صدق است و ما براى اثبات صدور آن، نيازى به تحقيق در منابع و مآخذ مورخان نداريم. مؤيد اين كلام، روايتى است كه على بن حسين مسعودى ـ مورخ موثق و مقبول شيعه و سنى ـ نقل مى كند: ابوبكر هنگام مرگ از چند كار كه در زمان زندگى و حكومت خويش انجام داده بود اظهار تأسف شديد مى كرد; از جمله، مى گفت: «لوددت انى يوم سقيفة بنى ساعدة قذفت الامر ـ رميت الامر فى عنق احد الرجلين فكان اميرا و كنت وزيرا»; ([18]) اى كاش من در روز بيعت مردم در سقيفه، امر خلافت را به گردن يكى از دو مرد انداخته بودم ـ ممكن است مقصود او از يكى از دو مرد، على(عليه السلام) و عمر بن خطاب باشد ـ پس او امير و خليفه بود و من هم او را كمك مى كردم.

به هر ترتيب از كلام امام(عليه السلام) كه فرمود: «فادلى بها الى ابن الخطاب»، چنين استفاده مى شود كه اين دو خليفه، حكومت را به يكديگر واگذاشتند و اين در واقع انتقاد ديگرى است كه آن حضرت در خطبه شقشقيه به روش غلط انتخاب خليفه پس از ابوبكر وارد مى سازد.

انتقاد سوم

حضرت در فرازى ديگر مى فرمايد: «لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها»; ([19]) خليفه اول به اتفاق خليفه دوم، خلافت را مانند شترى شيرده بين خود تقسيم كردند و شتر را هم از صاحبش گرفتند شير او را بين خود قسمت نموده و مالك آن را از حقش محروم كردند.

انتقاد چهارم

امام از اين كه خليفه اول خلافت را به شخصى سپرد كه از شدت خشونت، مرتكب اشتباهات فراوان مى شد انتقاد مى كند; «فَصَيّرها فى حَوزة خشناءَ يَغْلُظُ كَلْمُها ـ و يكثر الثيارُ فيها». ([20])

آنچه در اين انتقاد به طور كامل نمايان است اشاره به تضييع حق ايشان و به يغما رفتن ميراثشان است; لذا در همين خطبه شقشقيه مى فرمايند: «اَرى تُراثى نَهْباً»; به چشم خود مى ديدم ارث وميراثم را ـ منصب خلافت را كه به نص رسول الله(صلى الله عليه وآله)به من واگذار شده بود ـ به تاراج مى برند.

و در جاى ديگر مى فرمايند: «فَوَ اللهِ مازِلْتُ مَدْفُوعاً عن حقّى مُسْتَأْثَراً عَلَىَّ، منذ قَبَضَ الله نَبيَّهُ حتى يَوم الناس هذا»; ([21]) به خدا سوگند از زمان رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) تا امروز ـ زمان جنگ جمل ـ از حق خود محروم بودم.

انتقادهاى امام على(عليه السلام)از خليفه دوم

در كتاب شريف نهج البلاغه در 9 فراز يا با صراحت و يا با اشاره از خليفه دوم نام برده شده است كه در چند مورد حضرت از وى انتقاد كرده و به او اعتراض مى كند.

انتقاد نخست

در خطبه شقشقيه اعتراضى كه در جمله «لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَيْها» مطرح مى شود نسبت به خليفه دوم نيز مى باشد.

انتقاد دوم

حضرت در همين خطبه ـ شقشقيه ـ مى فرمايد: «فَصَيّرَها فى حَوْزة خَشْناءَ يَغْلُظُ كَلْمُها و يَخْشُنُ مَسُّها و يَكْثُرالعِثارُ فيها و الاِعْتذارُ منها»; ([22]) هنگامى كه ابوبكر از دنيا رفت خلافت را در اختيار كسى قرار داد كه روحيه اى خشن داشت و تند زبان و درشت سخن بود، اشتباهاتش فراوان و پوزش طلبى اش بسيار بود.

«... فَصاحِبُها كراكب الصَعْبَةِ انْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقْحَّمَ»; ([23]) آن كه مى خواست با او همراهى كند مانند كسى بود كه شترى چموش و سرمست را سوار است; اگر مهارش را محكم بكشد، بينيش پاره مى شود و اگر رها كند، او را به پرتگاه مى افكند.

در اين جملات، دو خصوصيت روحى و اخلاقى عمر مورد انتقاد قرار گرفته است.

1. روحيه خشونت و تندخويى او، چنان كه خود اهل سنت از جمله ابن ابى الحديد مى نويسد: «و كان عمر بن الخطاب صعباً، عظيم الهيبة، شديد السياسة، لايحابى احداً و لايراقب شريفاً و لامشروفاً و كان اكابر الصحابة يَتَحامَوْن من لقائه»; ([24]) عمر آدم تندخو و پرخاشگرى بود، هيكلى درشت داشت و سخت گير بود. او احترام افراد را نگه نمى داشت; به گونه اى كه بزرگان صحابه از ملاقات با او پرهيز داشتند.

براى نمونه ابن عباس عقيده خود را درباره مسأله عول بعداز مرگ عمر اظهار كرد به او گفتند چرا پيش از اين نمى گفتى؟ گفت: از عمر مى ترسيدم. ([25])

همين نويسنده در جاى ديگرى مى نويسد: عمر از زنى خواست حاضر شود تا درباره كارى از او سؤال كند و زن حامله بود; «فلشدّة هيبته اَلْقت ما فى بطنها»; ([26]) از شدت ترس از خليفه، بچه اش را سقط كرد.

و باز مى نويسد: «اولُ مَنْ ضرب عمر بالدّرة ام فروة بنتِ ابى قُحافة، مات ابوبكر فناح النساء عليه، و فيهن اختُهُ ام فروة فَنَهاهُنَّ عمر مراراً و هُنَّ يُعاوِدْنَ فاَخرَج ام فروة مِنْ بَيْنِهِنَّ و عَلاها بالدِرةَ فهربْنَ وَتَفرَقْنَ...كان يقال: دِرّةُ عمر اَهْيَبُ من سيف الحَجّاج...»; ([27]) نخستين كسى كه در جلسه عزاى خليفه اول به وسيله شلاق عمر مضروب شد ام فروه دختر ابوبكر بود. ابوبكر از دنيا رفت، زن ها و از جمله خواهر ابوبكر بر او گريه مى كردند. عمر چندين بار آنها را از اين كار نهى كرد، اثر نبخشيد، آن گاه ام فروه را از ميان زن ها بيرون آورد و چند شلاق به او نواخت، همه ترسيدند و فرار كردند. گفته مى شود تازيانه عمر از شمشير حجاج وحشتناك تر بود.

2. شتابزدگى و اشتباهات زياد خليفه دوم در فتوا دادن، چنان كه امام(عليه السلام)مى فرمايد: «اشتباهات و لغزش عمر و عذر آوردن او از اشتباهاتش بسيار زياد بود».

ابن ابى الحديد مى نويسد: «و كان عُمَرُ يُفتى كثيراً بالحُكْم ثُمَّ يَنْقُضُهُ و يُفْتى بضده و خلافه»; ([28]) عمر در باب احكام، فتواهاى فراوانى صادر مى كرد، سپس آن را نقض كرده و بر خلاف آن فتوا مى داد.

اين لغزش ها به حدى بود كه حتى خود خليفه بدان اعتراف داشت و اين مضمون را بسيار تكرار مى كرد: «كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال»; ([29]) همه مردم حتى زن هاى پشت پرده به احكام شرع از عمر داناتراند.

اين جمله را شارح معتزلى نقل كرده و سپس اضافه مى كند: «و قال مَرةٌ لا يبلغنى اَنَّ امرأةً تَجاوَزَ صداقُها صداقَ نساء النبى(صلى الله عليه وآله) الاّ ارتَجعْت ذلك منها فقالتْ له امراةٌ: ما جعل الله لك ذالك انه تعالى قال: (و ان آتيتم احداهن قنطارا فلا تأخذوا منه شيئأ) ([30]) فقال عمر: كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال اَلا تَعْجُبُون من امام اَخْطَأَ و امرأة اصابتْ...»; ([31]) خليفه دوم در جايى مى گويد: مبادا به من خبر برسد كه مهريه زنى از صداق زن هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بيشتر باشد وگرنه آن را برمى گردانم. زنى در پاسخ او مى گويد: خدا چنين حقى به تو نداده است و قرآن مى فرمايد: اگر به يكى از آنها مال زيادى داديد، از آنان باز پس نگيريد. عمر در جواب مى گويد: همه مردم حتى زنان، از عمر فقيه تراند.

اين نويسنده در جاى ديگر مى نويسد: «امّا عمر فقد عرف كل احد رجوعه اليه(عليه السلام)كثيراً من المسائل التى اشكلت عليه و على غيره من الصحابه و قولَهُ غير مرّة: لو لا على لهلك عمر و قوله: لا بقيت لمعضلة ليس لها ابوالحسن و قوله: لا يفتين احد فى المسجد و علىٌّ حاضر; ([32]) اما درباره عمر، همگان مى دانند كه او در مشكلات خود به على(عليه السلام) رجوع مى كرد و مكرر مى گفت: اگر ع