پيدا نمى شود.))
6 ـ امام محمد غزالى :
((حـقـيقت روشن بود و مسلمانان بر حديث غدير خم كه پيامبر(ص ) فرمود: ((مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهُ)) اتفاق نظر داشتند و برخى از كسانى كه بعدها به خلافت رسيدند به آن حضرت براى آن منصب تبريك گفتند، ولى بعدها براى مقام پرستى و دلبستگى به دنيا و مشاهده آن اجتماع و احترام ها، به مخالفت برخاستند و آن حقيقت را با بهايى [اندك ] معامله كردند.(21)))
7 ـ شكيب ارسلان (ملقّب به اميرالبيان )
شـكـيـب ارسلان ، از نويسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است .در جلسه اى كه به افتخار او در مصر تشكيل شد يكى از حضّار در مقام بزرگداشت او گفت :
((دو نفر در تاريخ اسلام پيدا شده اند كه به حق شايسته اند ((امير سخن )) ناميده شوند، يكى على بن ابيطالب و ديگرى شكيب .))
شـكـيـب ارسـلان بـا نـاراحـتـى برخاست و پشت تريبون قرار گرفت و از دوستش كه چنين مـقـايـسـه اى به عمل آورده گله كرد و گفت : ((من كجا و على بن ابيطالب كجا! من بند كفش ‍ على هم به حساب نمى آيم .(22)))
ج ـ امام على (ع ) از ديدگاه دشمنان :
1 ـ معاوية بن ابى سفيان :
مـحـصـن ضـَبـى بـر مـعـاويـه وارد شـد، مـعـاويه از او پرسيد: از كجامى آيى . او (براى چـاپـلوسـى ) گفت : از نزد بخيل ترين مردم ، على بن ابيطالب ! معاويه بانگ برآورد و گفت : ((واى بر تو، چگونه على را بخيل ترين مردم مى نامى در حالى كه اگر يك خانه پـر از طـلا و يك خانه پر از نقره داشت ، طلاها را پيشتر از نقره ها به بينوايان مى داد و بـه طـلا و نـقـره مـى گـفـت : اى طـلاى زرد و اى نـقـره سـفـيـد، (بـرويـد) و غير مرا فريب دهيد.(23)
2 ـ عايشه :
الف ) فـردى بـه نـام عـطـا مـى گـويـد: از عـايـشـه دربـاره عـلى (ع ) سـؤ ال كردم ،
اوگـفـت : ((او بـهـتـريـن انـسـان اسـت ، و درايـن مـطـلب جـز كـافـر، شـك و تـرديـد نـمـى كند.))(24)
ب ) جميع بن عمير مى گويد از عايشه پرسيدم : محبوب ترين مردم نزد پيامبر اكرم (ص ) چه كسى بود؟ عايشه گفت از مردان ، على و از زنان فاطمه (س ) نزد پيامبر محبوب تر از همه بودند.(25)
3 ـ عمرو عاص :
عـمـرو عـاص ، اشـعارى در مدح و عظمت امام على سرود و براى معاويه فرستاد كه ترجمه بخشى از آن چنين است :
((سـفارش هاى رسول خدا(ص ) را در مورد على (ع ) فراوان شنيديم ، پيامبر(ص ) در روز غـديـر خـم بـالاى مـنـبـر رفـت و ولايـت عـلى (ع ) را اعلام كرد، در حالى كه همه همراهان آن حـضـرت حـاضـر بـودنـد كـه (پيامبر) اميرىِ مؤ منان را از طرف خدا به على (ع ) بخشيد، درحالى كه خوب امير و جانشينى (براى پيامبر) بود.))(26)
د ـ امام على (ع ) از نگاه دانشمندان مسيحى :
1 ـ جرج جرداق :
((نـزد حـقـيـقـت و تـاريـخ تـفـاوتـى نـدارد كه او را بشناسى يا نشناسى .تاريخ و حقيقت گـواهـى مـى دهـند كه او وجدان بيدار و قهّار، شهيد نامى ، پدر و بزرگ شهيدان ، فرياد عدالت انسان و شخصيت جاويدان شرق على بن ابى طالب ، است .
اى روزگار! چه مى شد اگر هر چه قدرت و توان داشتى به كار مى بردى و در هر زمان يـك عـلى ، بـا آن عقلش ، با آن قلبش ، با آن زبانش و با آن ذوالفقارش به جهانيان مى بخشيدى .(27)))
((على بن ابى طالب در عقل و انديشه ، يگانه و بى همتاست و به همين جهت او محور فكرى اسلام و جامع و سرچشمه علوم عربى است به طورى كه در ميان عرب هيچ دانشى نيست مگر آن كـه عـلى آن را پـايـه گـذارى كـرده و يـا در پـيـدايـش آن سـهـيـم و شـريـك بـوده است .(28)))
2 ـ جبران خليل جبران :
((عـلى بـن ابـى طـالب اوليـن شـخـصـيـت بـود كـه در عرب ، با روح كلى جهان ارتباط و پـيـوسـتـگـى يـافت و با او همنشين گشت و شب ها با او دمساز بود. او اولين كسى بود كه لبـانـش ‍ آهـنـگ نـغـمـه هـاى آن روح را بـه گـوش مـردمـى رسـانـيـد كـه قـبـل از آن چـنـان نغمه هايى را نشنيده بودند. از اين رو، ميان راه هاى پرفروغ گفتار او و تـاريـكـى هـاى گـذشـتـه خـويـش سـرگـردان شدند. پس هر كس شيفته آن نغمه ها گشت ، شيفتگى اش وابسته به فطرت است و هر كه به دشمنى او پرداخت از پسران جاهليت است .(29)))
3 ـ جرجى زيدان :
((آيا على پسر عموى پيامبر و جانشين و داماد او نبود؟
آيا او آن دانشمند پرهيزگار و دادگر نبود؟
آيـا او آن مـرد بـا اخلاص و غيور نبود كه در پرتو مردانگى و غيرتش ، اسلام و مسلمانان عزّت يافتند؟(30)))
4 ـ توماس كارلايل (فيلسوف بزرگ انگليسى ):
((امـّا عـلى ، مـا را نـمـى رسـد جـز ايـنكه او را دوست بداريم و به او عشق بورزيم ، چه او جـوانـمـردى بـس عـالى قـدر و بزرگ نَفْس بود. از سرچشمه وجدانش مهر و نيكويى مى جـوشـيـد. از دلش شـعـله هـاى شور و حماسه زبانه مى زد. شجاع تر از شير ژيان بود، ولى شجاعتى ممزوج با لطف و رحمت و عواطف رقيق و راءفت ...(31)))
5 ـ بولس سلامه :
((آرى ، مـن يـك مـسـيحى هستم ، ولى ديده باز دارم و تنگ بين نيستم . من يك مسيحى هستم كه دربـاره شـخـصـيـت بـزرگـى صـحـبت مى كنم كه مسلمانان درباره او مى گويند: خدا از او راضى است ... .
عـلى در قـضـاوت خود استثنايى قايل نمى شد و به طور مساوى آن چه را كه بايد بدهد، به مردم مى داد و تفاوتى ميان ارباب و بنده نمى گذاشت .
اى داماد پيغمبر! شخصيت تو، بلندتر و بالاتر از مدار ستارگان است ... اى استاد ادب و سـخـن ! شـيـوه گفتار تو مانند اقيانوسى است كه در عرصه پهناور آن روح ها به هم مى رسند و به يكديگر مى پيوندند.(32)))
6 ـ شبلى شميّل :
((امام على ابن ابى طالب ، بزرگ بزرگان ، يگانه نسخه اى كه نه شرق و نه غرب ، نـه در گـذشـتـه و نـه امـروز، صـورتـى ديـگـر از آن را كـه مـطـابـق بـا اصل باشد، به خود نديده است .))(33)
7 ـ نرسيسان (از علماى مسيحى و سردبير سفارت انگليس در بغداد):
((اگـر ايـن خـطـيب بزرگ (على (