همه جزو شهرهاى مهم حكومت اسلام بود كه در سيطره و قدرت خاندان عثمان قرار گرفت، تا جايى كه مهم ترين اعتراض محاصره كنندگان اين بود كه: «ولّيت علينا سفهاء اهل بيتك»; ([57]) هر جا احمقى را از اقوامت ديده اى، او را امير ما قرار داده اى.

ابن عبد ربّه اندلسى در اين باره مى نويسد: «ان عثمان لمّا ولّى، كره ولايته نفر من اصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) لانّ عثمان يحب قومه... و كان كثيراً ما يولّى بنى اميّة ممن لم يكن له من رسول الله(صلى الله عليه وآله) صحبة و كان يجىء من امرائه ما يكره اصحاب محمد(صلى الله عليه وآله)فكان يستعتب فيهم فلايعزلهم»; ([58]) زمانى كه عثمان به خلافت رسيد گروهى از اصحاب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از خلافت وى ناخشنود بودند زيرا عثمان اقوامش را زياد دوست مى داشت و بسيارى از افراد طايفه بنى اميه را كه هيچ مصاحبتى با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نداشتند، به حكومت رساند و هر گاه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)از كارهاى زشت آنها شكايت مى كردند، توجهى به اعتراض آنها نمى كرد و آنها را عزل نمى نمود.

عمر نيز در مجلس احتضارش به اين خصيصه عثمان اشاره مى كند. او در آن مجلس به هر يك از شش نفرى كه پس از خود براى خلافت در نظر گرفته بود، ايراداتى وارد كرده است. ايراد او بر عثمان اين بوده كه: «هيهاً اليك! كانّى بك قد قلدتك قريش، هذا الامر لحبّها اياك فحملت بنى امية و بنى معيط على رقاب الناس و آثرتهم بالفىء، فسارت اليك عصابة من ذؤبان العرب، فذبحوك على فراشك ذبحاً... فاذا كان ذالك فاذكر قولى ; فانّه كائن»; ([59]) واى بر تو عثمان!  گويى مى بينم كه قريش چون تو را دوست دارند، تو را به خلافت برگزيده اند و تو بنى اميه و بنى معيط را بر مردم مسلط كرده اى و از بيت المال به آنان مى بخشى. پس نيرومندان عرب بر تو مى شورند و تو را در خانه ات به قتل مى رسانند... وقتى چنين رخ داد، اين حرف مرا به يادآور كه طورى خبر دادم كه انگار رخ داده بود.

البته عثمان كارهاى خود را در قالب صله رحم توجيه مى كرد و به كسى هم حق اعتراض نمى داد. ([60])

انتقاد ششم

يكى از مواردى كه امام(عليه السلام) از خليفه سوم به سختى انتقاد مى كند، درباره رفتار وى با صحابه بزرگ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است.

دستگاه خلافت عثمان چون نتوانست ابوذر را به جهت اين كه حقايق را به مردم مى گفت و عليه اسرافكارى ها افشاگرى مى كرد تحمل كند او را در مرتبه نخست ـ به دستور خليفه سوم ـ به شام تبعيد كرد. ابوذر در شام هم به افشاگرى پرداخت و به ظلم و ستم معاويه اعتراض كرد. او هم به سرمايه داران و زورمداران مى تاخت و هم از احداث كاخ سبز معاويه انتقاد مى كرد. معاويه چون ديد نمى تواند او را ساكت كند، نامه اى به عثمان نوشت و رفتار ابوذر را به او خبر داد. عثمان دستور داد او را با وضع بسيار دردناكى سوار بر شتر برهنه به مدينه باز گردانند. پس از آن در مجلسى با عثمان درباره حديثى از رسول الله(صلى الله عليه وآله)درگيرى پيدا كرد، عثمان رو به حضار كرد و گفت: چه مى گوييد درباره اين شيخ كه ميان مسلمانان تفرقه افكنده است؟ آيا او را بزنم يا بكشم يا از مدينه بيرون كنم؟ پس خليفه سوم دستور داد آن پيرمرد نورانى و صحابى بزرگ رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به سرزمين ربذه تبعيد شود ([61]) و بعد دستور داد كسى با او سخن نگفته و بدرقه اش نكند. موقع خروج جناب ابوذر، امام على(عليه السلام)، حسن و حسين(عليهم السلام)و جمعى ديگر براى وداع او بيرون رفتند و اميرمؤمنان(عليه السلام) اين چنين فرمود: «يا اباذر انك غَضِبْتَ لله فَارْجُ مَنْ غَضَبْتَ له، ان القوم خافوك على دُنياهُم و خِفْتَهُمْ على دينِك فاتركْ فى ايديهم ما خافوك عليه وَ اهْرُبْ منهم بما خِفْتهُمْ عليه»; ([62]) اى ابوذر! تو فقط براى خدا غضب كردى، به خداوند متعال هم اميدوار باش. اين قوم ـ عثمان و معاويه و اتباع آنها ـ بر دنيا و رياست خود از تو ترسيدند و تو هم بر دين خود از آنها ترسيدى; پس آنچه براى آن از تو مى ترسيدند به دستشان ده و براى حفظ دين و اعتقادات خود از آنها بگريز.

از اين كلام مى توان چنين برداشت نمود كه زبان گوياى اسلام يعنى جناب ابوذر براى خدا غضب كرد و حق را گفت و دستگاه خلافت او را تبعيد و آواره كرد. ابوذر سرانجام در نهايت غربت جان سپرد.

پس از درگذشت غريبانه ابوذر در ربذه، عمار ناراحت شد و عليه عثمان به افشاگرى پرداخت. عثمان دستور داد تا عمار را نيز به ربذه تبعيد كنند اما قبيله عمار  ـ بنى مخزوم ـ و امام على(عليه السلام) مانع اين كار شدند. ([63]) امام على(عليه السلام) از اين برخورد ناراحت شدند و عثمان را مورد ملامت قرار داد. ([64])

پى‏نوشتها:‌

[1]. نهج البلاغه، نامه 53، بخش 70 ـ 71.
[2]. همان، خطبه 2، بخش 12.
[3]. همان، خطبه 210، بخش 6 ـ 7.
[4]. همان، خطبه 162، بخش 1 ـ 2.
[5]. همان، نامه 45، بخش 7 ـ 8.
[6]. همان، نامه 62، بخش 3 ـ 5.
[7]. همان، خطبه 172، بخش 4.
[8]. همان، خطبه 62، بخش 8.
[9]. همان، خطبه 233، بخش 2.
[10]. همان، خطبه 3، بخش 1.
[11]. الغدير، ج 7، ص 109.
[12]. النهايه، ج 2، ص 490 و الغدير، ج 7، ص 85.
[13]. لسان العرب، ج 7، ص 167 و الغدير، ج 7، ص 85.
[14]. قاموس المحيط، ص 1160 و الغدير، ج 7، ص 115.
[15]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 205.
[16]. نهج البلاغه، خطبه 3، بخش 4 ـ 6.
[17]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 131; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 127; الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 323; تاريخ طبرى، ج 1، ص 450; بداية و النهاية، ابن كثير، ج 5، ص 269 و كنزالعمال، متقى هندى، ج 5، ص 599.
[18]. مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 330.
[19]. نهج البلاغه، خطبه 3، بخش 6.
[20]. همان، خطبه 3.
[21]. همان، خطبه 6، بخش 2.
[22]. همان، خطبه 3، بخش 6 ـ 7.
[23]. همان.
[24]. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 173.
[25]. همان.
[26]. همان، ج 1، ص 174.
[27]. همان، ج 1، ص 181; به همين مضمون در كتب صحاح از جمله صحيح بخارى، كتاب الجنائز باب يعذب الميّت ببكاء اهله، و صحيح مسلم، همان باب رواياتى آمده است.
[28]. همان، ج 1، ص 181 و من حيات خليفة عمر بن الخطاب، عبدالرحمان احمد بكرى، ص 105.
[29]. همان، ج 1، ص 182.
[30]. سوره نسا، آيه 20.
[31]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 182.
[32]. همان.
[33]. همان، ج 1، ص 185.
[34]. همان و الامامة و السياسة، ج 1، ص 43.
[35]. همان، ج 12، ص 258 ـ 259.
[36]. تاريخ طبرى، طبرى، ج 3، 570.
[37]. تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 880; المصنف، عبدالرزاق، ج 5، ص 448 و شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 185.
[38]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 186.
[39]. اصول كافى، ج 4، ص 486.
[40]. همان.
[41]. نهج البلاغه، خطبه 5، بخش 3.
[42]. همان، خطبه 3، بخش 8.
[43]. همان، خطبه 3، بخش 10.
[44]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 178 و الامامة و السياسة، ج 1، ص 24 و 25.
اين مطلب در تاريخ طبرى، طبرى، ج 3، ص 294، وقايع سال 23 و قصه الشورى و ساير تواريخ نيز آمده است.
[45]. تاريخ خلفا، ص 176 ـ 177 و مسند، احمد، ج 1، ص 100.
[46]. نهج البلاغه، خ 3، بخش 10 ـ 11.
[47]. همان، خطبه 15، بخش 1.
[48]. ر.ك: مروج الذهب، ج 2، ص 368.
[49]. نهج البلاغه، خطبه 30، بخش 2.
[50]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد،