چيزى از دنيا دست نيالايى و دنيا از منزلت تو چيزى نكاهد.))(51)
امام از همه لذات زندگى و زيبايى هاى آن روى گرداند و با تمام وجود خويش به آخرت روى آورد و هـمـانـنـد تـهـى دستان و خاك نشينان زندگى كرد. او نسبت به دنيا و جلوه هاى فـريبنده آن صادقانه زهد مى ورزيد. از مال و جاه و هر آن چه دلباخته گان دنيا فريفته آنند، چشم پوشيد. در خانه اى فقيرانه كه از خانه مستمندان برتر نبود زندگى كرد. از نـان جـويـنـى كـه هـمـسـر آن حـضـرت دسـتـاس مـى نـمـود، تناول فرمود. او ساده ترين نوع لباس را مى پوشيد و غالباً ارزش پيراهنش سه در هم بيش نبود.
ايـشـان ايـن خـصـلت را پـس از رسـيـدن بـه خـلافـت بـا ايـنـكـه امـوال فـراوان از شـرق و غـرب كـشـور اسـلامـى به خزانه او سرازير مى شد ادامه داد و هرگز دست از روش خويش ‍ برنداشت .
امـام صـادق (ع ) فرمود: ((امير مؤ منان در غذا خوردن از همه مردم به پيامبر خدا(ص ) شبيه تـر بـود، نـان جـويـن و سـركـه و زيـتـون مـى خـورد و بـه مـردم نـان و گـوشـت مـى خورانيد.))(52)
امام باقر(ع ) نيز فرمود: ((او پنج سال حكومت كرد و آجر روى آجر و خشت روى خشت ننهاد و زمينى تصرف نكرد و طلا و نقره از خود به ارث نگذاشت .))(53)
سويد بن غفله گفت : در كوفه به حضور على (ع ) رسيدم در حالى كه قرص نان جوينى با كاسه اى شير جلوى او بود. قرص نان خشك را ريز ريز كرد و در شير ريخت . من به كـنـيـز آن حـضـرت كـه نـامـش فضّه بود، گفتم : آيا در حق اين پيرمرد رحم نمى كنيد، چرا سبوس جو را نمى گيريد؟
فضّه گفت : امام (ع ) از ما تعهد گرفته كه هرگز سبوس غذاى او را جدا نكنيم .
امـام (ع ) رو بـه مـن كـرد و فـرمـود: اى پـسر غفله ! با او چه مى گويى ؟ مطلب را به آن حضرت گفتم و اضافه كردم يا امير مؤ منان ! با خودتان مدارا كنيد!
امام (ع ) فرمود: واى بر تو اى سويد. رسول خدا(ص ) و خاندان او از نان گندم سه روز پـيـاپـى سـيـر نـشـدنـد تـا بـه لقـاءالله پـيـوسـتـنـد و هـرگز خورش براى او فراهم نشد.(54)
غـزالى گـويـد: عـلى بـن ابـى طـالب (ع ) از مـصـرف بـيـت المـال خـوددارى مـى فـرمـود تـا بـدانجا كه شمشير خود را مى فروخت و جز يك جامه هنگام شستن در اختيار نداشت .(55)
شجاعت على (ع )
شجاعت على (ع ) از عجايب روزگار است و ذرّه اى ترس در وجود ايشان نبود چنان كه در جنگ هـاى بـدر و احـد و حـنـيـن كـه حضرت در سنين بين 20 تا 25 سالگى بود آن چنان بينى قـهـرمـانـان و پـهـلوانـان مـشـرك را بـه زمـيـن مـاليـد كـه سـال هـا كـيـنـه عـلى (ع ) را در سـيـنـه داشـتـنـد تـا ايـن كـه در جـنـگ هـاى جمل ، صفين و نهروان و سپس با به شهادت رساندن على (ع ) و فرزندانش اين كينه ها را ظاهر كردند.
مـبـارزه حـضـرت در جـنـگ احـد چـنـان اعـجـاب آور بـود كـه جبرئيل (ع ) در آسمان ندا كرد:
((لا فَتى اِلاّ عَلِىُّ لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ))
آن حـضرت در سخنى فرموده است : سوگند به خدايى كه جان پسر ابى طالب به دست اوسـت هـزار ضـربـت شـمـشـيـر بـر من آسان تر است از مرگ در بستر كه در غير طاعت خدا باشد.(56)
ابـن ابـى الحـديـد پـس از نـقـل ايـن سـخـن مى گويد: بدان كه اين سوگند حضرت ، به مـقـتـضـاى شجاعت خارق العاده اى است كه خداوند به او بخشيده بود و او مى خواست ياران خـود را تـشـويـق كـنـد و بـرانـگـيـزد تـا طـبيعت آنها را نيز مناسب طبع خود سازد و آنان را مـثـل خـود جـراءت بـر كارزار بخشد، اما هيهات كه آنان آن گونه كه حضرت مى خواست از عهده برنمى آمدند.(57)
آن حـضـرت هـمـچـنـيـن فـرمـود: اگـر هـمه عرب براى جنگ با من اقدام كنند من به آنان پشت نـخـواهـم كـرد؛ و در هـمه جنگ ها زره اى كه پشت نداشت بر تن مى كرد و مى فرمود: من هيچ گاه در جنگ پشت نكرده و نخواهم كرد تا زره من احتياج به پشت داشته باشد.
ضـربـات آن حـضـرت (ع ) آن قـدر كـارى بـود كـه دشـمـن در ضـربـه اول كـشته مى شد و هرگاه از بالا مى زد تا بينى او را مى شكافت و اگر از عرض مى زد كمر او را دو نيمه مى ساخت .(58)
عمر درباره شجاعت على (ع ) سخنى حق بر زبان رانده است :
((لَوْلا سَيْفُهُ لَما قامَ عَمُودُ الاِْسْلامِ(59)))
اگر شمشير على (ع ) نبود، اسلام استوار نمى شد.
از امـام صـادق (ع ) روايت است كه قنبر غلام على (ع ) آن حضرت را بسيار دوست مى داشت . روزى چـون عـلى (ع ) بـيـرون رفت ، قنبر با شمشير به عنوان محافظت پشت سر حضرت حـركـت مـى كـرد، حـضـرت على (ع ) ملتفت شد فرمود: چرا آمدى ؟ عرض ‍ كرد: آمده ام كه از شـمـا مـحـافـظـت كـنـم . حـضـرت فـرمـود: واى بـر تـو مـرا از اهـل آسـمان ها حراست مى كنى يا از اهل زمين ؟ اهل زمين كه قدرت زيان رساندن بر من ندارند مـگـر بـه خـواسـت خـدا و تـو را قـدرتـى نـيـسـت كـه مـرا از اهل آسمان ها نگهبانى نمايى و آنها هم بدون اذن خدا قدرت زيان رساندن به من را ندارند، بازگرد. پس قنبر به دستور حضرت بازگشت .(60)خطر عشق مجازى 
مـَنْ عـَشِقَ شَيْئاً اَعْشى بَصَرَهُ وَ اَمْرَضَ قَلْبَهُ. فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحيحَةٍ وَ يَسْمَعُ بِاُذُنٍ غَيْرِ سَميعَةٍ.(558)
آن كس كه به چيزى عشق ورزد، آن عشق ، چشم او را كور و قلبش را بيمار مى كند. چنين فردى با چشم ناسالم مى نگرد و با گوش ناشنوا مى شنود.
هديه دادن 
اَلْهَدِيَّةُ تَجْلِبُ الَْمحَبَّةَ.(559)
هديه فرستادن ، دوستى را جلب مى كند.
غربت و تنهايى 
اَلْغَريبُ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَبيبٌ.(560)
غريب و تنها كسى است كه دوستى نداشته باشد.
بدترين برادر 
شَرُّ الاِْخْوانِ مَنْ تُكُلِّفَ لَهُ.(561)
بدترين برادران كسى است كه براى او به رنج افتى !
بهترين برادر 
خَيْرُ اِخْوانِكَ مَنْ دَلَّكَ عَلى هُدىً...(562)
بهترين برادرانت كسى است كه تو را به راه راست راهنمايى كند.
رسم برادرى 
اِحْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ اَخيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصِّلَةِ.(563)
چون برادرت از تو جدا شد، خود را به پيوندِ با او وادار.
ارتباط تنگاتنگ 
عَلَيْكُمْ بِالتَّواصُلِ وَالتَّباذُلِ.(564)
بر شما باد به يكديگر پيوستن و به هم بخشيدن .
اندازه دوستى 
زُهْدُكَ فِى رَاغِبٍ فِيكَ نُقْصَانُ حَظٍّ، وَ رَغْبَتُكَ فِى زَاهِدٍ فِيكَ ذُلُّ نَفْسٍ.(565)
بـى مـيـلى نـسـبـت بـه آن كـس كـه بـه تـو عـلاقـه مـنـد اسـت دليـل كـمـى بـهـره تو در دوستى است و تمايل تو نسبت به كسى كه بى اعتنا است سبب خوارى تو است .
دوستى و دشمنى معتدل 
اَحـْبـِبْ حـَبـيـبـَكَ هـَوْناً ما عَسى اَنْ يَكُونَ بَغيضَكَ يَوْماً ما. وَ اَبْغِضْ بَغْيضَكَ هَوْناً ما، عَسىَّ اَنْ يَكُونَ حَبِيبَكَ يَوْماً ما.(566)
با دوست ، در دوستى از اندازه مگذر، بسا كه روزى دشمن گردد و با دشمن مدارا كن ، باشد كه روزى دوست گردد.
آداب دوستى 
اُبْذُلْ لِصَدِيقِكَ كُلَّ الْمَوَدَّةِ... وَ لا تَقُصَّ إ لَيْهِ بِكُلِّ اءَسْرارِكَ.(567)
همه محبتت را به پاى دوستت به ريز ولى همه اسرارت را در اختيار او نگذار.
حق برادر و دوست واقعى 
لا يـَكـُونُ الصَّديـقُ صـَديـقـاً حـَتـّى يـَحـْفـَظَ اءَخـاهُ ف