 البته خداوند فرشتگان را آگاه نمود كه از ذريه و نسل آدم كسانى خواهند آمد كه در زمين فساد خواهند نمود.

در جاى ديگر مى فرمايد: (يا داود انا جعلناك خليفةً فى الارض فاحكم بين الناس بالحق); ([11]) اى داوود ما تو را جانشين و نماينده خود در زمين قرار داديم; پس بين مردم به حق داورى كن.

خداوند از قول حضرت موسى(عليه السلام) نيز مى فرمايد: (و قال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى); ([12]) موسى به برادرش هارون گفت كه تو در امتم جانشين من باش.

ويژگى مهمى كه شخص خليفه در قرآن از آن برخوردار است دو چيز مى باشد:

1. خليفه بايد از جانب خداوند منصوب شود چنان كه از آيات مذكور چنين به دست مى آيد; البته آيات ديگرى نيز بر منصوب شدن خليفه از جانب خداوند دلالت دارد نظير (و جعلناهم ائمة يهدون به أمرنا); ([13]) ما آنان را امامانى قرار داديم تا مردم را با دستورات ما هدايت نمايند.

و نيز (انّى جاعلك للناس اماماً); ([14]) من تو را ـ ابراهيم ـ براى مردم امام قرار دادم.

بنابراين امامت مقامى است كه بايستى از جانب خداى بزرگ معين شود نه از جانب مردم.

2. ويژگى دوم خليفه آن است كه به هيچ نوع ظلم و ستمى، خواه ظلم به نفس يا ظلم به ديگرى آلوده نباشد چنان كه مى فرمايد: (انّى جاعلك للناس اماماً قال و مِن ذُرّيتى قال لا ينال عهدى الظالمين); ([15]) پس از آن كه خداى بزرگ حضرت ابراهيم را به امورى آزمايش نمود، فرمود: تو را به پيشوايى مردم برگزيدم. ـابراهيمـ گفت: از ذرّيه من نيز كسى را برمى گزينى؟ فرمود: عهد من به ستمگران نمى رسد.

و نيز درباره حضرت داوود، پس از آن كه مى فرمايد: (يا داود انّا جعلناك خليفه فى الأرض)، فرموده: (و لا تتّبع الهوى فيضلّك عن سبيل الله); ([16]) تو خليفه من در روى زمين هستى به اين شرط كه از هوا و هوس پيروى نكنى، چرا كه اين گناه تو را از راه خدا گمراه مى سازد.

واژه خليفه در حديث

با نگاهى به گفتار نبوى از هنگام بعثت تا رحلت، به خوبى مفهوم و مصداق خليفه روشن مى گردد.

1. در سال هاى آغازين بعثت پس از نزول آيه (و انذر عشيرتك الأقربين)، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) خويشان خود را فرا خواند و فرمود: «من بيم دهنده و نويد دهنده هستم و شما را به چيزى فرا مى خوانم كه دنيا و آخرتتان را اصلاح كند، پس تسليم شويد و از من پيروى نماييد، و من يواخينى و يوازرنى، يكون وليّى و وصيّى بعدى و خليفتى و يقضى دينى...; هر كس برادر من و كمك كارم باشد، پس از من ولى، وصى و جانشين من خواهد بود، و وام مرا خواهد گزارد و قرض مرا ادا خواهد كرد». ([17])

از اين حديث مشخص مى شود كه در اسلام براى نخستين بار واژه خليفه توسط پيامبر به كار برده شده است.

2. زيد بن ثابت مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «انى تارك فيكم خليفتين، كتاب الله و اهل بيتى و انّهما لن يتفرقا حتّى يردا علىّ الحوض جميعاً»; ([18]) من در ميان شما دو جانشين، كتاب خدا و اهل بيتم را مى گذارم، كه هرگز از همديگر جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.

3. در غزوه تبوك، پس از آن كه جنگجويان مسلمان رهسپار جهاد شدند، امام على(عليه السلام)خدمت پيامبر عرض كرد: آيا همراه شما بيايم؟ پيامبر فرمود: نه. حضرت على(عليه السلام) شروع به گريه كرد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «اما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى، الاّ انك ليس بنبى، انه لا ينبغى أن أذهب الاّ و انت خليفتى، قال رسول الله(صلى الله عليه وآله)انت ولىٌّ فى كل مؤمن بعدى»; ([19]) آيا خشنود نمى شوى از اين كه جايگاه تو نسبت به من مانند جايگاه هارون نسبت به موسى باشد، جز آن كه تو پيامبر نيستى؟ چاره اى نيست كه من بروم و تو جانشين من باشى. آن گاه رسول خدا فرمود: پس از من تو ولى همه مؤمنان هستى.

4. در حديث معروف ديگرى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «انّ هذا الأمر لا ينقضى حتّى يمضى فيهم أثناعشر خليفةً قال تكلّم بكلام خفى علىَّ قال فقلت لابى: ما قال؟ قال: كلهم من قريش». با توجه به روايت سنن ابى داوود و مسند طيالسى چنين مى توان استنباط كرد كه مقصود پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن است كه اسلام همواره سربلند و عزيز است تا وقتى كه 12 تن از قريش خليفه باشند. ([20])

اين روايات افزون برآن كه مفهوم خليفه را در نظام اسلامى روشن مى سازد، گوياى اين واقعيت است كه خليفه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به وسيله خود آن حضرت معرفى مى شود چرا كه بايستى بين خليفه ـ جانشين ـ و مستخلفٌ عنه ـ جانشين گزينـ شباهت وجود داشته باشد، و هر كسى لياقت ندارد خليفه آن حضرت باشد. چنان كه از آيات قرآن نيز روشن مى شود كه خليفه بايستى از دو ويژگى برخوردار باشد يكى منصوب بودن از جانب خدا و دوم آلوده نشدن به هيچ ظلم و گناهى.

نكته ديگرى كه از اين بحث روشن مى گردد آن است كه بين امام و خليفه تفاوتى در اصطلاح وجود ندارد گرچه در لغت، مفهوم آن دو متفاوت است ولى آن چه در بحث ما نقش اساسى دارد اتحاد در مفهوم اصطلاحى است كه در روايات و قرآن و سپس در گفتار دانشمندان كلام به كار برده شده است.

سير تحول و دگرگونى مفهوم خليفه در تاريخ اسلام

آن چه درباره مفهوم خليفه در روايات بيان شد، گوياى اين مطلب است كه واژه خليفه پيش از ارتحال پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به وسيله خود ايشان براى افراد مشخصى به كار برده شده است.

پس از رحلت آن حضرت نيز كسى جز على(عليه السلام) ادعاى جانشينى پيامبر را با اصطلاح «خليفة الرسول» نداشته است، از اين رو كسانى كه در سقيفه براى انتخاب حاكم اسلامى جمع شده بودند از اصطلاح خليفه استفاده نكردند بلكه به جاى آن واژه «امير» را به كار بردند.

ابوبكر خطاب به انصار چنين گفت: «فنحن الامراء و أنتم الوزراء». انصار نيز در جواب گفتند: «منا اميرٌ و منكم امير». واژه امير داراى مفهومى غير از خليفه است; البته به مرور زمان از اصطلاح خليفه به جاى امير استفاده شد. نخستين بار پس از پيامبر استفاده از اصطلاح خليفه در حوادث پيرامونى شكل گيرى سپاه اسامه براى ابوبكر صورت گرفت. اسامه از عمر خواست كه پيام خاصى را به خليفه رسول الله ـيعنى ابوبكر ـ برساند و عمر نيز پس از بازگشت با تعبير خليفه از ابوبكر ياد كرد. ([21]) و از آن پس ابوبكر نيز خود را خليفه رسول الله ناميد; البته يك بار به ابوبكر «خليفة الله» گفته شد ولى او ناراحت شد و گفت: «لست بخليفة الله و لكنى خليفة رسول الله(صلى الله عليه وآله)». ([22]) در عهد عمر نيز يك بار به وى خليفة الله گفتند عمر نيز به اين اطلاق اعتراض كرد. هر چند كه ابوبكر در نخستين خطبه اى كه پس از احراز كرسى خلافت ايراد كرد، چنين گفت: «و قد استخلف الله عليكم خليفة ليجمع به الفتكم و يقيم به كلمتكم فاعينونى على ذلك بخير»; ([23]) همانا خداوند خليفه اى براى شما برگزيده تا شما را متفق ساخته و سخن شما را استوار نمايد.

بنابراين مى توان گفت در آخر عهد خلافت وى، لااقل در برخى مناطق به طور غير رسمى به وى خليفة الله گفته مى شد; شاهد اين مدعا نقلى است كه ابن قتيبه از قول مردم شام دار