لى(عليه السلام) نبود عمر هلاك مى شد و نيز: خدا نكند با مشكلى دست به گريبان شوم كه ابوالحسن براى حل آن نباشد. و باز مى گفت: هيچ كس حق ندارد با وجود على(عليه السلام) و حضور او در مسجد فتوايى بدهد.

بارها اتفاق مى افتاد كه عمر در مسايل مختلف، فتواى اشتباهى مى داد، وقتى خبر به گوش امام مى رسيد آن حضرت حكم واقعى را بيان مى فرمود.

انتقاد سوم

انتقاد ديگر حضرت امير(عليه السلام) از خليفه دوم مربوط به نحوه برگزارى شورايى است كه به دستور عمر براى انتخاب و تعيين خليفه سوم تشكيل گرديد.

علت و نحوه تشكيل آن شورا به طور اختصار چنين است; زمانى كه خليفه دوم به دست يكى از مخالفان خود ـ ابولؤلؤ ـ زخمى شده و بسترى گرديد، دستور داد شورايى مركب از شش نفر براى انتخاب جانشين او فراهم آيند. اعضاى اين شورا عبارت بودند از سعد ابى وقاص، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبير، عثمان بن عفان و حضرت على(عليه السلام).

عمر گفت: «ان رسول الله(صلى الله عليه وآله) مات و هو راض عن هذه السته من قريش، على(عليه السلام)و عثمان، و طلحه و زبير و سعد و عبدالرحمن بن عوف»; ([33]) پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)از دنيا رفت در حالى كه از اين شش نفر راضى بود.

او همه را جمع كرد و به هر كدام مطلبى گفت و ايرادى وارد كرد ([34]) مگر بر عبدالرحمان بن عوف. ([35]) عمر به هنگام خنجر خوردنش نيز عبدالرحمان را امر كرد تا با مردم نماز گزارد. ([36]) از جمله ايرادات عمر بر امام على(عليه السلام) اين بود كه شوخ مزاج است. ([37]) هر چند كه گفت: اگر او سر كار آيد، همه را به راه راست هدايت مى كند. ([38]) به هر حال، شوخ مزاج بودن نبايد مانع خلافت شود، چه اين كه اگر على(عليه السلام) مزاح مى كرد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز اهل مزاح بوده چنان كه آن حضرت مى فرمايد: «انى لا مزح و لا اَقُول الاّ حقاً»; ([39]) من مزاح مى كنم و جز حق نمى گويم.

در حديث ديگرى نقل شده كه امام صادق(عليه السلام)فرمود: «لقد كان رسول الله يداعب الرجل يريد اَنْ يَسُّرَهُ»; ([40]) رسول خدا با افراد شوخى مى فرمودند و غرض حضرت آن بود كه افراد را خوشحال كنند.

اما در مورد حرص مولاى متقيان على(عليه السلام) بر خلافت; همه علماى اسلام زهد و اعراض از دنيا و مقام تقوايى على(عليه السلام) را قبول دارند و خطبه هاى نهج البلاغه بهترين شاهد اين مدعاست. خود ايشان در اين باره مى فرمايند: «إنْ اَقُلْ يقولوا حَرَصَ على المُلْك، و انْ أسْكَتُ يقولوا جَزعَ من الموت هيهات بعد اللَتَّيا و التى واللهِ لابن ابيطالب آنَسْ بالموت من الطفل بِثَدَىِ امه»; ([41]) اگر درباره حق خود ـ منصب خلافت ـ سخن بگويم، مى گويند على(عليه السلام) بر حكومت حريص است و اگر لب بربندم مى گويند از مرگ مى ترسد. هيهات! بعد از اين پيشامدهاى سنگين سزاوار نبود درباره من چنين گمانى برده شود و حال آن كه به خدا سوگند انس و علاقه پسر ابوطالب به مرگ بيشتر است از انس و علاقه طفل به پستان مادرش..

به هرحال تأملى در اعضا و تركيب شورا نشان مى دهد كه هدف اصلى تشكيل آن به خلافت رسيدن عثمان بوده است. خود حضرت على(عليه السلام) اين معنى را به صورت ظريفى بيان مى فرمايد: «حتى اذا مضى لسبيله جَعَلَها فى جماعة زَعَمَ اَنّى اَحَدُهُمْ فياللهِ وَ لِلشُورى»; ([42]) تا اين كه عمر بن خطاب هم به راه خود رفت و زندگى او سپرى شد. او خلافت را به جماعتى وانهاد كه مرا هم يكى از آنها قرار داد. بار خدايا! از تو يارى مى خواهم براى شورايى كه تشكيل شد.

حضرت جملاتى را بيان مى كنند و سپس ادامه مى دهند: «فَصَغى رجل منهم لِضغْنِهِ و مالَ الآخرُ لِصهْره مع هَن و هَن»; ([43]) يكى از افراد شورا به خاطر كينه و حسدى كه داشت از من روى برتافت و راه باطل را در پيش گرفت ـ مقصود حضرت، سعد بن ابىوقاص است كه حتى بعد از به خلافت رسيدن اميرمؤمنان(عليه السلام)با آن حضرت بيعت نكرد ـ و مرد ديگر به خاطر دامادى و خويشى خود با عثمان از من اعراض كرد ـ مراد عبدالرحمان بن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود ـ هم چنين اعراض ديگران ـ طلحه و زبير دلايلى دارد كه ذكر آن خوشايند نيست. واقعيت اين است كه اين شورا معايب فراوانى داشته كه از ديد اهل نظر دور نمانده است و كسانى مانند قاضى افندى صاحب كتاب تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد(صلى الله عليه وآله) به آن پرداخته اند. به طور مثال خليفه دوم مى گويد: اگر پنج نفر متحد و متفق شدند و يكى مخالفت كرد، او را بكشيد، اگر سه نفر موافق بودند و سه نفر مخالف، آن جمعى كه عبدالرحمان بن عوف در ميان آنهاست برگزينيد و سه نفر ديگر را بكشيد. در اين مورد مورخ معروف و شارح نهج البلاغه ابن ابى الحديد مى نويسد: «ثم قال ـ اى عمر ـ اُدْعُوا اِلىَّ اباطلحة الانصارى فدعوه له فقال: أنظر يا ابا طلحة اذا عُدْتُمْ مِنْ حُفرتى فكن فى خمسين رجلا من الانصار حاملى سُيُوفَكم فخذ هولاء النفر بامضاء الامر و تعجيله، و اَجْمِعهُمْ فى بيت، و قِفْ باصحابك على باب البيت لِيَتَشاوَروا ويختاروا واحداً منهم، فان اتفق خمسةٌ و اَبى واحدٌ فاضرب عنقه، و ان اتفق اربعة، و اَبى اثنان فاضرب اَعْناقَهُما، و ان اتفق ثلاثةٌ و خالف ثلاثةً فانظر الثلاثة التى فيها عبدالرحمن فارجع الى ما قد اتفقتْ عليه، فان اَصرّتِ الثلاثة الاُخْرى على خلافها فاضرب اعناقها، و ان مضتْ ثلاثة ايام و لم يتفقوا على امر فاضرب اعناق الستة وَدَع المسلمين يَخْتاروُا لانفسهم»; ([44]) عمر، ابوطلحه انصارى را به حضور طلبيد و گفت: وقتى از نزد من رفتيد همراه پنجاه نفر از انصار، با شمشيرهاى آماده مراقب آن شش نفر باشيد تا به سرعت كار خود را انجام دهند و يك نفر را برگزينند. اگر پنج نفر آنان متفق شدند و يك نفر مخالفت كرد او را بكش; اگر چهار نفر موافق بودند و دو نفر مخالفت كردند، آن دو نفر را به قتل برسان و اگر سه نفر با هم موافقت كرده و سه نفر ديگر مخالفت كردند، رأى آن جمعى را كه عبدالرحمان بن عوف در ميان آنان است برگزين و اگر آن جمع ديگر بر مخالفت خود اصرار ورزيدند گردن آنها را بزن و اگر سه روز گذشت و هيچ تصميمى نگرفتند همه آنان را بكش و كار را به خود مسلمانان واگذار.

در اينجا سؤال اين است چرا بايد آنها كشته شوند؟ در حالى كه به اعتراف خود خليفه دوم پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در موقع رحلت از اين 6 نفر راضى بود و به قول برادران اهل سنت آنها از عشره مبشره و اهل بهشت اند؟! چگونه بايد اين افراد به صرف اين كه يك نفر آنها با انتخاب باقى اهل شورا مخالفت كند، يا 3 نفر يا همه آنها، كشته شوند و خونشان بر زمين ريخته شود؟ به چه جرمى خون آنها مباح مى شود؟

انتقادهاى امام على(عليه السلام) از خليفه سوم

نقل شده است كه عثمان از امام(عليه السلام) نزد ابن عباس شكايت مى كرد و مى گفت كه على(عليه السلام)از من بسيار انتقاد مى كند. امام(عليه السلام)در برابر فتاواى اشتباه عثمان مقاومت مى كرد و اعتراض مى نمود، تا جايى كه عثمان از آن حضرت ناراحت مى شد و به وى مى گفت: «انّك كثير الخلاف ع