ه از آن جلوگيرى كردم، كشتن عثمان نه مرا خشنود كرد و نه ناراحت.

ابن سيرين مى گويد: «على(عليه السلام) زمانى به قتل عثمان متهم شد كه به خلافت برگزيده گرديد». ([52])

معاويه بن ابى سفيان از جمله كسانى بود كه مدعى خونخواهى عثمان بود و حضرت امير(عليه السلام) را متهم به قتل عثمان مى كرد. حضرت در چند جاى نهج البلاغه پرده از روى حقايق تاريخى بر مى دارد و معاويه و طرفداران او را با استدلال رسوا مى كند. آن حضرت ضمن نامه اى به معاويه مى نويسد: «وَ زَعَمْتَ اَنَّكَ جِئتَ ثائراً بِدَمِ عثمان وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمانَ فَاطْلُبهُ مِنْ هُناكَ إنْ كُنتَ طَالباً»; ([53]) به گمان خود براى خونخواهى عثمان آمده اى؟ با اين كه مى دانى خون او كجاـ و به دست چه كسى ـ ريخته شده و اگر خونخواه او هستى از همان جا آن را مطالبه كن.

معاويه مى دانست كه در حقيقت چه كسانى عامل قتل عثمان اند ولى با كمال وقاحت على(عليه السلام) را متهم به قتل مى كرد.

امام على(عليه السلام) در نامه اى ديگر به معاويه مى نويسد: «و لَعَمْرى يا معاوية لئن نَظرتَ بعَقْلِكَ دون هَواك لَتَجدنى اَبْرَأُ الناس مِنْ دم عثمان، و لتعلمن انِّى كنتُ فى عُزلة عنه إلاّ ان تَتَجَنى فَتَجَنَّ ما بذالك»; ([54]) اى معاويه! به جان خودم سوگند، اگر به عقل خود به درستى بنگرى و از خواهش نفس درگذرى به خوبى مرا مبراترين شخص نسبت به خون عثمان خواهى يافت و به يقين مى دانى كه من از اين واقعه بركنار بودم، مگر اين كه بخواهى تهمت زده و آن را به من نسبت دهى كه در اين صورت هر چه خواهى بكن.

باز در نامه اى ديگر به معاويه مى نويسد: «... اما ما سألتَ مِنْ دَفْع قتلة عثمان اليك فانّى نَظرتُ فى هذا الأمرِ، فلمَ اَرهُ يَسَعُنى دَفْعُهُم إليك و لا إلى غيرك»; ([55]) اما در مورد درخواست تو كه قاتلان عثمان را به تو بسپارم; در اين كار انديشه كردم ديدم فرستادن ايشان به سوى تو و يا غير تو از عهده من خارج است زيرا عده آنها زياد است و من قدرت اين كار را ندارم.

معاويه تلاش فوق العاده اى داشت كه مولا على(عليه السلام) را در ميان كشندگان عثمان قرار دهد، در حالى كه خود از كسانى بود كه به نحوى در اين قتل دخالت داشت. ([56])

د) دفن عثمان توسط امام على(عليه السلام)

داستان دفن عثمان، بسيار عبرت آموزتر از قتل اوست. خليفه مسلمين آن گونه زندگى كرده است كه مسلمانان بر او شوريده اند، او را كشته اند، نماز خواندن بر او را ننگ دانسته و دفن او در قبرستان مسلمانان را جايز ندانسته اند. ([57])

جنازه عثمان سه شبانه روز بر روى خاك ماند و كسى حاضر به دفن او نشد. روز سوم امام على(عليه السلام) واسطه شد و عده اى را مأمور كرد تا او را دفن كنند. مردم وقتى دانستند كه عثمان را مى خواهند دفن كنند، دامن هاى خود را پر از سنگ كردند و بر سر راه جنازه اش نشستند. وقتى جنازه عثمان را آوردند، مردم آن را سنگ باران كردند و در نهايت او را در حشّ كوكب كه مكان دفن يهودى ها بود، دفن كردند. ([58])

پى‏نوشتها:‌

[1]. مناقب، خوارزمى، ص 80، ح 65; الرياض النضرة، ج 3، ص 173; ذخائر العقبى، ص 80 ـ 81 و ينابيع المودة، قندوزى، ج 3، ص 147.
[2]. چنان كه در نهج البلاغه مى فرمايد: «فامسكت يدى، حتى رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام، يدعون الى محق دين محمد(صلى الله عليه وآله)فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فيه ثلماً او هدماً، تكون المصيبة به علىّ اعظم من فوت ولايتكم التى انما هى متاع ايام قلائل»; از پذيرش خلافت امساك كردم تا آن گاه كه ديدم گروهى از اسلام باز گشته، مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله)را نابود سازند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را يارى نكنم، رخنه اى در آن ببينم يا شاهد نابودى آن باشم كه در اين صورت مصيبت آن بر من سخت تر از رها كردن حكومت بر شماست; ـ حكومتى ـ كه كالاى چند روز دنياست.
[3]. ابن عباس مى گويد: «همراه خليفه دوم به شام مى رفتيم، در بين راه عمر گفت: ابن عباس «أشكو اليك ابن عمك سألته أن يخرج معى فلم يقبل و لم أزل أراه واحداً فيم تظن موجدته»; شكايت دارم از پسر عمويت زيرا از ايشان درخواست كردم كه همراه ما بيايد اما نپذيرفت و من همواره او را غمگن و ناراحت مى بينيم؟ گفتم تو مى دانى كه ناراحتى آن حضرت از چيست؟ عمر گرفت ناراحتى على از آن جهت است كه خلافت از دست ايشان گرفته شده «انّه يزعم ان رسول الله أراد الأمر له»; عقيده على بر اين بود كه رسول خدا امر خلافت را به او واگذار نموده است. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص114.
[4]. ر.ك: الامامة و السياسة، ج 1، ص 14 ـ 15.
[5]. صحيح، بخارى، ج 7، ص 177، كتاب المغازى، باب غزوه خيبر.
[6]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 448، سنة 11.
[7]. نهج البلاغه، نامه 38، در برخى روايات آمده كه معاويه در نامه خود نوشت: تو را كشان كشان براى بيعت بردند.
[8]. صحيح بخارى، ج 5، كتاب المغازى، باب غزوة خيبر، ص 178 و الامامة و السياسة، ج 1، ص 32.
[9]. فتح البارى، شرح صحيح بخارى، ابن حجر عسقلانى، ج 7، ص 379.
[10]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 448، حوادث سال 11.
[11]. سوره آل عمران، آيه 159.
[12]. سفينة البحار، ماده شور.
[13]. همان.
[14]. همان.
[15]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 151 ـ 152.
[16]. نهج البلاغه، خطبه 134.
[17]. همان، خطبه 146.
[18]. همان، خطبه 228، بخش 1 ـ 2.
[19]. مجموعه آثار ـ سيرى در نهج البلاغه ـ  ، شهيد مطهرى، ج 16، ص 475 و تاريخ طبرى، ج 3، ص 285، ذكر من ندب عمر ورثاه.
[20]. همان، ج 16، ص 475 ـ 476.
[21]. همان.
[22]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 370 و مروج الذهب، ج 2، ص 380.
[23]. نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 228.
[24]. انساب الاشراف، احمد بن يحيى جابر البلاد، تحقيق دكتور سهيل زكّار و دكتور رياض زركلى، ج 6، ص 211.
[25]. نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 229 ـ 230.
[26]. انساب الاشراف، ج 5، ص 111.
[27]. طبقات الكبرى، ج 3، ص 82.
[28]. تاريخ المدينة المنورة، تحقيق فهيم شلتوت، ج 3، ص 1219 ـ 1223.
[29]. نهج البلاغه، خطبه 240، بخش 1 ـ 2.
[30]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 175.
[31]. نهج البلاغه، نامه 28، بخش 22 ـ 24.
[32]. همان، نامه 37، بخش 2.
[33]. مجموعه آثار ـ سيرى در نهج البلاغه، ج 16، ص 479.
[34]. عقد الفريد، ج 4، ص 120.
[35]. الامامة و السياسة، ج 1، ص 38 و انساب الاشراف، ج 6، ص 211.
[36]. نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 269.
[37]. مروج الذهب، ج 2، ص 380; عقد الفريد، ج 4، ص 107 و تاريخ الخلفا، جلال الدين سيوطى، تحقيق محمد محى الدين عبدالحميد، ص 159.
[38]. انساب الاشراف، ج 6، ص 185.
[39]. تاريخ الخلفا، ص 159 و انساب الاشراف، ج 6، ص 185.
[40]. الامامة و السياسة، ج 1، ص 41 - 42; مروج الذهب، ج 2، ص 381; عقد الفريد، ج 4، ص 107 و تاريخ الخلفا، ص 160.
[41]. عقد الفريد، ج 4، ص 108 و تاريخ الخلفا، ص 160.
[42]. انساب الاشراف، ج 6، ص 221 ـ 222.  
[43]. همان، ج 6، ص 224.
[44]. نهج البلاغه، خطبه 75، بخش 1.
[45]. نهج البلاغه، نامه 1، بخش 1.
[46]. تاريخ خلفا، رسول جعفريان، ص 179.
[47]. همان، ص 178.
[48]. همان، ص 181 و انساب الاشراف، ج 6، ص 221.
[49]. همان، ص 181 به نقل از وقعه صفين، ص 29.
[50]. همان، ص 181 المصنف، ابن ابى شيبه، ج 15، ص 228 و انساب الاشراف، ج 5، ص 100.
[51]. همان، ص 178 و به نقل از الغدير، ج 9، ص 29 و انساب