فسيرى از سيره آن حضرت قابل قبول مى باشد نه با گمان تأييد و امضاى خلافت ايشان.

همكارى هاى امام (عليه السلام)با خليفه اول

چنان كه گفته شد كار اصلى امام على(عليه السلام) در دوران خلفاى سه گانه نظارت، هدايت و همكارى براى رفع انحرافات بود. اين رسالت از دوره خليفه اول آغاز گرديد اما در نهج البلاغه به هيچ موردى از اين همكارى با خليفه اول اشاره نشده، از اين رو مى توان گفت همكارى هاى آن حضرت با ابوبكر بسيار سرد بوده است. هيچ ترديدى نيست كه امام در دوره خلافت سه خليفه، مشاركت فعال نداشته است، و با توجه به وجود جنگ ها و فتوحات دوره خلفا، هرگز در اين جنگ ها شركت نفرمود، تنها در اين مقطع ياران و فرزندان خود را توصيه به همكارى نموده و خود از دور بر اوضاع نظارت داشته است. ([3]) اين امر معلول علل مختلفى است:

1. امام على(عليه السلام) مدت زيادى از بيعت با خليفه اول امتناع ورزيد، چرا كه اگر امام على(عليه السلام) از روز نخست با خليفه اول مثل خليفه دوم و سوم همكارى مى كرد، هيچ گاه نمى توانست پيام اعتراض خود را به گوش ساير مردم، اعم از مسلمانان آن وقت و كسانى كه بعدها اسلام آوردند، برساند. زيرا مردمى كه از شهرهاى دور براى نخستين بار به مدينه ـ مركز خلافت اسلامى ـ مى آمدند، در صورتى كه مشاهده مى كردند صحابى بزرگ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) با خليفه جديد همكارى دارد، هيچ گاه به اتفاق بزرگى كه در دنياى اسلام رخ داده بود، پى نمى بردند. از اين رو امام على(عليه السلام) بايد شيوه اى برمى گزيد كه در بستر آن بتواند پيام اعتراض خود را به گوش همه مسلمانان و غير مسلمانان برساند. به همين علت امام(عليه السلام)در آغاز با خليفه اول بيعت نكرد ([4]) و اين حالت را دست كم تا مدت شش ماه ادامه داد و پس از اين كه همه مردم از اعتراض امام(عليه السلام) آگاه شدند، آن گاه حضرت ـ طبق نظريه كسانى كه مى گويند امام بيعت نمود ـ به خاطر مصالح مهم تر با خليفه اول بيعت كرد.

2. اگر امام على(عليه السلام) از همان روز نخست عليرغم اعتراض خود به خلافت خليفه اول، با وى به همكارى مى پرداخت، امروز ـ پس از گذشت قرن ها ـ پيروان امام على(عليه السلام)هرگز نمى توانستند براى حقانيت حضرت دليل تاريخى بياورند; چرا كه ادعاى شيعه اين است كه اگر امام على(عليه السلام) خلافت خليفه اول را قبول داشتند، از روز نخست با وى بيعت و همكارى مى كردند و اين كار را تا شش ماه به تأخير نمى انداختند!

بخارى در اين خصوص روايت مى كند كه: «حضرت زهرا(عليها السلام) پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)شش ماه زندگى كرد و حضرت على(عليه السلام) در اين مدت با ابوبكر بيعت نكرد». ([5]) تاريخ طبرى نيز پس از بيان حديثى كه از زهرى، عروه و عايشه نقل شده، مى نويسد: «مردى از زهرى پرسيد كه آيا على(عليه السلام) در اين شش ماه بيعت نكرد؟ جواب داد نه، على و نه احدى از بنى هاشم بيعت كردند». ([6]) البته درباره نحوه بيعت سخن زياد گفته شده است، ولى از نامه معاويه و از پاسخى كه على(عليه السلام)به او داده مى توان دانست چگونه از او بيعت گرفته اند; «گفتى مرا چون شترى بينى مهار كرده مى راندند تا بيعت كنم، به خدا كه خواستى نكوهش كنى، ستودى. و خواستى رسوا سازى، خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد، و در دين خود بى گمان، يقينش استوار و از دو دلى بر كنار. اين حجت كه آوردم براى جز تو خواندم، ليكن آن چه به خاطر رسيد بر زبان راندم». ([7])

3. بر خلاف خليفه دوم كه مكرر در امور مهم و غير مهم با امام على(عليه السلام)مشورت مى كرد و از امام(عليه السلام) كمك مى خواست، خليفه اول هرگز با امام على(عليه السلام)مشورت نمى كرد تا امام(عليه السلام) لااقل پس از بيعت با او از اين طريق با وى همكارى كند. در برخى از اعتراضاتى كه از امام(عليه السلام) در مورد خليفه اول نقل شده است، امام(عليه السلام) به خليفه اول مى فرمايد: «فاستبددت علينا بالامر»; ([8]) درباره خلافت با استبداد برخورد كردى. برخى از شارحان آن را به «لم تشاورنا فى الامر» تفسير كرده اند. ([9])

زهرى در روايتى  طولانى از عايشه نقل مى كند: «در جلسه اى كه حضرت على(عليه السلام)، بنى هاشم و ابوبكر حضور داشتند و هنوز بيعت انجام نگرفته بود، آن حضرت خطاب به ابوبكر فرمودند: بيعت نكردن ما به خاطر انكار فضل و رقابت بر تو نيست. «و لكنّا نرى أن لنا فى هذا الأمر حقّاً فاستبددتم به علينا ثم ذكر قرابته من رسول الله(عليه السلام)و حقّهم فلم يزل علىٌّ يقول ذلك حتّى بكى ابوبكر»; ولى ما بر اين عقيده ايم كه اين امر ـ يعنى خلافت و امامت ـ حق ما است و شما با استبداد خود بر ما جفا كرده ايد. آن گاه خويشاوندى خود به رسول خدا(عليه السلام) و حق خويشان را يادآور شد و چندين بار اين جمله را تكرار فرمود، پس ابوبكر گريه كرد». ([10])

با توجه به علل فوق مى توان ادعا كرد كه هيچ نوع همكارى بين امام(عليه السلام) و خليفه اول انجام نگرفته است.

همكارى هاى امام(عليه السلام) با خليفه دوم

الف) مشورت عمر و راهنمايى هاى امام(عليه السلام)

يكى از دستورات اخلاقى اسلام براى رشد امور فردى و اجتماعى، استفاده و بهره گيرى از ديدگاه صاحبان خرد و تجربه است. در اين باره آيات و روايات فراوانى مؤمنان را به همفكرى و مشورت دعوت نموده، چنان كه قرآن مى فرمايد: (و شاورهم فى الأمر فاذا عزمت فَتَوَّكَّل على الله); ([11]) اى رسول ما! با مؤمنان مشورت كن، آن گاه پس از تصميم گيرى بر خدا توكل نما.

از نظر اسلام مسلمان موظف است چنان چه كسى با او مشورت نمود، خواه مسلمان يا كافر آن چه به صلاح اوست به او بگويد و به او خيانت ننمايد. از اين رو در روايات آمده است كه مشاور بايستى امين باشد; «المستشار مؤتمن». ([12]) در روايات ديگرى نيز از مشورت با فاجر، ترسو، حريص و بخيل جلوگيرى شده است.

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «با مرد عاقل و خردمند كه اهل ورع و پاكى باشد، مشورت كنيد كه او جز به خير و خوبى شما را كمك نمى كند». ([13]) و نيز از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)معناى «حزم» پرسيده شد فرمود: «مشاورة ذوى الرأى و اتباعهم»; ([14]) مشورت با صاحب نظران و پيروى آنان.

از آن جا كه در جامعه اسلامى حضرت على(عليه السلام) كه از جهت عقل و خرد، تجربه، ايمان و امانتدارى سرآمد زمان خويش و بلكه دوران پس از خود بود، خلفا از انديشه و علم آن حضرت استفاده نموده و در مشكلات پيش آمده بويژه شيوه هاى جنگى به مشورت با او پرداخته و آن حضرت آن چه را به صلاح مى دانست مى فرمود و به آنان مشاوره مى داد.

البته عمر در موارد متعدد با صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مشورت مى كرد، وى در امور قضايى ده ها بار نظر امام على(عليه السلام) را بر رأى خودش ترجيح داد. در تاريخ گذارى هجرى با صحابه مشورت كرد و رأى امام على(عليه السلام) را درباره تعيين هجرت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى پذيرفت. نمونه ديگر مشورت با امام درباره زمين هاى عراق بود كه نظر امام را قبول كرد. ([15])

بر 