د: «و كان اهل الشام قد بلغهم مرض ابى بكر و استبطأوا الخبر، فقالوا: انا لنخاف ان يكون خليفة الله قد مات و ولّى بعده عمر»; ([24]) مردم شام پس از اين كه از بيمارى ابوبكر اطلاع يافتند، گفتند: ما مى ترسيم كه خليفه خدا از دنيا برود و پس از او عمر خلافت را بر عهده گيرد. پس از ابوبكر، نيز در آغاز خلافت عمر مردم به او، خليفة خليفة رسول الله مى گفتند ولى از آنجايى كه اين عنوان طولانى و استفاده از آن سخت بود، مردم عمر را با واژه اميرالمؤمنين خطاب كردند.

طبق نقل ديگرى، خود عمر به مردم گفت كه اين عنوان، طولانى است; شما مؤمن هستيد و من هم امير شما هستم. آنان گفتند: پس بدين ترتيب از اين پس ما تو را اميرالمؤمنين مى خوانيم. ([25])

پس از عهد عمر و در زمان عثمان نيز عنوان خليفة الله بر خليفه اطلاق مى گرديد. ([26])

در عهد خلافت معاويه، عنوان خليفة الله به طور كامل براى ناميدن حاكم رواج پيدا كرد. معاويه نخستين كسى بود كه به شخصه خود را خليفة الله ناميد و حتى اموال بيت المال را هم مال الله ناميد تا تصرف در آن منحصر به خليفة الله يعنى خود او باشد. ([27]) پس از معاويه، اين عنوان در مورد ساير خلفاى اموى، عباسى و... نيز به كار رفت; ([28]) البته روشن است كه به كار بردن اصطلاح خليفه به انگيزه سود جستن از اختيارات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و به دست گرفتن قدرت بوده است و كسانى كه عنوان خليفه ـ اعم از خليفة الله و خليفة رسول الله ـ را براى خود به كار مى بردند، قصد داشتند از نوعى نيابت برخوردار شوند ـ نيابت از خدا و رسول(صلى الله عليه وآله) ـ. اين در حالى است كه نيابت يك نوع انتصاب است كه در آن فردى به طور رسمى و صريح فرد ديگرى را به نيابت خود نصب مى كند، و اين كار در مورد خلفاى سه گانه از جانب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) انجام نگرفت. نيابت تنها بر اساس اعتقاد به نص در جانشينى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى تواند مصداق داشته باشد.

مفهوم امامت و خلافت

با توجه به مباحث گذشته بويژه بحث حديث روشن شد كه بين واژه امامت و خلافت در اصطلاح و استعمال تفاوتى وجود ندارد چنان كه مفسر محقق مرحوم طبرسى مى نويسد: «الخليفة و الامام واحدٌ فى الاستعمال الاّ انّ بينهما فرقاً فالخليفة من استخلف فى الأمر مكان من كان قبله... و الامام مأخوذ من التقدم...»; ([29]) به عبارت ديگر اختلاف در مفهوم لغوى است چرا كه خليفه به معناى كسى است كه جانشين ديگرى شده و امام كسى است كه بر ديگران تقدم دارد.

آن چه يادآورى آن در اين جا لازم است برداشت متفاوت مذاهب اسلامى از امامت و خلافت است. اهل سنت خلافت را زعامت و رهبرى جامعه اسلامى مى دانند، در صورتى كه امامت از ديدگاه شيعه وسيع تر از زعامت و رهبرى جامعه است; به عبارت ديگر از ديدگاه اهل سنت خلافت يعنى حكومت، اما از ديدگاه شيعه حكومت شاخه اى كوچك از امامت و خلافت مى باشد، چرا كه امام يعنى جانشين پيامبر، و جانشين آن حضرت بايد از تمامى شؤونات ايشان  جز نزول وحى برخوردار باشد اما اگر خلافت به معناى حكومت باشد چنان كه اهل سنت گفته اند، بين امامت و خلافت تفاوت اساسى به وجود خواهد آمد.

مهم ترين شاخصه امام در درجه نخست اين است كه امام به عنوان جانشين پيامبر(عليه السلام)بايستى از تمامى تعليمات قرآن و سنت نبوى برخوردار باشد تا در راستاى برطرف نمودن مشكلات جامعه و راهنمايى امت اسلامى در تمامى ابعاد ـ سياسى، اجتماعى، اقتصادى و... ـ گام بردارد، و شيوه تكامل و صراط مستقيم را نشان دهد، از اين رو جانشينان پيامبر(صلى الله عليه وآله) انسان هاى كاملى هستند كه زمين و زمان از آنان خالى نخواهد بود.

با توجه به اين ديدگاه مى توان نتيجه گرفت كه:

1. بر اساس نگرش شيعه، قوام امامت بر مبناى تصاحب قدرت توسط امام نيست و بنابراين، عدم دستيابى امام به حكومت سياسى مانع ادامه امامت او نمى شود بنابراين در چنين شرايطى امام به وظيفه امامت خود ادامه مى دهد ولو اين كه حكومت، به ناحق در اختيار غير امام باشد; چرا كه امامت به مقتضاى تشكيل جامعه سياسى و انسان سياسى پديد نيامده است بلكه به مقتضاى دين اسلام و امت اسلامى به وجود آمده است و لذا با از دست دادن سلطه سياسى، مشروعيت خود را از دست نمى دهد و حتى با وجود عدم دستيابى به سلطه سياسى، امام همچنان امام است و گستره امامت او هم امت است. اما بنا بر نگرش اهل سنت قوام خلافت بر تصاحب قدرت نهاده شده است و ماهيت و مشروعيت خلافت از اعمال سلطه سياسى ناشى مى شود بنابراين خليفه به كسى اطلاق مى شود كه به قدرت دست يابد و عهده دار خلافت گردد.

2. امامت معصوم، شأنى از شؤون امت اسلامى است نه شأنى از دولت و جامعه سياسى; يعنى وابستگى امام به امت به اين لحاظ است كه امت، اسلامى است و آيين اسلام را برنامه خود قرار داده است نه به لحاظ اين كه جامعه اى سياسى است كه دولتى تشكيل داده است لذا امامت در همه حالات حتى در حالت هرج و مرج هم وجود دارد و وجودش ضرورى است و حتى اگر يك نفر در روى كره زمين وجود داشته باشد منصب امامت نيز باقى خواهد بود. در حالى كه خلافت از نگاه اهل سنت منصبى دنيايى و اجرايى است كه پيوندش با امت اسلامى از اين حيث است كه جامعه نياز به حاكم دارد. به عبارت ديگر خلافت نهادى متعلق به مسلمانان اما به عنوان يك اجتماع سياسى است كه در آن نهاد مسلمان به عنوان يك هويت دينى لحاظ نشده است بلكه يك هويت سياسى است كه در نظام زندگى، نيازمند به اجتماع سياسى و دولت است.

3. در امامت، ويژگى هاى اعلميت، عصمت و منصوص بودن ضرورى است، بر خلاف خلافت از نگاه مذاهب اهل سنت كه در آن اين شرط هاى سه گانه معتبر نيست و در نتيجه فاسق بودن خليفه، تصاحب قدرت توسط وى از راه قهر و غلبه و...ضررى به خلافت و مشروعيت وى نمى رساند حتى اگر افضل و اعدل موجود باشد.

4. بر اساس نگرش شيعه، امامت از مسايل اصول دين مى باشد نه فروع آن ولى بر اساس نگرش اهل سنت خلافت از فروع دين است نه از اصول آن.

پى‏نوشتها:‌

[1]. قاموس اللغة، واژه خليفه; صحاح اللغه جواهرى، ج 4، ص 1356، ـ با اندكى تغيير ـ .
[2]. نهاية اللغة، ص 340.
[3]. المنجد، واژه خليفه.
[4]. لغت نامه، دهخدا، چاپ 14 جلدى، ج 6، ص 8723 ـ 8724.
[5]. معجم مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانى، ماده خلف.
[6]. سوره انعام، آيه 165.
[7]. احكام السلطانيه، ابن فرا، تحقيق محمد حامد الفقى، ص 27 و احكام السلطانيه، ماوردى، ص 15.
[8]. سوره انعام، آيه 165.
[9]. مجمع البيان، طبرسى، ذيل آيه 165.
[10]. سوره بقره، آيه 30.
[11]. سوره ص، آيه 26.
[12]. سوره اعراف، آيه 142.
[13]. سوره انبيا، آيه 73.
[14]. سوره بقره، آيه 124.
[15]. همان.
[16]. سوره ص، آيه 26.
[17]. تفسير ثعالبى، ذيل آيه; الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 62 و الوفاء بالاحوال المصطفى، ص 183، ح249.
[18]. مسند، احمد حنبل، ج 5، ص 182 و جامع الاحاديث، ج 19، ص 473، ح 15139.
[19]. همان، ج 1، ص 331.
[20]. صحيح، مسلم، ص 1452، ح 1821 و سنن، ابى داوود، ج 4، ص 106، كتاب الهدى.
[21]. الامامة و السياسة، ص 7; تاريخ طبرى، طبرى، ج 2، ص 446، حديث السفينه و انديشه هاى سيا