هج البلاغه در بردارنده انديشه و رهنمودهاى «باب مدينة العلم النبى(صلى الله عليه وآله وسلم)» است و مى تواند در ابعاد اعتقادى، اخلاقى، تاريخى و سياسى براى بشر امروز راهگشا باشد.

اين كتاب شريف و مبارك، به وسيله سيد بزرگ و وارسته، اديب و فقيه نامور، مرحوم سيد رضى(رحمه الله) جمع آورى شده است و تا كنون تنى چند از نويسندگان بزرگ مسلمان بر آن شرح هايى نوشته اند كه مى تواند در فهم و شناخت بهتر آن مفيد باشد.

نهج البلاغه داراى موضوعات گوناگونى است كه حضرت على(عليه السلام) به مناسبت هاى مختلف در دوران حكومت خويش درباره توحيد، نبوت، معاد، تقوا، جنگ ها، بسيج نيرو و... بيان فرموده است. يكى از موضوعاتى كه در اين كتاب شريف وجود دارد، بيانات آن حضرت در رابطه با خلفاى هم عصر ايشان است. امام على(عليه السلام)گاهى خلفا را در مشورت هايى راهنمايى فرموده و گاهى در شرايط خاص به كمك آنان شتافته و گاهى نيز از آنان انتقاد فرموده اند. داورى صحيح و به دور از تعصب، درباره رابطه امام(عليه السلام)با خلفا بستگى به در نظر گرفتن همه جوانب رفتار و گفتار آن حضرت دارد; متأسفانه برخى از نويسندگان تنها بخشى از رفتار و گفتار آن حضرت را در نظر گرفته و به قضاوت يك جانبه در اين خصوص پرداخته اند كه موجب ترسيم سيمايى ناقص و نارسا از ارتباط حضرت على(عليه السلام)با خلفا و خلافت شده است اما اين نوشتار در پى آن است تا با بررسى جامع رفتار و گفتار آن حضرت شيوه ارتباط ايشان را با خلفا و همچنين ديدگاه امام را در رابطه با مسأله خلافت اسلامى و رابطه نص و بيعت بيان نمايد. در همين راستا سعى نموده است تا  رفتار و ارتباط امام على با خلفا به روايت از نهج البلاغه بررسى نمايد; گرچه در ديگر منابع نيز چگونگى گفتار و رفتار آن حضرت گزارش شده است.

در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه آنچه در اين نوشتار آمده در راستاى تبيين ديدگاه امام على(عليه السلام) در رابطه با خلفا و خلافت اسلامى است، كه به مناسبت هاى گوناگون توسط ايشان بيان شده است; چرا كه دريافت اين مطلب براى گروهى، موجب شبهه شده و در پاره اى از كتاب ها و جزوات داخل و خارج برداشت غير صحيح از ارتباط آن حضرت صورت گرفته است. از اين رو مراد آن طعن و يا نماياندن نقص افراد مورد قبول ديگر مذاهب نيست بلكه پژوهندگان آن ضمن احترام به عقايد و باورهاى پيروان مذاهب اسلامى باور دارند كه تبيين ديدگاه هاى مذاهب ضمن برطرف نمودن ابهامات و شبهات، زمينه هاى گفتگوى علمى و ارتباط سازنده را فراهم مى سازد.

اميد است خوانندگان محترم، ما را با نقدهاى خويش يارى نمايند.

معاونت پژوهش
موسسه آموزشى ـ پژوهشى مذاهب اسلامىفصل نخست درآمد

مفهوم خليفه در لغت

براى مفهوم خليفه در لغت معانى زيادى نقل شده است كه اكثر آنها به يك مفهوم اشاره مى كنند. برخى از معانى ذكر شده در مورد خليفه عبارت است از:

«الخليفه هو السلطان الاعظم، و خلفه خلافة كان خليفته بعده»; ([1]) خليفه، حاكم و بزرگ تر است و خلافت به معناى جانشين كسى شدن بعد از اوست.

«الخليفه من يقوم مقام الذاهب و يسدّ مسدّه»; ([2]) خليفه به كسى گفته مى شود كه به جاى شخص ديگرى قرار گيرد، و جاى خالى او را پر كند.

«الخليفة من يخلف غيره و يقوم مقامه الامام الذى ليس فوقه امام»; ([3]) خليفه كسى است كه جانشين ديگرى مى شود و فرمانروايى است كه فوق او مقامى نباشد.

همچنين در لغت نامه دهخدا در مورد اين واژه آمده است: آن كه به جاى كسى باشد در كارى. از پس كسى آينده در كارى. قائم مقام، جانشين پيره... لقب حكامى كه پس از پيامبر در ممالك اسلامى حكم راندند. ([4])

راغب اصفهانى نيز در معناى خلافت توضيحى دارد كه شايسته توجه است و بويژه در مبحث بعدى اين نوشته مى تواند راهگشا باشد. ايشان مى نويسد: «الخلافة النيابة عن الغير اما لغيبة المنوب عنه و اما لموته و اما لعجزه و اما لتشريف المستخلف و على هذا الوجه الاخير استخلف الله اوليائه فى الارض...»; ([5]) خلافت جانشينى و نيابت ديگرى است كه يا به جهت غيبت كسى، يا به علت مرگ، يا ناتوانى از انجام كار و يا به سبب شرافت دادن به شخصى كه جانشين مى شود، تحقق مى يابد و بدين جهت است كه خداوند اولياى خود را جانشين خود قرار داده است.

به نظر مى رسد معناى اصلى خليفه همان چيزى است كه ابن اثير در نهاية اللغة ذكر كرده و در المنجد نيز از آن پيروى شده است و تفسيرى كه فيروزآبادى در قاموس اللغة از آن كرده است بيان مصداق و در حقيقت معناى اصطلاحى آن است.

مفهوم خليفه در اصطلاح

خليفه در اصطلاح اهل سنت، به حاكم اسلامى اطلاق مى شود; گاه به طور مطلق و گاه با عنوان خليفة رسول الله(صلى الله عليه وآله) ولى جمهور اهل سنت اطلاق لفظ خليفة الله را به حاكم اسلامى جايز نمى دانند و حتى قايلان به جواز را فاجر ناميده اند. چرا كه معتقداند خليفه به جانشين كسى اطلاق مى شود كه مرگ بر او مستولى شود و غيبت بر او عارض گردد، در حالى كه نه مرگ بر خداوند مستولى مى شود و نه غيبت بر او عارض مى گردد بلكه او «حىّ لايزال» و «اظهر من الشمس» است. در مقابل جمهور اهل سنت، عدّه قليلى هستند كه قايل به جواز اطلاق لفظ خليفة الله به حاكم اسلامى مى باشند. اين عدّه به آيه (و هو الذى جعلكم خلائف فى الارض) ([6]) استدلال كرده و مى گويند چون حاكم اسلامى مجرى احكام الهى در بين مردم مى باشد، پس اطلاق لفظ خليفة الله بر وى اشكالى ندارد. ([7])

خليفه در اصطلاح اهل تشيع بر هر حاكمى اطلاق نمى شود بلكه به كسانى گفته مى شود كه داراى لياقت و شايستگى جانشينى خدا و رسول باشند، آنان كسانى هستند كه از جانب خدا و رسول او معرفى شده اند و كسى قادر به تصاحب مقام آنان نيست.

مفهوم خليفه در قرآن و حديث

اين واژه در قرآن كريم به دو صورت به كار رفته است، گاه به صورت مفرد كه مربوط به اشخاص معين است، و گاه به صورت جمع كه مربوط به انسان ها و يا اقوام مى باشد.

كاربرد واژه خليفه به صورت جمع

خداوند در سوره انعام مى فرمايد: (هو الذى جعلكم خلائف الأرض و رَفع بَعْضَكُم فوق بعض درجات...); ([8]) خدا كسى است كه شما را جانشينان زمين قرار داد و برخى از شما را بر بعضى ديگر برترى بخشيد.

در اين آيه، اين لغت به صورت جمع به كار رفته است. مرحوم طبرسى در تفسير اين آيه مى نويسد: «اهل هر زمانى جانشين مردمان پيش از خود مى شود به گونه اى كه هر قرنى كه بگذرد قرن ديگر جاى آن را مى گيرد. برخى گفته اند مقصود از اين آيه امت پيامبر اسلام است كه خداوند آنان را جانشين امت هاى گذشته قرار داده است. ([9]) بنابراين برداشت كسانى كه مى گويند خداوند بشر را جانشين خود قرار داده درست نيست.

كاربرد مفرد

در سوره بقره آمده است: (و اذ قال ربك للملائكة انى جاعلٌ فى الارض خليفةٌ); ([10]) به ياد آور زمانى كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى قرار مى دهم.

مقصود از خليفه در اين آيه كه به صورت مفرد به كار رفته، حضرت آدم(عليه السلام)است كه خداوند او را خليفه قرار داده تا به حق حكم نمايد;