 حكمت علوى كه باب «مدينة العلمِ» نبوى است، نمى جوشد.

اهل تحقيق ـ از علماى شيعه ـ تمامى منابع و مصادر نهج البلاغه را در كتاب هاى سابق بر آن ـ كه نويسندگان آنها از اكابر و بزرگان شيعه و سنى مى باشند ـ يافته اند و مراجعه به آنها هر گونه شك و شبهه اى را برطرف مى كند ولى با اين وجود برخى از اهل سنت چون در خطبه سوم نهج البلاغه ـ خطبه شقشقيه ـ از خلفا انتقاد شده و در آن خلفا مورد نكوهش قرار گرفته اند، اين خطبه را ساخته و پرداخته سيد رضى(قدس سره)معرفى كرده اند.

در جواب اين شبهه بايد گفت به دو دليل اين شبهه قابل پذيرش نيست; نخست آن كه اين خطبه از چنان فصاحت و بلاغتى برخوردار است كه گوينده آن كسى جز امام على(عليه السلام)نمى تواند باشد و دوم آن كه پيش از آن كه مرحوم سيد رضى چشم به جهان بگشايد، بسيارى از علما آن را در كتاب هاى خود نقل كرده اند; چنان كه مرحوم علامه امينى صاحب الغدير مدارك آن را از كتاب هاى بيست و هشت نفر از بزرگترين علماى اسلام از اوايل قرن سوم هجرى تا قرن نهم نقل كرده است. اين بزرگان يا همه اين خطبه و يا بعضى از جملات آن را در كتاب هاى خود ذكر كرده اند. ([11])

در ميان علماى اهل سنت كسانى چون حافظ يحيى بن عبدالحميد حمانى (م 228 هــ. ق)، شيخ معتزله ابوعلى جبايى (م 303 هـ ـ. ق)، حافظ سليمان بن احمد طبرانى (م 360 هــ . ق) و قاضى عبدالجبار معتزلى (م 415 هـ ـ. ق) به چشم مى خورند.

ابن اثير جزرى (م 606 هـ . ق) و ديگر لغويون معروف در ذيل كلمه شقشق به صدور خطبه شقشقيّه اشاره دارند. از اين رو ابن اثير مى گويد: «و منه حديث عَلَىّ فى خطبة له تلك شقشقةٌ هدرت ثم قرت». ([12])

ابن منظور افريقى مصرى (م 717 هـ . ق) نيز در مورد اين واژه مى نويسد: «و فى حديث علىّ رضوان الله عليه فى خطبة له تلك شقشقة هدرت ثم قرت». ([13]) مجدالدين فيروزآبادى (م 816 يا 817 هـ . ق) در اين رابطه مى گويد: «الخطبة الشقشقية العلوية لقوله لابن عباس لمّا قال له لو اطّردت مقالتك من حيث افضيت: يابن عباس هيهات تلك شقشقةٌ هَدَرْت ثم قَرَّتْ». ([14])

ابن ابى الحديد شارح معروف نهج البلاغه كه از بزرگان علماى معتزله اهل سنت و مردى سخن شناس و بليغ است در اين مورد جمله اى دارد كه قابل توجه و تعمق است; او از قول استاد خود مصدق بن شبيب واسطى نقل مى كند كه من به استاد خود ابن خشاب گفتم: «اتقول انها منحولة؟ فقال: لا والله و انى لأعلم انها كلامه كما اعلم انك مصدق. قال، فقلت له ان كثيرا من الناس يقولون انها من كلام الرضى رحمه الله تعالى فقال: انّى للرضى و لغير الرضّى هذا النَفس و هذاالاسلوب! قد وقفْنا على رسائل الرضىّ و عرفنا طريقته و فَنَّهُ فى الكلام المنثور... ثم قال: والله لقد وقفتُ على هذه الخطبة فى كتب صُنِّفَتْ قبل ان يخلق الرضى بمأتَىْ سنة، و لقد و جدتُها مسطورة بخطوط اعْرفها، و اعرف خطوط مَنْ هو من العلماء و اهل الادب قبل ان يخلق النقيبُ ابواحمد والد الرضى. قلت: و قد وجدتُ انا كثيراً من هذه الخطبة فى تصانيف شيخنا ابى القاسم البلخى امام البغداديين من المعتزلة، و كان فى دوُلة المقتدر قبل ان يُخْلق الرضى بمدّة طويلة»; ([15]) آيا تو مى گويى اين خطبه را به على(عليه السلام)نسبت داده اند؟ او گفت: نه، به خدا قسم من يقين دارم كه از سخنان خود اوست همان گونه كه مى دانم كه تو مصدق هستى. گفتم بسيارى از مردم مى گويند اين خطبه سخن رضى مى باشد. گفت: رضى و غير رضى را چه رسد به اين طريقه و اسلوب سخن؟ ما به نوشته و رساله هاى او دست پيدا كرده و شيوه نثر و مرتبه آن را مى دانيم. به خدا سوگند من به كتاب هايى كه زمان تأليف آن به دويست سال پيش از تولد او مى رسد و در آنها اين خطبه ذكر شده بود، دست يافتم و آن را با خط عالمانى كه پيش از ولادت ابواحمد پدر رضى مى زيستند، ديده ام. سپس ابن ابى الحديد مى گويد: من خود قسمت زيادى از اين خطبه را در كتاب هاى ابوالقاسم بلخى از بزرگان معتزله و امام اهل بغداد مشاهده كرده ام. اين شخص در زمان حكومت، المقتدر بالله كه با دوران رضى(قدس سره)فاصله اى طولانى دارد، مى زيسته است.

بنابراين، اين شبهه مخدوش و بى پايه است، و بى گمان گوينده اين خطبه به تصريح و اشاره بزرگان علما و لغويان اهل سنت و شيعه، مولا على(عليه السلام)است.

انتقاد دوم

امام(عليه السلام) در ادامه خطبه شقشقيه به انتقاد از نحوه انتقال حكومت توسط خليفه اول به خليفه دوم مى پردازد. در اينجا توضيح اين نكته الزامى است كه اهل سنت اعتقاد دارند حكومت بايد بر اساس شورا تعيين شود و اهل حل و عقد جمع شوند و يك نفر از افراد امت را به عنوان خليفه انتخاب نمايند و مردم نيز با او بيعت كنند، اما سؤال اين است كه چرا اين روش پس از خليفه اول اجرا نشد و از اهل حل و عقد براى خلافت عمر بن خطاب پرسش نگرديد؟ چرا خليفه اول بر خلاف نظام شورايى، خليفه بعد از خود را تعيين كرد؟ آيا در اين مورد با كسى مشورت شد؟ و اگر نظام تعيين خليفه، بر اساس انتصاب است چنان كه ابوبكر انجام داد، پس چگونه ممكن است كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) كه مؤسس و بنيانگذار حكومت اسلامى است و براى حاكميت دين خدا و قرآن و نابودى شرك، كفر، بت پرستى و مفاسد ديگر، رنج بسيار تحمل كرده پس از خود براى رهبرى امت اسلامى فردى را معرفى نفرمايد؟ آيا ممكن است ايشان اسلام و مسلمانان را به حال خود رها كرده و از دنيا برود ولى خليفه اول كه در رديف يكى از صحابه پيامبرگرامى است، متوجه اين امر خطير بوده و با احساس مسؤوليت براى رفع اختلافات و ناهنجارى هايى كه ممكن بود بعد از مرگ او به وجود آيد، درباره عمر وصيت كرده و او را به طور رسمى به عنوان جانشين خود به مردم معرفى نمايد؟ آيا ايشان از رسول مكرم اسلام(صلى الله عليه وآله)نسبت به اسلام و امت اسلامى احساس مسؤوليت بيشترى داشتند؟

با توجه به اين نكته حساس است كه آن حضرت مى فرمايد: «حتى مضى الاول لسبيله، فأدلى بها الى (ابن الخطاب)... فيا عجبأً بَيْنا هو يَسْتَقيلُها فى حياته اذ عَقَدَها لآخَرَ بعد وفاته»; ([16]) تا اين كه اولى راه خود را به انتها رساند، سپس خلافت را به پسر خطاب سپرد. جاى بسى شگفتى است! او در زمان حيات خود، فسخ بيعت را از مردم مى خواست ولى، عهد خلافت را پس از خود براى ديگرى بست.

نقل شده كه مى گفت: «اقيلونى فلست بخيركم»; اى مردم بيعت خود را از من فسخ كنيد و مرا از خلافت عزل نماييد كه من بهترين شما نيستم و حال اين كه على(عليه السلام)در ميان شماست.

درباره اين  جمله بين مورخان اختلاف است; عده زيادى از آنان همين گونه نقل كرده اند ولى در مقابل، عده ديگرى سخن ابوبكر را اين چنين نقل كرده اند «اِنّى ولِّيْتُ عَليكم وَ لَستُ بخيركم»; ([17]) من ولايت بر شما را پذيرفتم در صورتى كه بهتر از شما نيستم.

يعقوبى و ابن اثير جزرى در تاريخ خود اين جمله را به همين صورت از ابوبكر نقل كرده اند ولى با همه اينها، سخن خود مولا اميرمؤمنان(عليه السلام) بهترين گواه است كه جمله «اقيلونى...» از خليفه صادر شده و امام على(عليه السلام) صادق 