اساس خطبه هاى نهج البلاغه، خليفه دوم، در چند مورد با حضرت على(عليه السلام)مشورت كرده و از ايشان راهنمايى خواسته است. نمونه هايى از موارد ياد شده چنين است:

1. «قد شاوره عُمَر فى الخروج الى غزو الروم بنفسه و... و قد توكل الله لاهل هذا الدين باعزار الحَوْزَة وسَتْر العورَة... انك متى تَسِرْ الى هذا العدو بنفسك فَتَلْقَهُمْ فُتْنَكَبْ لاَتكن للمسلمين كانِفَة، دون اقصى بلادهم، ليس بعدك مرجعٌ يرجعون اليه، فابْعَثْ اليهم رجلا مِحْرَباً وَاحْفِزْ معه اهل البلاء والنصيحة فانْ اظهر الله، فذاك ما تُحِبُّ و ان تكن الاخرى كنتَ رداً للناس و مَثابةً للمسلمين»; ([16]) خليفه دوم در مورد شركت خود در جنگ با روم، از حضرت على(عليه السلام) مشورت خواست. حضرت امير(عليه السلام)فرمودند:... خداوند متعال براى اهل اسلام حفظ حدود و نواحى و نگهدارى آبروى آنها را ضمانت كرده است...، ولى اگر تو خود به سوى دشمن اسلام حركت كنى و ـ در برخورد با آنها ـ مغلوب شوى، براى مسلمانان دوردست و مرزنشينان پناهى نمى ماند ـ و در صورت كشته شدن تو، تا هنگام بيعت مسلمانان با فردى ديگر ـ كسى نيست كه به وى مراجعه كنند. پس مصلحت اسلام و مسلمانان اقتضا مى كند كه تو به جاى خود، مرد جنگ آزموده اى را به سوى ايشان روانه كنى و با او مردان صاحب تجربه، پرطاقت و خيرخواه را همراه سازى. اگر خداوند مسلمين را غالب كرد، كه آرزوى همه ماست; ولى اگر مسلمانان شكست خوردند، تو پناه و ياور مسلمانان خواهى بود.

2. «من كلام له لعُمَر بن الخطاب و قد استشاره فى خصوص قتال الفرس بنفسه;... و مكان القيّم بالامر مكان النظام من الخرز يجمعه و يضمه فاذا انقطع النظام تفرق الخَرَز و ذهب، ثم لم يجتمع بِحذافيره ابداً.و العربُ اليوم، و ان كانوا قليلا، فهم كثيرون بالاسلام، عزيزون بالاجتماع، فكن قطباً و استدر الرّحا بالعرب وَ اَصْلِهِمْ دونك نار الحرب... ان الاعاجم ان ينظروا اليك غداً يقولوا: هذا اصل العرب، فاذا اقتطعتموه اِسْتَرَحْتُمْ فيكون ذلك اشد لِكَلبِهِمْ عليك و طَمَعِهِمْ فيك»; ([17]) هنگامى كه خليفه دوم با حضرت امير(عليه السلام) در خصوص شركت در جنگ با سپاه ايران مشورت كرد، ايشان فرمودند: منزلت زمامدار و حاكم مانند رشته مُهره و تسبيح است كه همه دانه ها را گرد آورده و به هم پيوند مى دهد. اگر رشته قطع شود همه مهره ها از هم جدا و پراكنده مى گردند. گرچه امروز عرب از نظر تعداد اندك است ولى با پيوستگى به اسلام بسيار است و با اجتماع و اتحاد، غلبه دارد. پس تو محور ميانه آسيا باش و آسياى جنگ را به وسيله عرب بگردان; آنان را به جبهه جنگ و كارزار اعزام نما ولى خودت با آنان مرو... اگر سپاه شاهنشاهى ايران تو را ببينند مى گويند: اين پيشواى عرب است اگر او را از بين ببريد راحت و آسوده خواهيد شد. و اين انديشه، انگيزه آنها را در جنگ شديدتر مى كند و طمع و حرص آنها را بيشتر مى نمايد.

ب) يادآورى واقعيت ها و كارهاى خوب

حضرت على(عليه السلام) ضمن خطبه اى، جملاتى گفته اند كه در ضمن آن جمله ها فرد مورد نظر خود را انسانى عادل و با انصاف معرفى مى كنند چنان كه اگر او عيبى ببيند، انتقاد مى كند و اگر هم خوبى و كار خيرى ديد يادآورى مى نمايد. آن حضرت مى فرمايند: «لله بلاد فلان فلقد قَوَّمَ الاَوَدَ و داوَى العَمَد و اقام السُنه و خَلَّف الفتنه ذهب نقى الثَوْب قليل العَيْب. أصاب خيرها و سبقَ شرها. ادى إلى الله طاعته و اتّقاهُ بحقّه رَحَلَ و تركهم فى طرق متشعبة، لا يهتدى بها الضّالُّ ولايَسْتَيْقِنُ المهتدى»; ([18]) خداوند شهرهاى فلانى را بركت دهد كه كژى ها را راست نمود و بيمارى ها را معالجه كرد. سنت را به پا داشت و آشوب و فتنه را پشت سر گذاشت و پاك جامه و كم عيب از دنيا رفت. به خير و نيكى آن رسيد و از شر و بدى آن رهايى يافت. طاعت خدا را به جا آورد و از نافرمانى او پرهيز كرد. از دنيا رفت در حالى كه مردم را بر سر چند راهى باقى گذاشت كه نه گمراه در آن راه مى يابد و نه راه يافته به باور و يقين مى رسد.

در مورد فردى كه در اين فرازها، مورد ستايش حضرت على(عليه السلام) قرار گرفته، شارحان و مترجمان نهج البلاغه سخنان گوناگونى گفته اند كه هر كدام با مشكل روبرو است:

1. ابن ابى الحديد از طبرى نقل مى كند كه در فوت عمر زنان مى گريستند و دختر ابى حثمه چنين ندبه مى كرد: «و اعمراه أقام الاود و ابرأ العمد...». آنگاه طبرى از مغيره بن شعبه نقل مى كند كه پس از دفن عمر به سراغ على(عليه السلام) رفتم و خواستم سخنى از او درباره عمر بشنوم. ـ على(عليه السلام)بيرون آمد در حالى كه سر و صورتش را شسته بود و هنوز از صورتش آب مى چكيد و خود را در جامه اى پيچيده بود و مثل اين كه ترديد نداشت كه كار خلافت بعد از عمر بر او استقرار خواهد گرفت ـ گفت: دختر ابى حثمه راست گفت كه: «لقد قوم الاود...». از اين رو ابن ابى الحديد به اين دليل كه سياق عبارات اين خطبه نشان دهنده صدور آن در مورد يك مقام متصدى امور حكومت است، اين جملات را در ستايش عمر مى داند. ([19])

2. شهيد مطهرى مى نويسد: «برخى از متتبعين عصر حاضر از مدارك ديگر غير از طبرى داستان را به شكل ديگرى نقل كرده اند و آن اين كه على(عليه السلام)پس از آن كه بيرون آمد و چشمش به مغيره افتاد به صورت سؤال و پرسش فرمود: آيا دختر ابى حثمه آن ستايش ها را كه از عمر مى كرد راست مى گفت؟ بنابراين جمله هاى بالا نه سخن على(عليه السلام)است و نه تأييدى از ايشان نسبت به گوينده اصلى ـ كه يك زن بوده است ـ مى باشد». ([20])

3. قطب راوندى مى نويسد: «مقصود حضرت، يكى از گذشتگان صحابه مثل عثمان بن مظعون است». ([21])

4. مرحوم دشتى در حاشيه ترجمه نهج البلاغه خود مى نويسد: «مرحوم شهرستانى نقل مى كند كه در نسخه خطى سيد رضى كه دخترش خدمت عموى بزرگوارش ـ سيد مرتضى ـ آن را مى آموخت، نام سلمان فارسى در ابتداى اين خطبه نوشته شده بود و همين درست است».

با توجه به اين احتمالات آيا مى توان يكى از آنها را پذيرفت؟ از جهت فنى اين گونه نقل ها كه از احتمالات گوناگون برخوردار است نمى تواند حجت و دليل بر مدعا باشد، مگر دليل يا قرينه اى خارج از آن بر تشخيص يك احتمال دلالت كند و در اين مورد هيچ دليل و قرينه اى وجود ندارد كه فرد مورد نظر عمر بوده، يا سلمان يا عثمان بن مظعون و.. از اين رو اين دليل، مبهم و مجمل مى شود و براى مدعا كه تمجيد از خليفه دوم باشد بايستى به دليل ديگرى مراجعه كرد و در ديگر سخنان اميرمؤمنان نه تنها از خليفه دوم تمجيد نشده بلكه از وى به شدت انتقاد گرديده است، كه در بحث هاى آينده به آن پرداخته خواهد شد.

بر فرض كه اين سخن را امام على(عليه السلام) فرموده و مصداق آن عمر بن خطاب باشد، باز هم بيان آن به معناى حقانيت و يا پذيرش خلافت او و چشم پوشى  از امامت خويش نخواهد بود، چنان كه كسى نمى تواند درباره اى همكارى ها و راهنمايى هاى آن حضرت چنين ادعايى داشته باشد.

بنابراين بيان برخى واقعيت ها به معناى تمجيد مطلق نيست بلكه نسبى است، دل