ْلُو وَ يَمُرُّ.(78)
زندگانى ، گاه تلخ است و گاه شيرين .
((رسم ديرين روزگار اين است .
يك زمان ، تلخ و گاه شيرين است .))
آدمى ، در ميان ((خوف )) و ((رجا))
گاه ، شادان و گاه غمگين است
8 ـ اَلاِْخلاصُ مِلاكُ الْعِبادَةِ.(79)
معيار بندگى و عبوديّت پروردگار، خلوص نيّت است .
از بين برنده ريا، اخلاص است
روشنگرِ روح و جان ما اخلاص است
انديشه غير، در دلت راه مده
((معيار عبادتِ خدا، اخلاص است .))
9 ـ اَلْعِلْمُ اَصْلُ الْحِلْمِ.(80)
دانش ، اساس و بنيانِ بُردبارى است .
سرمايه فوز و رستگارى ، علم است
درمان و علاج بى قرارى ، علم است
كوتاه سخن ، اين كه على (ع )، نورِ يقين
فرمود: ((اساس بُردبارى ، علم است .))
10 ـ اَلْغَمُّ مَرَضُ النَّفْسِ.(81)
غم و اندوه ، بيمارى روح و جان آدمى است .
((غم و اندوه ، جان را مى گدازد))
ز سر، تا استخوان را، مى گدازد
جهان را، تيره مى سازد بر انسان
زمين و آسمان را مى گدازد
ــــــــ
((يك ساعت عدالت از يك سال عبادت ، برتر است .))
حضرت على (ع )
((اجراى عدالت بايد به صورت يك فرهنگ درآيد.))
(مقام معظم رهبرى ، حضرت آيت الله خامنه اى )عدل مولا، اتّفاقى ساده نيست
رضا اسماعيلى
مى كنم آغاز با ياد على (ع )
تا بنوشم عشق از داد على (ع )
يا على ، مولا، تو دستم را بگير
دست روح حق پرستم را بگير
قلب شعرم را بده امشب خراش
يك تبسُّم زخم ، بر روحم بپاش
تا شوم مست تولاّى تو باز
عارف حق ، از دو عالم بى نياز
يارى ام كن تا ز عشقت دم زنم
شعله بر جان بنى آدم زنم
يارى ام كن ، اى عدالت مرد ناب
روح احمد، همسر بانوى آب
يارى ام كن ، اى معمّاى غدير
اى ولايت را تو مولا و امير
يارى ام كن اى على ، اى بوتُراب
شد دلم در حسرت وصف تو آب
يارى ام كن تا بگيرم بال و پر
پر كشم تا زخم ، تا اوج خطر
يارى ام كن ، تا تو را پيدا كنم
قاسطين را باز هم رسوا كنم
مارقين و ناكثين را رگ زنم
زخم بر كُفر و نفاق و شك زنم
باز از عشقت خمارم كن على (ع )
بيقرارم ، بيقرارم كن على (ع )
مى برم نام تورا من دم به دم
تازند عشق تو برجانم ، عَلَم
من كى ام ؟آيينه دار راه تو
شيعه چشمت ،غبار راه تو
من كى ام ؟ مست ظهور چشم تو
عاشقت سنگ صبور چشم تو
من كى ام ؟ يك عاشق بى دست و پا
عاشق وصل تو اما بينوا
كاش مى شد چاه نخلستان شوم
تا به بزم درد تو مهمان شوم
عارف آيات قرآنت شوم
در شبى روشن ، مسلمانت شوم
بايد اما بگذرم از اين خيال
فهم تو كارى است ، دشوار و محال
من كجا و فهم قرآنت على !
من كجا عرفان چشمانت على !
من كجا فهم كلام الله تو!
مانده ام در باى بسم الله تو!
اين لياقت نيست در من اى دريغ
درد من درمان نگردد جز به تيغ
گشته ام باخويش دشمن ياعلى (ع )
واى بر من واى بر من ياعلى (ع )
ــــــــ
خوش به حال ما كه از نسل گليم
همچو بلبل ، عاشق وصل گليم
لاله هاى سرخ باغ حيدريم
وارثان درد و داغ حيدريم
بى سرو دستار، در صحراى خون
سرخ مى رقصيم ، همپاى جنون
مستى ما بى نياز از باده است
مى شويم از عشق مولا، مست مست
خضر راه ما، فروغ ماه اوست
مقتداى ما، دل آگاه اوست
ما كه از جور خوارج خسته ايم
با على عهد اخوت بسته ايم
ما مريد ذوالفقار حيدريم
تا جهان باقى است ، يار حيدريم
جان ما از عشق مولا منجلى است
گر بخواهد جان ، جواب مابلى است
در سرما نيست جز عشق ولى
ياعلى و ياعلى و ياعلى (ع )
ــــــــ
ماز فهمت اى على ، پا در گليم
ما تورا گم كرده ايم و غافليم
ما كه بذر معصيت افشانده ايم
قلب معصوم تو را كى خوانده ايم ؟
از دل خود زخم را وا كرده ايم
عافيت را باز پيدا كرده ايم
غافل از درديم و مستى مى كنيم
روز و شب ، شهوت پرستى مى كنيم
عاشقى را سخت حاشا كرده ايم
از سر خود عشق را وا كرده ايم
بار ديگر با هوس خو كرده ايم
التماس خال و ابرو كرده ايم
هفت جنت ناگهان شد مال ما!
باغهاى اين جهان شد مال ما!
كرده دنيا جامه هامان را زرى
روح ما افسرده و خاكسترى
جسم ما در جامه هاى رنگ رنگ
روح ما آلوده صد گونه ننگ
اى على جان ! دستهامان رو شده
روح ما اين روزها جادو شده
گشته مشكل همزبانى با جنون
كرده ما را نكته بين ، عقل زبون
معصيت مى بارد از ديوار و در
بوى شيطان مى دهد روح بشر
بار ديگر زهد تنها گشته است
بت پرستى سهم دنيا گشته است
قبله توحيد! بتها را ببين
لات و عزى و هبل ها را ببين
اين بت جاه و مقام است و غرور
آن يكى ديگر بت تزوير و زور
بازهم قدرت نمايى مى كنيم
برضعيفان ما خدايى مى كنيم
مى شود در چشم ما دنيا عزيز
فطرت ما مى شود ايمان ستيز
باز هم فصل غريبى مى رسد
فصل زرد خود فريبى مى رسد
شهر از آيينه خالى مى شود
باز فصل بى خيالى مى شود
باز مى گيرند اصحاب ((چرند))
غيرت ما را به باد نيشخند
شهر مى گردد پر از حور و پرى
پُر زبوى شهوتى كاكل زرى !
گرگ شهوت در خيابانهاى ننگ
مى زند بر روى عصمت ، باز چنگ
مى شود گم عزت ما در زمين
ما و اندوه و هزاران نقطه چين !
دينمان آلوده شك مى شود
روحمان هر روز كوچك مى شود
بازهم فصل غريبى مى رسد
فصل زرد خود فريبى مى رسد
مى شود فصل عدالت ناپديد
ناگهان تبعيض تبعيضى شديد!
بوى تبعيد ابوذر مى وزد
باز قارونى قلندر مى وزد
در خيابان كاخ مى رويد مدام
بر سر ما شاخ مى رويد مدام
مى كشد قد كاخ ‌هاى سبز باز
صاحبان آن همه اهل نماز
شهر ما شكل عروسك مى شود
عافيت جويى مبارك مى شود
باز هم ورد زبان روزگار
داستان تلخ دارا و ندار!
باز هم ما و كلاف فاصله
بين ما و عدل صدها مرحله !
ــــــــ
گر شود حاكم به ما مولا على (ع )
مى شود تيغ عدالت صيقلى
عدل مولا اتفاقى ساده نيست
هيچكس جز او عدالت زاده نيست
عدل در جان على يك باور است
ذوالفقار او عدالت پرور است
پيش او معنا ندارد ظلم و باج
پيش او معنا ندارد تخت و تاج
او كه مرد عدل و تيغ است و قلم
مى كند پاهاى ظالم را قلم
اغنيا را مى كشد پايين زتخت
باز مى گيرد از آنان تاج و تخت
مى ستاند سهم بيت المال را
گرچه باشد مهر زنهاى شما
چونكه بيت المال بيت الحال نيست
دزد بيت المال ، خوش اقبال نيست
وصله بر تنپوش دنيا زد ولى
يعنى از دنيا تبرى كن ((على ))
با نمك با پاره اى از نان بساز
در كمال سادگى انسان بساز
زندگانى مثل حيدر ساده نيست
هيچكس مثل على آزاده نيست
در جهان هر خانه اى خشت و گلى است
خانه مولاى درويشان على است
ــــــــ
ما زفهمت اى على پا در گليم
ما تو را گم كرده ايم و غافليم
يا على با ما بگو با اين حساب
مى شود آيا دعامان مستجاب !؟
باز آيا ما هدايت مى شويم ؟
لايق وصل شهادت مى شويم ؟
باز آيا زخممان گل مى كند
در دل ما عشق غلغل مى كند؟
باز آيا ما پرستو مى شويم ؟
از نسيم عشق گلبو مى شويم ؟
باز آيا ما قنارى مى شويم ؟
جرعه نوش بيقرارى مى شويم ؟
بشنو از نى بشنو ازنى مى كنيم
عقل را هى عشق را طى مى كنيم ؟
باز آيا ما خدايى مى شويم ؟
ياعلى ، ما كربلايى مى شويم ؟
ــــــــ
اى على اى خوب اى مولاى دين
از دل ما اين تغافل را بچين
بر دل ما نور رحمانى بپاش
در وجود ما مسلمانى بپاش
تيرگى را از دل ما دور كن
روح ما را با خودت محشور كن
جان ما را كن زعشقت منجلى
اى فدايت جان عالم يا على (ع )(82)نهج البلاغه از ديدگاه امام خمينى (ره ) و مقام معظم رهبرى
دانـشـمـنـدان اسلامى در