 عليكم بشى ء رضيه ممن كان قبلكم 
بدانيد كه خداوند به كارى از ملت هاى قبل ناخرسند بوده هرگز براى شما خشنود نمى شود و كارى كه بارى گذشتگان خشنود بوده هرگز براى شما ناخرسند نخواهد شد. (148)
4. قضا و قدر 
150. پاداش شكيبايى 
اءن صبرت جرى عليك القدر و انت ماءجحور، و ان جزعت جرى عليك القدر و اءنت مازور 
اگر شيكيبايى ورزى حكم و قدر خداوند بر تو رفته است و پاداش دارى و اگر بى تابى كنى تقدير الهى بر تو جارى است و گناهكارى . (149)
151. ظاهر نيكوى روزگار
ما قال الناس لشى ء(طوبى له ) الا و قد خباء له الدهر يوم سوء مردم درباره هيچ چيزى نگويند: خوشا آن مگر اين كه روزگار براى آن (ظاهر خوش نما) روز نامباركى پنهان كرده باشد. (150)
152. تغيير قضا با صدق و خلوص 
فلما راى الله صدقنا اءنزل بعدونا الكبت ، و اءنزل علينا النصر حتى استقر الاسلام ملقيا و متبوئا اءوطانه 
وقتى كه خداوند صدق و خلوص ما را ديد، دشمن ما را به ذلت و خوارى نشاند و پيروزى را بر ما فرستاد. تا آن گاه كه اسلام مانند شترى كه گردن بر زمين بنهد و حالت تسليم به خود بگيرد، استقرار يافت و در جايگاه هاى خود عقول و دل هاى مسلمانان ) جاى گير شد. (151)
153. قضاى الهى 
حتى اذا و افق وارد القضاء انقطاع مدة البلاء حملوا بصائرهم على اسيافهم و دانوا لربهم باءمر واعظهم 
آن گاه كه عامل قضاى خداوندى با پايان يافتن مدت آزمايش موافقت نمود بصيرت هاى خود را بر شمشيرهايشان حمل كردند و با اطاعت از امر راهنمايشان به پروردگار نزديك شدند. (152)
154. ناخرسند از قدر الهى 
من اءصبح على الدنيا حزينا فقد اءصبح لقضاء الله ساخطا 
كسى كه صبح كند و به خاطر دنيا محزون باشد، از قضا و قدر الهى ناخرسند است . (153)
155. سرنوشت و تقدير
لا يجرى لاحد الاجرى عليه ، و لا يجرى عليه الا جرى له . و لو كان لاحد اءن يجرى له و لا يجرى عليه ، لكان ذلك خالصا لله سبحانه دون خلقه ، لقدرته على عباده ، و لعدله فى كل ما جرت عليه صروف قضائه 
حق چيزى است كه به نفع كسى به جريان نمى افتد، مگر اين كه روزى ديگر به ضرر او سراغش را خواهد گرفت (و بالعكس ) و به ضرر كسى جارى نمى شود مگر اين كه روزى ديگر به سود او به جريان مى افتد و بنا بود كه حق همواره به سود كسى جارى گردد نه بر ضرر او، چنين وضعى درباره حق فقط به طور خالص براى خدا منحصر بود؛ زيرا او است پيروز مطلق بر بندگانش و به جهت دادگرى مطلق او در همه مواردى كه انواع قضاى (حكم ) او در آن ها به جريان مى افتد. (154)
156. سپاس تقدير الهى 
الحمد الله على التقدير حتى تكون الافُة فى التدبير 
ستايش مى كنم خدا را در برابر چيزى كه قضايش به آن متعلق گشته و به هر فعلى كه مقدر فرموده و مرا به شما مبتلا ساخته است . (155)
157. آفت در تدبير
يغلب المقدر على التقدير حتى تكون الافة فى التدبير 
قدر الهى بر تدبير پيروز شود تا آن جا كه آفت در تدبير باشد. (156)
158. مصدر قضا و قدرها
اءان صبت عليهم المصائب لجؤ وا الى الاستجازة بك ، علما بان اءزمة الامور بيدك ، و مصادرها عن قضائك 
اگر مصيبت هاى روزگار بر سر اولياء الله تاختن آورد، پناهندگى به تو جويند؛ زيرا مى دانند كه زمام همه امور به دست تو است و صدور آن ها از مقام قضاى تو. (157)
159. ناخشنودى به قضاى الهى 
اءلا فالحذر الحذر من طاعة ساداتكم و كبرائكم الذين تكبروا عن حسبهم ، و ترفعوا فوق نسبهم ، والقوا الهجينه على ربهم ، و جاحدوا الله على ما صنع بهم . مكابرة لقضائه ، و مغالبُة لالائه 
آگاه شويد! بر حذر و بيمناك باشيد از اطاعت آقايان و بزرگان خود، كسانى كه از ارزش هاى واقعى حيثيت خود را بالاتر تلقى كردند و بالاتر از نسب خود سربلند نمودند، زشتى كار خود را به خدا نسبت دادند و درباره آن چه كه خداوند با آنان انجام داده است انكار ورزيدند، اين همه (خطا كارى ها) را در رويا رويايى جاهلانه و متكبرانه با قضاء خداوندى و پيروزى جستن بر نعمت هاى او مرتكب شدند. (158)
160. قطعيت تقدير
لن يبطى ء عنك ما قد قدر لك .
آن چه كه براى تو تقدير شده است از تو به تاءخير نخواهد افتاد. (159)
161. خرسند نبودن به قضا
لا ينقص سلطانك من عصاك و لا يزيد فى ملك من اءطاعك ، و لا يرد اءمرك من سخط قضاءك 
كسى كه تو را معصيت كند از سلطه تو خدا نكاهد و كسى كه اطاعتت كند بر ملك تو نيفزايد، و كس كه از قضاى تو به غضب آيد نتواند امر تو را برگرداند.(160)
162. تقدير معلوم الهى 
احمده الى نفسه كما استحمد اءلى خلقه ، و جعل لك شى ء قدرا، و لك قدر اءجلا و لكل اجل كتابا 
ستايش مى كنم خدا را براى تقرب به او همان گونه كه خود از مردم ستايشش را خواسته است و براى هر چيزى اندازه اى قرار داده و براى هر اندازه اى مدتى محدود، و براى هم مدتى قرارى ثابت . (161)
163. تقدير معلوم الهى 
لما سئل عن القدر -: طريق مظلم فلا تسلكوه ، و بحر عميق فلا تلجوه ، سر الله فلا تتكفوه 
از آن حضرت عليه السلام درباره قدر سوال شد، پس فرمود: راهى است تاريك ! پس آن راه را در پيش نگيريد و دريايى است عميق پس در آن وارد نشويد و راز خداوندى است پس براى كشف آن خود را به زحمت (162) نيندازيد.
164. تقدير و تدبير
تذل الامور للمقادير حتى يكون الحتف فى التدبير كارها و چاره جويى ها در برابر تقديرات الهى خوار مى گردد. تا آن حد كه گاه چاره جويى انسان موجب هلاك او مى گردد. (163)
165. فرمان هاى محكم حق 
اءمره قضاء و حكمة ، و رضاه اءمان و رحمة ، يقضى بعلم ، و يعفو بحلم
فرمان خداوند بر مبناى قضا و حكمت ، و رضاى او موجب آمال و رحمت است حكم او بر مبناى علم ، و منشاء عفو او هم است . (164)
166. تقدير الهى 
المقدر لجميع الامور بلا روية و لا ضمير 
آفريننده است با سنجش دقيق براى همه كائنات بدون انديشه و مفاهيم درونى . (165)
167. نامعلومى سرنوشت 
رب مستقبل يوما ليس بمستدبره ومغبوط فى اءول ليله ، قامت بوا كيه فى آخره 
چه بسا كسى كه روز به زندگى روى آورده ؛ اما شب آن روز را نديده ، و بسا كسانى كه در آغاز شب به او رشك برده اند؛ اما در پايان شب بر مرگ او گريسته اند. (166)
168. آرزوى بهترين تقدير
استودع الله دينك و دنياك و اساله خير القضاء لك فى العاجلُة و الاجلة و الدنيا و الاخرُة 
دين و دنياى تو را به خدا مى سپارم و از او مى خواهم كه در حال و آينده در دنيا و آخرت بهترين سرنوشت را براى تو در نظر بگيرد. (167)
169. خشم به قضاى الهى 
من اصبح على الدنيا حزينا، فقد اءصبح لقضاء الله ساخطا، و من اصبح يشكو مصيبةُ نزلت به ، فقد اصبح يشكو ربه 
كسى كه به خاطر مال دنيا اندوه خورد، به قضاى الهى خشم ورزيده و كسى كه از مصيبتى كه به او رسيده به خلق شكايت برد، از پروردگارش شكايت كرده است . (168)
170. قضاى متقن الهى 
لم يوده خلق ما ابتدا، ولا تدبير ما ذرا، و لا وقف به عجز عما خلق ، و لا ولجت عليه شبهُة فيما قضى و قدر، بل قضاء متقن ، و علم محكم ، و امر مبرم 
آفرينش آن چه كه خلق نموده و تدبير آن چه كه به وجود آورده است سنگينى و خستگى براى او نداشته و ناتوانى از ايجاد كائنات و به راه انداختن آن او را متوقف نساخته است و در اجراى قضا و گستردن نقشه هستى اشتباهى بر او وارد ن