 الاشراف، ج 6، ص 224.
[52]. همان، ص 181 و المصنف، ابن ابى شيبه، ج 15، ص 229.
[53]. نهج البلاغه، نامه 10، بخش 10.
[54]. همان، نامه 6، بخش 3 ـ 4.
[55]. همان، نامه 9، بخش 8 ـ 9.
[56]. عقد الفريد، ج 4، ص 115 ـ 117 و انتساب الاشراف.
[57]. الامامة و السياسة، ج 1، ص 46 ـ 45.
[58]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 438 ذكر بعض سير عثمان بن عفان; الامامة و السياسة، ج 1، ص 45; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 176 ; نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 275 ; عقد الفريد، ج 4، ص 105 و كنزالعمال، متقى هندى، ج 13، ص 32.فصل سوم امام على و انتقاد از خلفا

انتقادهاى كلى امام على(عليه السلام)

اگرچه امام على(عليه السلام) بنا به مصلحت آن روز دنياى اسلام، سياست سكوت و انزوا در پيش گرفته بودند ليكن هرگاه كه همين مصلحت اقتضا داشت سكوت شكسته شود از برآوردن فرياد دريغ نمى كردند. اين فرياد امام(عليه السلام) گاه در قالب انتقادى كلى ـ بدون ذكر نامى از شخص و يا گروه خاصى ـ مطرح مى شد و گاه با صراحت تمام و با ذكر نام اشخاص بيان مى گرديد. براى نمونه:

الف) امام على(عليه السلام) هنگامى كه مالك اشتر را به فرماندارى مصر منصوب نمودند، در نامه اى خطاب به وى، آشفتگى دوران پيش از حكومت خود را چنين توصيف كردند: «فان هذا الدين قد كان اسيراً فى ايدى الاشرار، يعمل فيه بالهوى و تطلب به الدنيا»; ([1]) همانا اين دين در دست بدكاران اسير گشته بود، با نام دين به هواپرستى پرداخته و دنياى خود را به دست مى آوردند.

ب) امام(عليه السلام) در جايى ديگر، بدون آن كه به فرد خاصى تصريح نمايند، رفتار برخى را به افشاندن بذر گناه تشبيه مى كنند و مى فرمايند: «زرعوا الفجور و سقوه الغرور و حصدوا الثبور»; ([2]) كسانى كه تخم گناه افشاندند و با آب فريب، آبيارى كردند و محصول آن را كه جز عذاب و بدبختى نبود، برداشتند.

ج) يكى ديگر از انتقادهاى كلى امام اين است كه آنها، منافقان را با آن كه مى شناختند، به حكومت و ولايت مى گمارشتند: «ثم بقوا بعده، فتقربوا الى ائمة الضلالة و الدعاة الى النار بالزور و البهتان، فولّوهم الاعمال و جعلوهم حكاماً على رقاب الناس، فأكلوا بهم الدنيا»; ([3]) آنان ـ منافقان ـ پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) باقى ماندند و به پيشوايان گمراهى و دعوت كنندگان به آتش با دروغ و تهمت نزديك شده، پس به آنان ولايت و حكومت بخشيدند و بر گردن مردم سوار گرديدند و به وسيله آنان به دنيا رسيدند.

د) امام على(عليه السلام) در جواب پرسش شخصى از طايفه بنى اسد كه از وى پرسيد: چگونه شما را كه از همه سزاوارتر بوديد از مقام خلافت كنار زدند؟، فرمود: «اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسباً و الاشدّون برسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)نوطاً، فانها كانت اثرة شحّت عنها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين»; ([4]) آن ظلم و خودكامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد، در حالى كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندى با رسول الله(صلى الله عليه وآله)استوارتر بود، جز خودخواهى و انحصارطلبى چيز ديگرى نبود كه گروهى بخيلانه بر كرسى خلافت نشستند و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند.

هـ) امام على(عليه السلام) در نامه اى به عثمان بن حنيف به داستان غصب فدك اشاره مى كند و مى نويسد: «بلى، كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السماء، فشحّت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين و نعم الحكم الله»; ([5]) آرى، از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، فدك در دست ما بود كه مردم بر آن بخل ورزيده و مردمى ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين داور خداست. مرا با فدك و غير فدك چه كار؟

و) امام على(عليه السلام) در نامه اى به مردم مصر در خصوص علت بيعت با خلفا مى نويسد: «فامسكت يدى، حتى رأيت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام، يدعون الى محق دين محمد(صلى الله عليه وآله) فخشيت إن لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فيه ثلماً او هدماً، تكون المصيبة به علىّ اعظم من فوت ولايتكم التى انما هى متاع ايام قلائل»; ([6]) از پذيرش خلافت امساك كردم تا آنگاه كه ديدم گروهى از اسلام باز گشته، مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله) را نابود سازند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را يارى نكنم، رخنه اى در آن ببينم يا شاهد نابودى آن باشم كه در اين صورت مصيبت آن بر من سخت تر از رها كردن حكومت بر شماست كه كالاى چند روز دنياست.

ز) در سال چهلم هجرى امام على(عليه السلام) دستور دادند تا براى روشن شدن وقايع تاريخى، مجموعه اى از آن مطالب افشاگرانه از زبان ايشان نوشته شود. در فرازهايى از آن نوشته ها، امام(عليه السلام) به غصب حق خود و پايين آوردن منزلت بلند ايشان توسط قريش اعتراض مى كنند و مى فرمايند: «اللهم انّى استعديك على قريش و من اعانهم! فانهم قطعوا رحمى و صغّروا عظيم منزلتى و اجمعوا على منازعتى امراً هو لى»; ([7]) بار خدايا! از قريش و از تمامى كسانى كه يارى شان كردند به پيشگاه تو شكايت مى كنم زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند و در غصب حق من با يكديگر هم داستان شدند.

ح) امام على(عليه السلام) در جايى ديگر، از گمراهى گروهى و هدايت و يقين خود ياد مى كنند و مى فرمايند: «و انّى من ضلالهم الذى هم فيه و الهدى الذى انا عليه لعلى بصيرة من نفسى و يقين من ربى»; ([8]) من به گمراهى آنان و هدايت خود كه بر آن استوارم، آگاهم و از طرف پروردگارم به يقين رسيده ام.

ط) امام على(عليه السلام) از فضاى اجتماعى و سياسى دوران خلافت خود كه متأثر از دوران گذشته است چنين انتقاد مى كنند: «واعلموا ـ رحمكم الله ـ انكم فى زمان القائل فيه بالحق قليل و اللّسان عن الصدق كليل و اللازم للحق ذليل. اهله معتكفون على العصيان، مصطلحون على الادهان»; ([9]) خدا شما را رحمت كند، بدانيد كه شما در روزگارى هستيد كه گوينده حق اندك، زبان از راستگويى عاجز و حق طلبان بى ارزشند و مردم گرفتار گناه و به سازشكارى هم داستان شده اند.

انتقادهاى امام على(عليه السلام) از خليفه اول

در خطبه سوم نهج البلاغه چهار مرتبه ـ گاه با صراحت و گاه با كنايه ـ از خليفه اول ياد شده است. در اين خطبه حضرت از ابوبكر چنين انتقاد مى كنند:

انتقاد نخست

حضرت مى فرمايد: «اما و الله لقد تَقَمَّصَها ابن ابى قحافه و انه لِيَعْلَمَ اَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ القُطْب من الرَحى»; ([10]) سوگند به خدا كه پسر ابوقحافه لباس خلافت را به تن پوشيد در حالى كه مى دانست منزلت و شأن من نسبت به خلافت مسلمانان مانند سنگ ميانه آسياست.

اين انتقاد در واقع مهم ترين انتقادى است كه حضرت به جريان خلافت و تغيير مسير آن دارند. البته توجه به اين نكته ضرورى است كه ممكن است برخى در انتساب خطبه ها و نامه هاى نهج البلاغه بويژه خطبه شقشقيه به امام على(عليه السلام)ترديد كرده و ايجاد شك كنند، ولى بر اهل انصاف و سخن شناسان محقق پوشيده نيست كه چنين خطبه ها و كلماتى، با چنين فصاحت و بلاغتى كه در بر دارنده معانى بسيار عميق مى باشد و هر كلمه از آن نياز به تفسير و شرح فراوان دارد، جز از چشمه