ون لا يساءمون ، لا يغشاهم نوم العيون ، و لا سهو العقول ، و لا فترة الا بدان ، و لا غفلة النسيان و منهم اءمناء على وحيه ، و اءلسنة الى رسله ، و مختلفون بقضائه و اءمره ، و منهم الحفظة لعباده ، و السدنة لابواب جنابه ، و منهم الثابتة فى الارضين السفل اءقدامهم ، والمارقة من الاقطار اءركانهم ، و المناسبة لقوائم العرش اءكتافهم . ناكسة ذونه ابصارهم ، متلفعون تحته باءجنحتهم ، مضروبة بينهم و بين من دونهم حجب العزة ، و اءستار القدرُة . لا يتو همون ربهم بالتصوير، و لا يجرون عليه صفات المصنوعين ، و لا يحدونه بالاماكن ، و لا يشيرون اءليه يشيرون اءليه بالنظائر 
خداوند آسمان هاى بلند را از هم گشود و مملو از فرشتگان گوناگون كرد، دسته اى از آن ها هميشه در سجودند و ركوع ندارند و يا در ركوع اند و قيام نمى كنند و يا در صف هايى كه هرگز پراكنده نمى شوند قرار دارند و يا همواره تسبيح مى گويند و ملول نمى شوند، نه خواب به ديدگان آنها راه مى يابد و نه خطايى در خردشان و نه سستى در وجودشان و نه بى خردى و فراموشى در آن پديد مى آيد و گروهى ديگر از آنان ، امينان وحى حق و زبان او به سوى پيام آوران اند و پيوسته براى رسانيدن حكم و فرمان او رفت و آمد مى كنند. گروهى ديگر از آنان نگهبان بندگان و دربانان بهشت اويند. جمعى از ايشان پاهايشان در طبقات پايين زمين ثابت و گردن هايشان از آسمان بالا گذشته و اعضاى آنها از كرانه هاى جهان بيرون رفته است و كتف هاى آنان براى حفظ پايه هاى عرش خدا آماده است و در مقابل عرش ‍ او سر را پايين افكنده اند و در زير آن ، بال ها را به خود پيچيده اند و در ميان آنان و ديگران كه در مراتب پايين قرار دارند، حجاب هاى عزت و پرده هاى قدرت فاصله انداخته ، هرگز پروردگار خود را با نيروى وهم تصوير نكنند و صفات آفريدگان را براى او قائل نشوند. هرگز او را در مكانى محدود نساخته و با چشم اشاره به او نمى كنند. (185)رابطه ثروت و شهوت 
اَلْمالُ مادَّةُ الشَّهَواتِ.(319)
مال ، كار مايه شهوات [و تمايلات نفسانى ] است .
مستى ثروت 
اِسْتَعيذُوا بِاللّهِ مِنْ سَكْرَةِ الْغِنى فَاِنَّ لَهُ سَكْرَةً بَعيدَةَ الاِْفاقَةِ.(320)
از مستى بى نيازى به خدا پناه بريد. زيرا بى نيازى را نوعى مستى است كه به هوش آمدن از آن دور است و طولانى .
جفاى ثروتمند 
ما اَقْبَحَ... الجَفاءَ عِنْدَ الْغِنى .(321)
چه زشت است ستمگرى هنگام ثروتمند بودن .
روزى مقدر 
رِزْقُ كُلِّ امْرِءٍ مُقَدَّرٌ كَتَقْديرِ اَجَلِهِ.(322)
روزى هر كسى بسان اجلش تعيين شده است .
شريك ناخواسته 
لِكُلِّ امْرِى ءٍ فِى مَالِهِ شَرِيكَان . الْوَارِثُ وَالْحَوَادِثُ.(323)
مال هر كس دو شريك دارد: وارث و حوادث .
پيروزى ، محصول توانمندى 
اَصْلُ النَّجدَةِ القُوَّةُ وَ ثَمَرَتُها الظَّفَرُ.(324)
ريشه دلاورى ، توانمندى و ميوه اش پيروزى است .
آنچه مال با صاحب خود مى كند 
اَلْمالُ يَرْفَعُ صاحِبَهُ فِى الدُّنْيا وَ يَضَعُهُ فِى الاَّْخِرَةِ.(325)
مال صاحبش را در دنيا بلند مرتبه مى گرداند و در آخرت او را پست مى كند.
رابطه دخل و خرج 
تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلى قَدْرِ الْمَؤُونَةِ.(326)
روزى به اندازه ى هزينه فرود مى آيد.
چاپلوسى در برابر توانگر 
مَنْ اَتى غَنِيّاً فَتَواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلْثا دينِهِ.(327)
هر كس نزد توانگرى آيد و به خاطر توانگرى اش فروتنى كند، دو سوم دينش از دست مى رود.
فقه و تجارت 
مَنِ اتَّجَرَ بِغَيْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِى الرِّبا.(328)
هر كس بى فقاهت (بدون دانستن احكام معاملات ) به بازرگانى پردازد، در گرداب ربا درافتد.
نـاشـكـيـبـى بـر مـال باختگى 
يَنامُ الرَّجُلُ عَلَى الثُّكْلِ، وَ لا يَنامُ عَلَى الْحَرَبِ.(329)
فرزند مرده مى خوابد ولى مال ربوده ، ديده بر هم نمى نهد.
فرجام ثروت اندوزى 
يَا ابْنَ ادَمَ ما كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَاءَنْتَ فيهِ خازِنٌ لِغَيْرِكَ.(330)
اى فرزند آدم در آنچه بيش از روزى ات بيندوزى خزانه دار ديگرانى .
مسؤ وليت توانگران 
إِنَّ اللّهَ سـُبـْحـانـَهُ فـَرَضَ فـِى اءمْوَالِ الاَْغْنِيَاءِ اءَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ: فَمَا جَاعَ فَقِيرٌ إِلا بِمَا مَنَعَ غَنِىُّ، وَاللّهُ تَعَالَى جَدُّهُ سَائِلُهُمْ عَنْ ذلِكَ.(331)
خـداونـد سـبـحـان گـذران نيازمندان را در اموال توانگران واجب ساخته است . بنابراين بينوايى گرسنه نماند، مگر به خوددارى توانگر؛ و خداى ، از اين كارشان بازخواست مى كند!
تدبير معيشت 
ما عالَ امْرُؤٌا اِقْتَصَدَ.(332)
آن كه در مخارج خود ميانه روى كند، فقير نگردد.6. خلقت و آفرينش خداوند 
187. عجز انسان 
ما لابن آدم و الفخر، اءوله نطفة ، و آخره جيفة و لا يرزق نفسه ، و لا يدفع حتفه 
انسان را با فخر چه كار! او كه آغازش نطفه است و فرجامش مردار گنديده ، نه مى تواند روزى خود دهد و نه مى تواند مرگ را دفع كند. (پس چرا فخر مى كند؟!) (186)
188. آفرينش جهان 
خلق الخلق على غير تمثيل ، و لا مشورة مشير، و لا معونة معين ، فتم خلقه باءمره ، و اءذعن لطاعته ، فاءجاب 
خداوند موجودات را بدون در دست داشتن هيچ نمونه اى و بدون مشورت با هيچ مشاورى و بدون كمك گرفتن از هيچ ياورى آفريد و خلقت به فرمان او تمام و كامل شد و همگى به طاعتش اقرار كردند. (187)
189. شكوه و عظمت آفرينش 
ما الذى نرى من خلقك ، و نعجب له من قدرتك ، و نصفه من عظيم سلطانك و ما تغيب عنا منه ، و قصرت اءبصارنا عنه ، و انتهت عقولنا دونه ، و حالت ستور الغيوب بيننا و بينه اءعظم 
چه بزرگ است انچه ما از آفرينش تو مى بينيم و از قدرت تو در پديد آوردن آن به شگفت مى آييم و آن به عنوان نشانه بزرگى و قدرت تو وصف مى كنيم ، و چه بزرگ تر از اين هاست آنچه از ما پنهان است و ديدگان ما از دين آنها قاصر است و خردهاى ما را به آن ها دسترسى نيست و پرده هاى غيب ميان ما و آن ها حايل شده است . (188)
190. طبع آدمى 
لقد علق بنياط هذا الانسان بضعُة هى اءعجب ما فيه ، و ذلك القلب . و له مواد من الحكمة و اءضداد من خلافها، فان سنح له الرجاء اءذله الطمع ، و اءن هاج به الطمع اءهلكه الحرص ، و ان ملكه الياس قتله الاسف ، و ان عرض له الغضب اشتد به الغيظ و ان اسعده الرضا نسى التحفظ، و اءن ناله الخوف شغله الحذر، و اءن اتسع له الامن استلبثه الغرة ، و ان اءفاد مالا اطغاه الغنى ، و ان اءصابته مصيبة فصحه الجزع ، و ان عضته الفاقة شغله البلاء، و ان جهده الجوع قعد به الضغف ، و آن افراط به الشبع كظته البطنُة . فك تقصير به مضر، و كل افراط به مفسد 
بى گمان به بند دل اين انسان قطعه گوشتى آويخته شده كه از شگفت انگيزترين اعضاى بدن است و شگفتى اش اين است كه در آن مايه هايى از حكمت و اضدادى كه مخالف حكمت اند وجود دارد.
پس اگر براى او اميدى رخ دهد طمع او را خوار گرداند و اگر طمع وى را از جا برانگيزد دچار حرصى شود كه نابودش سازد، و اگر نوميدى او را فراگيرد اندوه او را بكشد و اگر خشم بر آن عارض شود غليظ و تنگ خلقى بر او سخت بتازد، و اگر به سعادت رضا و خ